دروس ۱۹۱ تا ۲۰۰

درس ۱۹۱ – تفکر صُلب چیست؟

191

تفکر صُلب (سفت و سخت) هنگامی اتفاق می‌افتد که انسان در یک دیدگاه گیر می‌کند و توانایی‌ تفکر از دیدگاه‌های متفاوت را از دست میدهد. این مشخصه تفکر صلب در کودکان و نوجوانان خرابکار است. این نشان دهنده اینست که در همه سنین هم میتواند در عرصه زندگی‌ انسان نقش داشته باشد. اینگونه کودکان و نوجوانان در بازی‌های جمعی نمیتوانند نرم و انعطاف پذیر باشند و همکاری با گروه همبازی‌های خود ندارند زیرا ذهن آنها فقط یک راهکار دارد و فضایی برای جایگزینی وجود ندارد. در مدرسه و انجام تکالیف، روش کار آنها سفت و سخت است و به پیشنهادات والدین و معلمین خود گوش نمیدهند. بنابرین در تکمیل تکالیف خود مشکل دارند. در درگیری با دیگران، نظراتشان بسته به سهم خویش است و نمیتوانند به توافق برساند. بنابرین قادر به ترمیم ارتباط خود با دیگران نیستند. در زندگی‌ روزمره و روابط، اینان با دیگران و خود همواره با مشکلات مواجه هستند. در دنیای نوجوان خرابکار، او فقط یک راهکار میبیند و دیگران همیشه در اشتباه هستند. بجهت اینکه این فرد توانایی‌ دگرگونی و تغییر و دگر اندیشی‌ را ندارد، همواره در شکست است. او از بدست آوردن تجربه محروم است زیرا در مقابل دیدگاه‌های متفاوت بسته است.


 درس ۱۹۲ – ده اشتباه عمومی اندیشه های انسانی

192

ذهن انسان یک چیز فوق‌العاده است. شناخت، عمل یا فرایند تفکر، سرعت توانایی‌ پردازش مقادیر زیادی از اطلاعات را به انسان میدهد. برای مثال: هرگاه که چشم خود را باز میکنیم، مغز ما همواره تحت بمباران شدید تحریکات است. شما ممکن است که آگاهانه به یک چیز خاص فکر کنید، اما مغز شما در حال پردازش هزاران ایده ناخوداگاه دیگر است. متأسفانه، شناخت ما کامل نیست، و اشتباهت زیادی در قضاوت‌های خود داریم که در علم روانشناسی‌ با عنوان شناخت عقاید بیمورد (تعصبات) نامیده شده‌اند. این عقاید بیمورد بدون در نظر گرفتن سنّ، جنسیت، آموزش، هوش و عوامل دیگر، در هر کسی‌ وجود دارند. برخی‌ از اینها بخوبی شناخته شده‌اند و برخی‌ هنوز ناشناخته باقی‌ مانده‌اند. اما همه آنها جالب هستند. مطمئناً، هر کس اینها را در خود می‌یابد. خود من (نویسنده) مبتلا به چندین عقیده بیمورد . هستم و هنگامی که اینها در حال ساخت یک آینده اشتباه برای من هستند، متوجه آنها میشوم. برخی از مهم ترین این خطاها به قرار زیر است
ده- سفسطه قماربازان: تمایل به نوعی تفکر است که می‌گوید: احتمالات آینده نسبت به رویداد‌های گذشته معکوس است. اما این واقعیت ندارد. احتمالات مشخصی‌ مثلا برای “شیر” در بالا انداختن سکه برای “شیر یا خط” همیشه یکی‌ است. احتمال ۵۰% برای شیر یا خط. این مهم نیست که سکه در ۱۰ مرتبه آخر همیشه “خط” آمده باشد. تفکر ارتباط معکوس گذشته نسبت به آینده یک عقیده بیمورد عمومی است، بویژه هنگام قمار. برای مثال: در یک بازی رولت، در چهار چرخش آخر؛ گوی روی سیاه نشسته است. پس ایندفعه حتما قرمز است. در حالی‌ که احتمال نشست روی خانه قرمز همیشه حدود ۴۷% است (۱۸ خانه قرمز در کًل ۳۸ خانه). این واضح است ولی‌ اینگونه عقیده بیمورد باعث شده که بسیاری از قماربازان پول خود را روی “تغییر احتمالات” باخته اند
نه‌- واکنشهای متفاوت: هنگامی که مردم بدانند مشاهده میشوند، تمایل به عمل و ظاهری متفاوت دارند. در دههٔ ۱۹۲۰ میلادی یک کارخانه، سفارش مطالعات بروی سطوح مختلف کارایی‌ کارگران در زیر نورهای مختلف را داد. نتیجه این مطالعات باورکردنی نبود، تغییرات در نور، موجب افزایش کارایی‌ میشود. متأسفانه، هنگامی که مطالعات پایان یافت، مقدار کارایی‌ هم به همان سطح گذشته کاهش یافت. این تغییر افزایش کارایی‌ در نتیجه تغییرات نور نبود بلکه کارگران می‌دانستند که در حال مشاهده شدن هستند. این شکل از واکنش نشان داد هنگامی که فرد بداند مشاهده میشود، تمایل می‌یابد که رفتار خود را تغییر دهد و عموماً افراد، تمایل به بهتر نشان دادن خود هستند. واکنش‌های متفاوت یک مشکل جدی برای تحقیقات است، بنابرین تحقیقات بهتر است که به روش “کور” انجام شوند. “تحقیقات کور” هنگامی است که افراد ندانسته در یک مطالعه تحقیقاتی‌ شرکت داده میشوند و این به نتیجه تحقیقات لطمه وارد نمیکند
هشت- پارایدولیا: هنگامی است که تصاویر و اصوات اتفاقی‌ و تصادفی، قابل توجه و مهم تلقی‌ میشوند. مثل دیدن اشکال دایناسورها در ابرها، دیدن عکس قدیسین در روی نان تست یا کره ماه، شنیدن یک پیام در اصوات نامفهوم. اینها مثالهای عمومی پارایدولیا هستند. در واقع اشکال و اصوات اتفاقی‌ معنایی ندارند و این در بیننده یا شنونده است که معنا می‌یابد
یک واقعیت جالب: آزمون لکه‌های مرکب روی کاغذ، استفاده از پارایدولیا را در مطالعات روی حالات ذهنی‌ مردم گسترش داد. بدین گونه که این تصاویر لکه‌های مرکب و مبهم روی کاغذ نمایش داده میشوند و بعد هم، پاسخ و توصیف بیننده به بررسی و کشف افکار پنهان او کمک می‌کند
هفت- تحقق پیشگوئی: درگیر شدن در رفتارهایی که تایید نتایج وضعیت موجود را بدست آورد. پیشگوئی، پیش بینی‌ است که باعث میشود موضوع به واقعیت تبدیل شود. برای مثال: من معتقدم که در مدرسه و انجام تکالیف ضعیف خواهم بود. بنابرین تلاش من به انجام تکالیف و مطالعه کاهش می‌یابد و من نتایج ضعیفی بدست خواهم آورد. درست همانطور که فکر می‌کردم. یک مثال رایج دیگر در ارتباط با دیگران: فکر می‌کنم که روابط من با اشخاص مهم دیگر در زندگیم، به شکست می انجامد. بنابراین شروع به رفتاری نامتعادل می‌کنم و احساسات خود را نسبت به آنها کاهش میدهم و همین رفتار نامتعادل، منجر به قطع ارتباط میشود. این یک ابزار قدرتمند است که بوسیله سایکیک‌ها (افرادی که از نظر ذهنی‌ بسیار قویتر از مردم عادی هستند؛ مترجم) استفاده میشود. آنها یک موضوع را در ذهن شما میکارند و شما اجازه میدهید که آن موضوع اتفاق بیفتد زیرا فکر می‌کنید که حتما اتفاق خواهد افتاد
یک واقعیت جالب: رکود اقتصادی یک نوع تحقق پیشگوئی است. از آنجا که یک رکود اقتصادی در طی‌ دو مرحله سه‌ ماهه تولید ناخالص ملی‌ رخ میدهد، شما نمیتوانید تشخیص دهید که در یک رکود اقتصادی هستید تا هنگامی که حداقل شش ماه در آن رکود باشید. متاسفانه، در اولین نشانه ها از کاهش تولید ناخالص ملی، رسانه ها گزارش امکان رکود اقتصادی را می دهند و مردم وحشتزده، شروع به اقدامات زنجیره ای می کنند که خود باعث رکود اقتصادی می شود
شش- غلو: تمایل برای بیش از اندازه منفی‌ یا مثبت نشان دادن شخصیت یک فرد به دیگران. این عقیده بیمورد در ارزیابی عملکرد کارکنان در محیط کار زیاد اتفاق می‌افتد. برای مثال: کارمندی در سه روز متوالی دیر سر کار خود حاضر میشود. رئیس او، این فرد را تنبل و کسی‌ که به کار خود اهمیت نمیدهد، میشناسد. در حالی‌ که موضوعات زیاد دیگری میتوانند باعث دیر آمدن این شخص به سر کارش باشند، شاید ماشین او خراب شده، یا پرستار بچه او غیبت کرده، یا هوا خراب و نامناسب بوده. مشکل در این است که بخاطر یک جنبه منفی‌ که شاید از کنترل این کارمند هم خارج بوده باشد، رئیس او، او را یک فرد تنبل فرض می‌کند
یک واقعیت جالب: یک جذابیت فیزیکی‌ فردی، مردم را وادار می‌کند که جذابیت‌های دیگری را نیز برای این فرد قائل شوند، مانند؛ شادی، موفقیت و هوش. این پیشگوئی زمانی‌ که فردی از جذابیت بیشتری برخوردار است، باعث ایجاد امتیازات بیشتری برای این شخص میشود، مانند فرصت‌های شغلی‌ یا حقوق بالاتر
پنج- ذهنیت جمعی: تمایل به اتخاذ نظر و رفتار اکثریت برای احساس امنیت بیشتر و جلوگیری از درگیری است. همچنین بنام “ذهنیت بد رفتار” نیز شناخته شده است، که در رایج‌ترین شکل آن، فشار به همسالان در مدرسه را می‌توان نام برد. ذهنیت جمعی نشاندهنده اینست که چرا چیزهای بی‌ارزش، محبوبیت پیدا میکنند، لباس، اتومبیل، سرگرمیها، مد، … اکثریت مردم اینها را مهم میداند
یک واقعیت جالب: چیزهایی که غیر جذاب و حتی گاهی نیز زشت هستند، در برخی‌ از مورد با توجه بسیار زیاد مواجه میشوند و این بخاطر ذهنیت جمعی است. برای مثال لباس‌ها و مدل موهای عجیب و غریب
چهار- مقاومت القایی: نیاز برای انجام “عکس” عملی‌ که از شخص میخواهند، این او را وادار به نوعی مقاومت بدون نیاز، در برابر این عمل خواسته شده، می‌کند و او مقید میشود که از آزادی انتخاب خود، بر عکس آنچه از او در خواست شده، استفاده کند. این مورد در نوجوانان سرکش رایج است. هرگونه تلاش برای مقاومت در برابر عمل خواسته شده بدلیل اینکه تهدیدی علیه آزادی یا انتخاب، تلقی‌ شود، مقاومت القایی است. فرد ممکن است که نیاز به انجام این رفتار خاص را نداشته باشد اما واقعیت اینکه او عاجز از انجام چنین عملی‌ است، باعث میشود که آن عمل را بخواهد انجام دهد
یک واقعیت جالب: “روانشناسی‌ معکوس” تلاش برای نفوذ در مردم با استفاده از مقاومت القایی است. خواستن کاری از کسی‌ (بویژه کودکان) بر عکس آنچه که واقعاً می‌خواهید، و مقاومت در آنها باعث به انجام آنچه که واقعاً می‌خواهید ، منجر میشود
سه- تخفیف مبالغه آمیز: تمایل آندسته از مردم است که ترجیح میدهند نتیجه کوچکتر و آنی‌ داشته باشند تا با صبر و حوصله، دیرتر به یک نتیجه بزرگ دست یابند. تحقیقات زیادی در مورد تصمیم‌گیری انجام گرفته است. عوامل زیادی منجر به ساخت فرایند تصمیم‌گیری در هر فرد است. جالب توجه است که جایگزینی “تاخیر در زمان” یک عامل مهم در انتخاب است. می‌توان اینرا بسادگی اینگونه بیان کرد که بسیاری از مردم ترجیح میدهند که بیست دلار در امروز را داشته باشند تا صد دلار در یک سال آینده را. معمولا باید رقم بالاتر آنی‌ را انتخاب کرد تا رقم کمتر را در آینده، حال ببینیم که ارزش دلار در سال آینده چه خواهد بود.فرض کنیم که نرخ بهره نه‌ درصد باشد، پس یک فرد منطقی‌ نسبت بین صد دلار سال آینده را با حدود نود دو دلار امروز ، یکسان میبیند. با این حال، این جالب است که ما مایلیم چه مقدار کمتر و آنی‌ بدست آوریم تا در آینده و بیشتر. حال شما پنجاه دلار آنی‌ را با صد دلار سال آینده عوض می‌کنید؟ چهل دلار را چی‌؟ مرز ما کجاست؟
دو- تشدید تعهد: تمایل مردم به ادامه تلاش‌های ناموفّق گذشته. با وجود تمام تصمیماتی که در زندگی‌ میگیریم، برخی‌ از آنها، بطور اجتناب ناپذیری، ناموفّق هستند.البته منطقی‌ است که در این گونه موارد تصمیماتمان را عوض کنیم، یا تغییراتی در آنها بدهیم. با این حال، گاهی افراد نه تنها به تصمیم اشتباه خود میچسبند بلکه بیشتر هم روی آن سرمایه گذاری میکنند، زیرا که آنها غرق در هزینه آن شدند. برای مثال: شما نیمی از عمر خود را صرف سرمایه‌گذاری روی شروع یک کسب کرده‌اید، پس از شش ماه متوجه میشوید که کسب ناموفّق است. با این حال، با توجه به هزینه‌های غرق شده از پس انداز زندگی‌ خود، این حس تعهد را به شما میدهد که در این کسب، حتی بیشتر، سرمایه گذاری کنید به امید اینکه سرمایه اضافه شده به کسب شما رونق می‌بخشد
یک- اثرات دارونما ها: هنگامی است که یک ماده بی‌فایده، که اعتقاد بر آن است که خواص درمانی داشته است، اثر درمانی می‌یابد. بویژه در مورد داروها، اثرات دارو نماها مشاهده شده است. مثلا هنگامی که یک قرص قند بجای داروی واقعی باعث بهبودی بیمار گشته است. دارو نماها هنوز هم یک راز علمی‌ هستند. استدلال این است که دارو نماها باعث “بیداری امید” (زمانی‌ که امیدی نیست ولی‌ انتظار بهبود میرود) در افرادی که انتظار بهبودی بیماری خود را دارند، کارایی‌ دارد. با این حال، توضیحی برای اینکه یک داروی بی‌اثر سبب کاهش علائم بیماری میشود، وجود ندارد
یک واقعیت جالب: اصطلاح دارو نما (پلاسبو) زمانی‌ استفاده میشود که نتایج مطلوب بدست آید. در زمانی‌ که نتایج مخرب ببار میاید از اصطلاح (نوسبو) استفاده میشود.

 درس ۱۹۳ – آنچه انتخاب کردید، انتخاب خودتان نیست
193

بسیاری از خوانندگان در مورد انتخاب مطالب من (نویسنده) هنوز سر در گم هستند. بیشتر انتقادت شامل موارد زیر است

یک- مسائل ذهنی‌ پایه و اساس مشکلات بدنی هستند. ولی‌ اگر ذهن از مغز جدا باشد (در هر سطحی) بنابرین انتخاب, تمایلی آزادانه است.

دو- قبول اینکه مسائل ذهنی‌ مانند: انتخاب ها، تلاش ها، اهداف، استدلالات و غیره باعث اقدامات خاص میشوند. اما چنین حالات ذهنی‌‌ای مستلزم اراده آزاد برای موجودیت خود هستند، که خود این تناقص مطالب گذشته است. یا ما آزادانه تفکر و رفتار می‌کنیم یا اینکه چنین چیزهایی به عنوان انتخاب، تلاش، هدف، استدلال و غیره وجود ندارند

سه- اگر حتی افکار و اعمال محصول ناخوداگاه ما باشند، هنوز هم افکار و اعمال ما هستند، هر چیز که مغز ما انتخاب کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، چیزی است که ما آنرا انتخاب کرده ایم که انجام دهیم. این یک واقعیت است که آگاه بودن ذهن باعث اقدامات و انجام دادن‌ها میشود و نفی انتخاب آزادانه نیست

این انتقادت ابزار سردرگمی در مورد فرضیه اول من است. اولی‌ که بسادگی اشتباه است واین یک استدلال کاذب است که انتخاب آزادانه مستلزم فلسفه مادی گرایانه نیست. شکی نیست که رویداد‌های ذهنی‌ محصول حوادث پیرامون ما هستند. اما حتی اگر بخشی از ذهن انسان روحانی باشد، هیچ چیزی در مورد استدلال من تغییر نمیکند. عملیات ناخوداگاه روح، آزادی بیشتری از فیزیولوژی ناخوداگاه مغز به شما اعطا نمی‌کند. اگر شما در مورد حرکت بعدی روح خود نمیدانید یا اینکه چرا لحظه‌ای قبل اینگونه رفتار کردید، بخاطر اینست که کنترلی روی روح خود نداریم. این یک واقعیت محض است که در تمام مواردی که یک فرد آرزوی احساس یا رفتاری متفاوت می‌کند، نسبت به آنچه کرده: فکر کنید به اینکه میلیونها متدین خوب دیگر که احتمالا روحاً همجنس گرا یا دارای تمایلات جنسی‌ و یا مستعد چاقی مفرط هستند، از نماز و دعا خسته شده‌اند، با این حال، انتخاب آزادانه‌ای مشهود نیست، وقتی‌ که یک فرد، با نگاه به گذشته خود نسبت به آنچه آرزوی انجامش را داشته دقیقا انجام داده باشد. این نیروی اعجاز آور روحی است که بشما اجازه خوردن یک کیک گیلاس برای صبحانه را نمیدهد که در رژیم غذایی خود باقی‌ بمانید

انتقاد دوم هم بی‌اساس است. بلی، انتخاب ها، تلاشها، اهداف، استدلالات، و سایر فرایند‌های ذهنی‌ بر رفتار ما تاثیر گذارند. اما آنها خود قسمتی‌ از جریاناتی هستند که باعث آگاهی‌ میشوند که به افزایش بیداری (هوشیاری) می انجامد و ما نفوذی روی کنترل نهایی‌ آن نداریم. انتخاب‌های من مهم هستند، اما آنچه من انتخاب می‌کنم، انتخاب من نیست و حتی اگر به نظر برسد که انتخاب من هست. برای مثال: اگر بر سر دو راهی برای انتخاب دو گزینه قرار گیریم حقی‌ برای انتخاب راه سوم یا بیشتر نداریم، پس آنچه انتخاب می‌کنم آن چیزی نیست که می‌خواهم انتخاب کنم. نکته پسرفت در اینجاست که انتهای هر دو راه تاریکی‌ است. از نظر ذهنی‌، هر دو راه برای من مرموز و گنگ هستند

شوپنهاور می‌گوید: انسان میتواند آنچه می‌خواهد انجام دهد ولی‌ قادر به اختیار آنچه اراده می‌کند، نیست. انشتین (در تایید نظر شوپنهاور) به این نکته اشاره می‌کند : راستش، من نمی‌فهمم وقتی‌ که مردم در مورد انتخاب آزادانه انسان صحبت میکنند، که مثلا من بین یکی‌ از این دو راه باید انتخاب کنم، چه ربطی‌ به آزادی دارد؟ من که اصلا درک نمیکنم. من احساس می‌کنم که می‌خواهم پیپم (چپق) را روشن کنم، ولی‌ این به آزادی من چه ربطی‌ دارد؟ چه علاقه‌ای پشت عمل روشن کردن پیپ است؟ یک علاقه دیگر؟

اما بسیاری از مردم این مشکل پسرفت را ناچیز و کاذب میشمارند. برای آنها آزادی انتخاب و اراده مترادف با این ایده است که: با توجه به هر فکر یا اقدام خاص، واکنش هر کس متفاوت است. ولی‌ می‌توان گفت که من می‌توانستم کاری غیر از آنچه که در ذهنم بود، انجام دهم، تا آزادی عمل خویش را نشان دهم. این فکر درست مثل نوشته روی سنگ قبر، متعلق به زمان گذشته است. آنچه که ما در آینده میخواهیم انجام دهیم و چرا، در نهایت، برایم ناشناخته باقی‌ میماند. برای اعلام “آزادی” می‌توان اینگونه گفت: من نمیدانم که چرا اینکار را کردم ولی‌ چیزی بود که دوست داشتم انجام دهم و برایم مهم نیست که چرا انجام دادم

و این دقیقا نشاندهنده این است که آخرین انتقاد هم فرار از مشکل است. گفتن اینکه “مغز من” تصمیم گرفته که این فکر و عمل را به این روش خاص انجام دهد، آگاهانه یا ناآگاهانه، شامل آزادی من نیز هست، و این چشم پوشی دقیقا به این دلیل است که مردم در درجه اول معتقد به آزادی انتخاب هستند: احساس واسطه آگاهانه. مردم احساس میکنند که نویسنده افکار و اعمال خویشند، و این تنها دلیل اینست که چرا در ارتباط با مشکل انتخاب و اراده آزادانه، بحث کردن ارزش دارد

هر یک از ما دارای اندام‌هایی‌ که به مغز مربوط میشوند ، هستیم که باعث تصمیم‌گیری ناخوداگاه میشود ولی مسئول این تصمیم‌گیری ناخوداگاه نیستیم. آیا شما در حال حاضر می‌خواهید که سلول‌های قرمز خون تولید کنید؟ یا در حال حاضر می‌خواهید که آنزیم‌های گوارشی ترشح کنید؟ البته که این بدن شماست ولی‌ همین بدن اگر تصمیم به کاری دیگر بگیرد، غیر از آنچه به علل خودکار انجام میشود، آنگاه شما قربانی این تغییرات خواهید شد. گفته میشود که من “مسئول” تمامی‌ اتفاقات درون خودم هستم، چرا که این “منم” که ادعای مسئولیت حمل ارتباط احساسات و اخلاق را دارم و این انتخاب آزادانه را یک مشکل همیشگی‌ برای فلسفه می‌سازد.

همانگونه که من استدلال کردم، در هر صورت، مساله ساده‌ای نیست که انتخاب آزادانه یک معنای بیرونی و درونی ندارد (یعنی‌ زمانی‌ که فکر و اعمال ما بوسیله شخص سوم مشاهده میشود) ولی‌ این کاملا امکان پذیر است که از طریق درونگرایی توجه شود. در واقع، در حاضر مشغول انجام بررسی و تحقیق روی این انتخاب و اراده آزادانه هستم و میبنید که در ادامه این مطلب هر چه دوست دارم مینویسم. هر چه بنویسم البته که انتخاب و نوشته من است. هیچکس مرا مجبور نمیکند و هیچکس هم لغات خاصی‌ را به من دیکته نمیکند. اگر بخواهم می‌تونم دستور زبان را هم مراعات نکنم. و اگر بخواهم یک خرگوش در جمله بگذارم، آزاد هستم که اینکار را بکنم

ولی‌ توجه به جریان آگاهی‌ من نشان اینست که این مفهوم آزادانه از دسترس خارج است. خرگوش از کجا آمد؟ چرا فیل را در جمله قبل بکار نبرد‌م؟ نمیدانم. آیا آزاد بودم که کار دیگری انجام دهم؟ این سوالات عجیب و غریب و بیمعنا هستند. چگونه می‌تونم ادعا کنم که کاری غیر از آنچه کردم می‌توانستم انجام بدهم، در حالی‌ که علل اینکار برای من روشن نیست؟ بله، حتی حالا هم آزادم که خرگوش یا فیل را جای هم بگذارم، ولی‌ اگر اینکار را انجام دهم، چه توضیحی برای آن دارم؟ غیر ممکن است که علل هریک از این انتخاب‌ها را بدانم

در انتها، این مطلب چه چیزی را به همراه میاورد؟ به هر حال این مقاله باید بپایان برسد و حالا می‌خواهم ناهار بخورم. آیا آزادم که در مقابل این احساس گرسنگی مقاومت کنم؟ خوب، البته که هیچ کس بزور اسلحه مرا وادار به خوردن ناهار در این لحظه نمیکند، ولی‌ گرسنه هستم و می‌خوام که بخورم. آیا حالا میتوانم کمی‌ بیشتر در مقابل گرسنگی مقاومت کنم؟ بله البته و حتی برای لحظات خیلی بیشتر. اما نمی‌فهمم که چرا تلاش برای اینکار می‌کنم و نه کاری دیگر؟ چرا تلاشهای من دقیقا زمانی‌ که می‌خواهم قطع میشوند؟ در هر حال زمان رفتن فرا رسیده و من گرسنه هستم. بنظر می‌رسد که حق مطلب را بیان کردم. در واقع، چیز دیگری در این زمینه به ذهنم نمیرسد. کجای این آزادیست؟


 درس ۱۹۴- ده درس طلایی از استیو جابز

194

فکر میکنم که واقعاً سرگرم هستم و مشتریان ما کالای ما را دوست دارند، چون ما همیشه نهایت سعی خود را برای بهتر شدن میکنیم.   استیو جابز
دستاوردها و شخصیت استیو جابز، کمک کرد که یک نسل دنیا را دگرگون کند .او از بنیان گذاران شرکت کامپیوتر اپل است که رویاهای او منجر به بازسازی و دگرگونی در دنیای رایانه های شخصی و نرم افزار و سخت افزار شد این مرد با انرژی بی حد و حصر خود یک استاد عبارات جذاب و پر معنا نیز هست و حتی وقتی که تلاش در صحبت معمولی خود دارد, سخن پرداز فوق العادهای است.
این مقاله، انتخابی از گفته های طلایی استیو جابز که کمک به موفقیت در کار و زندگی شما میکند.
۱- تمایز بین یک رهبر و یک پیرو، نوآوری است. خلاقیت هیچ مرزی ندارد. تنها محدودیت تصورات شما است. زمان آن فرا رسیده است که از قالبهای ذهنی‌ بیرون بیائید. اگر کسب شما رو به رشد است، فکر راه‌های تاثیرگذارباشید که مشتریان خود را به دوستانتان تبدیل کنید تا تجارت با آنها راحتتر باشد. اگر کسب شما در حال افول است، قبل از ورشکستگی و بیکاری، به سرعت از آن خارج شوید و بیاد داشته باشید که در این حالت، تاخیر یک گزینه خوب نیست. شروع به خلاقیت و نوآوری کنید.
۲- یک نمونه با کیفیت باشید. برخی‌ از ما عادت به زندگی‌ با کیفیت نداریم. زندگی‌ با کیفیت راه میان بّر ندارد. اولویت آنرا متعهد شوید. شما میباید از نبوغ، ‌،توانایی و مهارت‌های خود به بهترین نحو ممکن استفاده کنید تا کمی‌ از دیگران در این زمینه جلوتر باشید. با استاندارد بالاتری زندگی‌ کنید و به جزئیات توجه داشته باشید که همین جزئیات باعث تفاوت‌ها هستند. کیفیت بالا داشتن مشکل نیست. کافی‌ است که بسادگی تصمیم بگیرید که آنرا انجام دهید و از آنچه به زندگی‌ شما بازمیگردد، شگفت زده خواهید شد
۳- بهترین راه انجام دادن هر کاری اینست که آنرا با عشق و علاقه انجام دهید. اگر هنوز کاری که دوست دارید، پیدا نکردید، باز هم جستجو کنید. راحت ننشینید. هر گاه چیزی را که دوست دارید، پیدا کنید، بلافاصله آنرا متوجه میشوید. اینرا در پنج کلمه بگویم: “آنچه دوست دارید انجام دهید.” بدنبال شغلی‌ باشید که برای شما معنا داشته باشد و احساس رضایت به زندگی‌ شما ببخشد. این نه تنها بشما سلامتی‌ و طول عمر میدهد بلکه احساس بهتری در زمان وقوع مشکلات خواهید داشت. آیا در اولین روز هفته بسرعت از رختخواب بیرون میجهید و تمام طول هفته را سرحال کار می‌کنید؟ اگر جواب “نه” است، به جستجو ادامه دهید تا شغل مناسب خودتان را پیدا کنید
۴ – میدانید که غذایی که ما می‌خوریم خودمان تولید نمی‌کنیم، لباسی که میپوشیم دیگران تولید میکنند، با زبانی سخن میگوییم که دیگران تکمیل کرده‌اند. ریاضیاتی استفاده می‌کنیم که دیگران رویش کار کرده‌اند. در واقع، ما همواره در حال برداشت و استفاده از چیزهایی هستیم که خودمان دخالتی در آنها نداشته ایم. این شگفت انگیز است که ما تشنه احساس خلاقیت چیزهایی هستیم که در تجارب و دانش بشریت استفاده شود و در راهی‌ زندگی‌ کنیم که اخلاقا مسئول باشیم. تلاش در ایجاد تفاوت و بهبود برای دنیایی بهتر می‌کنیم. دستیابی به این اهداف، زندگی‌ را پر معنا تر می‌کند و این یک پادزهر برای خستگی‌ و کسالت خواهد بود. همیشه کارهایی برای انجام دادن وجود دارند، و درباره آنچه که در حال انجام آن هستید با دیگران صحبت کنید. درمورد کارهای که انجام میدهید متعصب نباشید که دیگران هم بتوانند در مورد آن نظر دهند. از اینکه برای دیگران نمونه شوید، شرمنده نباشید و از فرصتهایی که با مشورت با دیگران بدست میاورید، استفاده کنید
۵ – در بودایسم عبارتی در مورد ذهن مبتدی (ساده گرا) وجود دارد که می‌گوید: ذهن ساده گرا فوق‌العاده است. با این نوع ذهن چیزها را آنطور که هستند می‌بینید و گام به گام و بسرعت قادر به تشخیص محیط اصلی‌ هر چیزی هستید. ذهن ساده گرا تمرین تمرکز و مراقبه در عمل است. این نوع ذهن عاری از پذیرش پیش از تفکر، پیشداوری ها، قضاوت‌ها و انتظارات است. تفکر ذهن ساده گرا مثل بینش یک کودک است، پر از کنجکاوی و شگفتی و سرزندگی
۶ – فکر می‌کنیم که وقتی‌ در حال تماشای تلویزیون هستیم مغز خود را خاموش و هنگامی که در حال کار با کامپیوتر خود هستیم مغزمان را روشن می‌کنیم. تعداد زیادی مطالعات علمی‌ در طول دهها سال گذشته نشان دهنده تأیید اینست که دیدن تلویزیون تاثیر مهلکی روی روحیه و اخلاق می‌گاذرد و بیشتر بینندگان تلویزیون میدانند که این عادت فقط اتلاف وقت است، با این حال بیشتر زمان خود را جلوی این جعبه جادویی میگذرانند. بنا بر این تلویزیون خود را خاموش کنید و چند سلول از مغز خود را نجات دهید. با استفاده زیادی از کامپیوتر هم مغز خاموش میشود. بجای اینها، در تلاش ایجاد مکالمه‌ای هوشمند با کسانی‌ باشید که آنها هم هشت ساعت از وقت خود را در روز به بازی و مسابقه تلف میکنند
۷ – من تنها کسی‌ هستم که یک چهارم میلیارد دلار را در یک سال از دست داده… این شخصیت سازی است. یک اشتباه را با اشتباهی‌ دیگر نمیتوانید جبران کنید. چنین کسی‌ که موفق باشد و اشتباه نکند، وجود ندارد. اشخاص موفق مرتکب اشتباه میشوند ولی قابلیت تغییر و دگرگونی را در زندگی‌ خود دارند و بدرستی خود را تغییر میدهند. آنها از اشتباهت خود میاموزند و ناله و زاری نمیکنند. اشتباه نکردن هرگز به معنی‌ زندگی‌ کامل داشتن نیست
۸ – شمار زیادی کتاب از مشاهیر تاریخی‌ در قفسه‌های کتابخانه‌های دنیا وجود دارند. تجارت موفق فناوری من مدیون هر روز بعد از ظهر با سقراط بودن است. سقراط در کنار لئوناردو داوینچی، نیکلاس کپرنیک، چالز داروین، و آلبرت انیشتین به عنوان چراغ هدایت و الهام بخش متفکران مستقل هستند. ولی‌ سقراط اولین است. سیسرو در مورد سقراط می‌گوید: او فلسفه را ازآسمانها به درون زندگی‌ مردم خواند. بنابر این از اصل و قوانین سقراط در زندگی‌، کار، آموزش و روابط تان استفاده کنید. این برای سقراط نیست بلکه واقعاً برای آوردن زیبایی حقیقت، سلامتی‌ و نیکی‌ به زندگی‌ روزمره شما است
۹ – ما در این هستی‌ وظیفه‌ای داریم در غیر اینصورت به چه دلیل دیگری وجود داریم؟ آیا میدانید که شما کارهای بزرگی‌ در زندگی‌ برای انجام دادن دارید؟ و آیا میدانید که اگر بدنبال انجام وظایف بزرگ خود نباشید، خود را تلف کردید؟ همه ما برای دادن هدیه‌ای به زندگی‌ به این جهان آمده‌ایم. هدیه‌ای که تمامی‌ خواسته ها، علایق، احساسات، کنجکاوی‌های ما را شامل میشود. این هدیه در واقع هدف ماست و شما برای تصمیم به هدف خود نیاز به اجازه کسی‌ ندارید. هیچ کس، نه رییس، معلم، والدین، روحانی و یا مقامات دیگر نمی‌تواند برای شما این هدف را معین کند. فقط همان هدف فردی خود را بیابید
۱۰ – زمان محدود است، بنابر این زندگی‌ کس دیگری را در خود تلف نکنید، درگیر اصل و قوانینی که نتیجه تفکر دیگران است، نشوید. اجازه ندهید که نظرات دیگران صدای درونی شما را خاموش کند. و مهمترین این که شجاعت اینرا داشته باشید که بدنبال قلب و احساسات و کشف حقیقت خود بروید. اینها به نوعی میدانند که شما واقعاً چه می‌خواهید بشوید. هیچ چیز دیگر در زندگی‌ مهم نیست
آیا خسته نشدید از اینکه به دنبال رویاهای دیگران هستید؟ بدون شک، این زندگی‌ شما است و حق دارید که هرگونه که خود می‌خواهید آنرا صرف کنید بدون اینکه سدی از طرف دیگران مانع شما شود. به خودتان فرصت پرورش کیفیت‌های خلاق خود را، بدون ترس و فشار، بدهید. آن طور زندگی‌ کنید که خود انتخاب کرده‌اید و رئیس خود باشید. هر درسی‌ در زندگی‌ در ابتدا میتواند مشکل باشد، اما اگر روش خود را در هر درس ساده کنید و یکی‌ یکی‌ آنها را انجام دهید، متوجه بهبودی فوری در عملکرد زندگی‌ خود میشوید، بنابر این پیش روید و آنها را امتحان کنید.

درس ۱۹۵- چرا مغز انسان در مواقع احتمال وقوع خطر یک قاضی ضعیف است؟

195

مغز انسان یک عضو خارق العاده ولی‌ پر از بی‌نظمی و هرج و مرج است. زیرا در طول میلیونها سال تکامل، انواع فرایندهای مغشوش و درهم ریخته، بجای برنامه ریزی منطقی‌ در آن سازماندهی شده است. برخی‌ از این فرایندها فقط در شرایطی خاص، خوشبینانه هستند در حالی‌ که برنامه‌های دیگر در عین توانایی‌ هیچگونه کارایی‌ ندارند. و حتی برخی‌ دیگر از اینها موجب ایجاد تضاد در مغز میشوند.

یکی‌ از مهمترین چیزهایی که یک موجود زنده با آن روبرو است، ارزیابی واکنش در مواقع احتمال خطر است، که یک بخش بدوی از مغز این وظیفه را انجام میدهد. این بخش آمیگدال نامیده میشود و درست بالای ساقه مغز قرار دارد. آمیگدال مسئول پردازش احساسات اولیه‌ای است که از ورودی‌های حسی وارد مغز ما میشوند، مثل؛ خشم، اجتناب، حالات تدافعی و ترس. این یک بخش قدیمی‌ و کهن از مغز است که بنظر می‌رسد از ماهیهای اولیه بما رسیده باشد. وقتی‌ که یک حیوان – مارمولک، پرنده، پستاندار و حتی شما – یک خطر قریب الوقوع را حسّ کند، آمیگدال واکنش فوری نشان میدهد و باعث تزریق آدرنالین و هورمون‌های دیگر به جریان خون میشود، و این واکنش تحریک به مقابله و یا فرار است که باعث افزایش ضربان قلب، تنش‌های عضلانی و عرق کردن میشود. اگر مارمولک یا شیر باشید این واکنش سریع کافی‌ است بمحض اینکه متوجه خطر شدید، با آن مقابله یا از آن فرار کنید که احتمال بیشتری برای زندگی‌ و تولید مثل داشته باشید. اما جهان امروز ما پیچیده تر از این است. بعضی‌ از مواقع خطر واقعاً آنطور که بنظر میرسند، خطرناک نیستند و در برخی‌ دیگر، بهتر است که برای نفع آینده، در وضعیت خطر باقی‌ بمانیم تا پاسخی صحیح برای آن بیابیم. این بدین معنی‌ است که توانایی‌ رسیدن به یک مزیت تکاملی بیش از مقابله و یا فرار و تجربه تجزیه و تحلیل پیچیده تری از موقعیت و گزینه‌های موجود داریم

ما انسانها یک مسیر کاملا متفاوت برای مقابله و تجزیه و تحلیل مواقع احتمال خطر داریم. نئوکورتکس یک قسمت پیشرفته در مغز است که اخیرا تکامل یافته و بنظر می‌رسد که تنها در پستاندران موجود باشد. این قسمت مغز، هوشمند است و قابلیت تجزیه و تحلیل و کشف دلیل را دارد و با ظرافت بیشتری عمل می‌کند ولی‌ بسیار کند است. حال در اینجا اولین مشکل اساسی‌ بوجود میاید. ما دارای دو سیستم برای واکنش در مواقع احتمال خطر هستیم، یک سیستم بدوی بصری و یک سیستم پیشرفته تحلیلی که اینها به صورت موازی با هم کار میکنند. برای نئوکورتکس ناهماهنگی با آمیگدال مشکل است.

استیون جانسون در کتابش بنام، ذهن باز، به یک حادثه طوفان که منجر به شکستن پنجره‌ای بزرگ در آپارتمانی که با همسرش زندگی‌ میکرد اشاره می‌کند. او در کنار پنجره ایستاده بود و به صدای پیچش باد گوش میداد که پنجره شکست، بخت با او یار بود که کشته نشد ولی‌ صدای پیچش باد را هرگز فراموش نخواهد کرد. او میگوید: از آن به بعد هر موقع که صدای پیچش باد در پنجره‌ای را میشنوم، ترس جدیدی وجودم را فرا می‌گیرد. اکنون می‌دانم که انهدام آن پنجره در اثر باد بخاطر نصب غلط آن بوده و مطمئنم که پنجره‌های امروزی من کاملا صحیح نصب شده‌اند و بقول مهندس این ساختمان: این پنجره‌ها توانایی‌ مقاومت در مقابل گردباد را هم دارند. ولی‌ با گذشت ۵ سال از آن حادثه، و با اینکه طوفانهای بزرگتری هم داشته‌ایم و پنجره‌های جدید هرگز در مقابل این طوفان‌ها تکان هم نخورده اند، همه اینها را می‌دانم. ولی‌ هنگامی که باد می‌وزد و صدای پیچش آنرا میشنوم، احساس می‌کنم که ترشح آدرنالین‌ام افزایش می‌یابد… – قسمتی‌ از مغزم – آن قسمت که درک احساس شباهت‌های من است، قسمتی‌ که نظرات در مورد جهان در آن است و تصمیمات عقلانی می‌گیرد – میداند که پنجره‌ها امن هستند… اما قسمتی‌ دیگر از مغزم می‌خواهد که در حمام پنهان شوم که آن اتفاق دوباره نیفتاد.

تکامل، مغز ما را تا به اینجا آورده و دلیل خوبی‌ هم برای این موجود است. اگر شما در جنگل زندگی‌ میکردید و بوسیله یک شیر مورد حمله قرار میگرفتید، کاملا طبیعی است که در تمام مدت عمر خود از شیر بترسید، یا حداقل، از شیر بیشتر بترسید تا جانوران دیگر که به شما حمله نکرده‌اند. از نگاه “پاداش” بعد از خطر، این ترس طبیعی و خوب است. “مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد”. بدن هم بعد از ابتلا به بیماری آبله مرغان پادزهر آنرا می‌سازد که دیگر مبتلا نشود. در هر دو مورد بدن میگوید این یک بار اتفاق افتاده و بعید نیست که دوباره هم اتفاق بیفتد، برای همین باید آماده بود. در دنیایی که خطرات محدود و تعداد کمی‌ مریضی یا چند عدد حیوان شکارچی بدنبال شما باشند، اینها کافی‌ هستند. متاسفانه، سیستم دفاع ایمنی‌ بدن با سیستم ترس مغزی قابل قیاس نیست. در جایی‌ که بدن توانایی‌ ساخت پادزهر صدها بیماری را دارد، و این پادزهر‌ها همواره در خون جریان دارند و آماده دفاع از بدن در مقابل حملات بعدی هستند، ولی‌ مغز در مقابل ترس‌های مادام‌العمر با مشکل مواجه است. همه این گفته‌ها در مورد آمیگدال بود. مشکل اساسی‌ دوم این است که سیستم تحلیلی در نئوکورتکس بسیار جدید است. هنوز هم لبه‌های تیز و خشن آن باید در اثر تکامل نرم و کامل شوند.

دانیل گیلبرت، روانشناس در نظریه‌ای جالب توضیح میدهد: مغز بگونه‌ای زیبا، بسان یک ماشین فرار از مهلکه، مهندسی‌ شده و عمل می‌کند که همواره محیط پیرامون را با دقت می‌نگرد که راه‌هایی‌ را که باید فرار کند، بیابد. این وظیفه‌ای است که مغز برای صدها میلیون سال انجام داده است و تازه در چند میلیون سال گذشته، مغز پستانداران ترفند جدیدی آموخته: پیش بینی‌ زمان و مکان قبل از وقوع خطر. توانایی‌ جا خالی‌ دادن برای خطری که هنوز اتفاق نیفتاده، یکی‌ از خیره کننده‌ترین نوآوری‌های مغز ماست. این نوآوری در مراحل اولیه توسعه خود از دیدگاه تکامل است. برنامه‌ای که بما نشان میدهد که پایه‌های اولیه و کهن، قابل اعتماد هستند ولی‌ ابزار افزوده شده بما این امکان را میدهد که توانایی‌ پاسخگویی به تهدیدات در آینده نا معلوم را امتحان کنیم.

نتایج مطالعات جدید بسیاری در روانشناسی‌ احتمال وقوع خطر، نشانگر اینست که این قسمتهای جدید مغز، اشتباه هم میکنند. مردم کامپیوتر نیستند. ما امنیت را بصورت ریاضیات احتمالات نسبی‌ از رویداد‌های مختلف، ارزیابی نمی‌کنیم. در عوض، راهی‌ میانبر برای آن داریم، قوانین کلی‌ را اجرا می‌کنیم، کلیشه‌ها و تعصباتی داریم، که آنها را “ابتکارات” مینامیم. این ابتکارات نشاندهنده این هستند که ما در موارد وقوع احتمال خطر، چگونگی‌ احتمالات وقایع آینده و هزینه‌ها و حل مسائل را پیشبینی‌ و ارزیابی می‌کنیم. ما روشهایی برای تولید بهترین جواب به سریعترین وجه ممکن با قابلیت شناخت محدود خود را داریم.

دان نورمن، در مقاله‌ای فوق العاده بنام “شبیه بودن” اینگونه بیان می‌کند: دانیل کاهنمن، برنده جایزه نوبل اقتصاد، میگوید که انسان دارای دو سیستم جداگانه شناخت است. یکی‌ احساس قبل از وقوع اتفاق و دیگری دلیل و منطق. عملیات سیستم احساس قبل از وقوع اتفاق معمولا، سریع، خودکار، بدون تلاش، ضمنی‌ (بدون درون نگری) و اغلب عاطفی است. غالباً با عادت همراه است و در نتیجه، تغییر و کنترل آن مشکل است.

عملیات سیستم منطقی، آهسته، منظم و به ترتیب، با تلاش و معمولا با نظارت آگاهانه و کنترل عمدی صورت می‌گیرد، همچنین نسبتا انعطاف پذیر و بطور بالقوه منظم و قابل اداره کردن است. هنگامی که مغز شما ابتکارات وقوع احتمال خطر، امنیت و حل مسائل را ارزیابی می‌کند، شما میتوانید دلایل تکاملی وجود آنها را پیدا کنید. و بسیاری از این دلایل مفید هستند ولی‌ مشکل اینجاست که این دلایل میتوانند به شکست منجر شوند، بویژه در چهار چوب جامعه مدرن امروزی. تکامل اجتماعی و تکنولوژی ما بسیار گسترده تر از تکامل ما بعنوان یک گونه، پیشی‌ گرفته است، ولی‌ مغز ما در همان ابتکاراتی که برای یک خانواده کوچک بدوی مناسب بوده، مانده است. هنگامی که این ابتکارات به شکست ما منجر میشوند، احساس امنیت ما به واقعیت امنیت تبدیل میشود.


 درس ۱۹۶ – اول میترسم و بعد فکر میکنیم، بعد بیشتر میترسم و کمتر فکر میکنیم

196

ترس چیز مضحکی است، هنگامی که آنرا حس میکنیم، در همان حال بدن ما بخوبی مشغول دفاع از خود میشود. مغز اولین و مهمترین عضو بقاء زندگی است و هنگامی که کوچکترین خطری را حس کند، حتی قبل از اینکه قسمتهای آگاهانه وعقل درگیر آن شوند، بطورغریزی و ناخودآگاه پاسخ به موقعیت فرار یا مقابله را مییابد. که این موجب تغییرات تپش قلب، فشار خون، و دگرگونیهای شیمیایی در بدن میشود و هنگامی که مغز این تغییرات را دریافت میکند، و در انتها، در آگاهی شما ظاهر میشود: من میترسم.

از آنجاییکه تفکر زمان بیشتری از پاسخ واکنش غریزی میطلبد و حتی چند صدم ثانیه هم میتواند فاصله مرگ و زندگی باشد، پس برای بقاء زندگی لازم است که مغز اول بترسد و بعد فکرکند و در پاسخ مداوم در بروز خطر، عواطف و غرایز دستی بالاتر از شناخت و عقل دارند. مغز اینگونه طراحی شده که بیشتر احساس کند، ولی این بی معنی است که با تکیه بر احساسات نسبت به واقعیات در برخی مواقع احتمال خطرکمتر، بیشتر میترسیم تا در مواقع احتمال خطرات بزرگتر، همانگونه که از شواهد همیشگی نمایان است. و این شکاف عقلانی میتواندخود به یک خطربرای فرد یا جامعه باشد.

در اینجا در مورد نمونه ای روشن مینویسم… واکسن. واکسنها، بر اساس شواهد موجود، اثرات جانبی نادر و ایجاد آلرژی و حالت ویژه ای از احتمال خطر را مطرح میکنند. با اینحال، عدم واکسیناسیون موجب ترس مدام و افزایش احتمال وقوع خطر (بیماری) میشود. احتمال بیماری و مرگ افرادی مثل نوزادان، کودکان یا افرادی که در اثر کهولت سن و بیماری واکسیناسیون نشده اند بسیار بیشتر ازافرادی است واکسیناسیون شده است. اما واکسن تنها یک نمونه از این شکاف عقلانی خطرناک است. مردم در مورد رانندگی در حال مستی و یا مشغولیت با تلفن همراه در حین رانندگی به اندازه کافی دقت ندارند و نه تنها خود بلکه دیگران را هم به خطر میاندازند. بعضی دیگر نگرانی بیش از حد برای استفاده از پرتوهای رادیواکتیو برای رعایت اصول بهداشتی در مواد غذایی دارند. (استفاده از پرتو رادیواکتیو باندازه کم در تولید فراورده های غذایی موجب از بین رفتن میکروبها میشود بدون اینکه تغییری در کیفیت کالا ایجاد شود). در نتیجه شرکتهای تولیدی مواد غذایی از این فنآوری استفاده نمیکنند و خطر بیشتری ما را تهدید میکند. در مواردی خانمهای باردار نگرانی بیش از حد در مورد جیوه موجود در ماهی دارند. (جیوه برای توسعه شناخت جنین خطرناک است ولی دربرخی موادغذایی به مقدار بسیار ناچیز استفاده میشود). با اجتناب از خوردن ماهی، این خانمها، یک منبع خوب از اسیدهای چرب، که برای رشد سالم مغز جنین لازم است را از دست میدهند. تحقیقات نشاندهنده اینستکه، اجتناب از خوردن ماهی و چربیها نسبت به مقدار ناچیز جیوه در ماهی،آسیب بیشتری به بدن میزند.

نمونه های زیادی برای اثبات شکاف عقلانی موجود است. برای بستن این شکاف نیاز به دانستن چگونگی ایجاد آن داریم. اینطور که معلوم است میدانیم که چرا ترسهای ما با واقعیات ما مطابقت ندارند. جزییات دقیق و علمی موجود هستند. از جمله علم ترس اعصاب، در کتاب جدیدی بنام “واقعا چقدر خطرناک است؟ چرا ترسهای ما همیشه با واقیعت های موجود مطابقت ندارند؟” توضیح در مورد شکاف عقلانی داده ام. اینهم توضیحی از روش ادبیات علوم اجتماعی درباره درک احتمال خطر

تحقیقات دانیل کاهنمن موجب کشف مجموعه ای از ابتکارات، تعصبات، و میانبرهای ذهنی شد. ما عادت داریم که از جمع آوری چند اطلاعات جزیی به قضاوت و تصویر کاملی از واقعیت برسیم. نمونه برداری، انطباق، کادربندی، غنیمت شمری، و نامهای دیگر آکادمیک و علمی زیادی برای این پیشداوری موجود است، خلاصه همینها بما در قضاوت و تصمیمگیری عجولانه کمک میکنند در حالی که ما همه چیز را نمیدانیم و نیازمند اطلاعات کامل هستیم.

نتیجه پژوهشها ی پل اسلوویچ اینست که علیرغم وجود مجموعه ای از واقعیات و ویژهگیهای روانی موجب میشود که احتمال خطر، کم یا زیاد جلوه کند. این عوامل درک احتمال خطر عبارتند از

ترسهای کمتر و کوچکتر ترسهای بیشتر و بزرگتر
داوطلبانه (تابش پرتوهای هسته ای) تحمیلی (تابش اتفاقی پرتوهای هسته ای)
بیماری با خطر کمتر (بیماریهای قلبی) بیماری هولناک (سرطان)
طبیعی (تابش آفتاب) ساخته دست بشر (تابش پرتوهای فنی)
مزایای بیشتر (واکسن بیماریهای جدید مثل آنفولانزا خوکی) مزایای کمتر (واکسن برای بیماریهای که ریشه کن شده اند)
اطمینان/آشنایی (تصادفات خودروها) عدم اطمینان (پرتوهای هسته ای. زیرا ما نمیتوانیم آنها را تشخیص دهیم وعلم هم پاسخی برای آنها ندارد)
خطرات احتمالی بیماریهای بزرگسالان (واکسن بزرگسالان) خطرات احتمالی بیماریهای کودکان (واکسنهای دوران کودکی)

تحقیقات اخیر بروی نظریه شناخت فرهنگی توسط “دون کاهان” نشان داده که دیدگاههای ما درباره احتمال وقوع خطر بشدت شکل گرفته از توافق و هماهنگی گروه اجتماعی ای که به آن تعلق داریم، است. ما، ترجیحا، در یکی از چهار گروه کلی اجتماعی قرار داریم که در دو شبکه امتدادی و زنجیری تعریف میشوند، همه ما در جایی در این دو امتداد قرار داریم.

سنتگرا

|

جامعه گرا ——————————— فرد گرا

|

اصلاحگرا

فردگرایان جامعه ای را ترجیح میدهند که حداکثر کنترل فردی در زندگی خود داشته باشند. جامعه گرایان جامعه ای را ترجیح میدهند که گروههای فعال درگیر ساخت قواعد و حل مشکلات جامعه باشند. (فردگرایان مشکلاتی مانند پاسخ همگانی به محیط زیست و تغییرات آب و هوایی را نادیده میگیرند، بدلیل اینکه چنین مشکلاتی نیاز به پاسخ همگانی دارد و ما همه در این مشکل سهیم هستیم. واکنش جامعه گرایان به این مشکل اینست که آنها این را یک تهدید عظیم بشمار میاورند). در امتداد زنجیر دیگر، سنتگرایان جامعه ای را ترجیح میدهند که ساختار سفت و سخت و باثبات موجود و قابل پیش بینی باشد. در حالی که اصلاحگرایان یک جامعه انعطاف پذیرتر، با تحرکات اجتماعی و اقتصادی عادلانه تر، و تغییرات بیشتری را میخواهند. (سنتگرایان مشکلات تغییر آب و هوا را نادیده میگیرند چون ترس آنها اینست که بازار بورس سوخت فسیلی از وضع موجود خارج شود. درحالی که تغییرات موقعیت موجود بسان موزیک زیبایی در گوش اصلاح گرایان است. اینها تغییرات آب و هوایی را باور دارند).

توضیح اینکه چرا ترسهای ما گاهی اوقات با واقعیت های ما مطابقت ندارند، چیز جالبی است. مهم اینستکه بسته شدن شکاف عقلانی با فهمیدن و درک و شناخت آن شروع میشود. کاهنمن، سلوویچ، کاهان و همکاران آنها دانش مهمی درباره اینکه چرا گاهی اوقات در فهم احتمال وقوع خطرات اشتباه میکنیم، بما داده اند. ولی علم و دانش، بینش و آگاهی نیست. عاقلانه خواهد بود اگر بپذیریم که ما آن متفکر عاقلی نیستیم که باید باشیم. ما از آنچه آموخته یم قادر به دادن پاسخی عاقلانه درباره نقصان در سیستم درک احتمال خطر بعنوان یک ابزار برای عاقلتر کردن و انتخاب سالمتر برای خود و جامعه خود، نداریم.


درس ۱۹۷ – ده تله فکری. ۱- چگونه ذهن خود را ضدّ حماقت کنیم

 197

ذهن ما تله های فراوانی برای ما میچیند. این تله ها مزاحمتهای جدی برای توانایی تفکر عاقلانه ما ایجاد میکنند که منجر به رسیدن به دلایل نادرست و گرفتن تصمیمات احمقانه میشوند، مگر اینکه از این تله ها آگاه باشیم. ویژگیهای ذهن، بجای کمک کردن بما میتواند برایمان مشکلات ایجاد کنند: در اینجا ۵ عدد از مضرترین این تله ها و چگونگی اجتناب از هر یک را بررسی میکنیم

۱ – تله مهار لنگر: تکیه بیش از حد روی اولین فکرمحققان از گروهی از مردم خواستند که به این سوالات پاسخ دهند. “آیا جمعیت کشور ترکیه بیش از ۳۵ میلیون نفر است؟ بهترین برآورد شما چیست؟” جوابهای داده شده این گروه خیلی بالاتر از ۳۵ میلیون نبود. همین سوال برای گروهی دیگر مطرح شد، اما اینبار از عدد ۱۰۰ میلیون شروع شد. اگرچه اعداد هر دو گروه مطلق بودند، اما در گروه۱۰۰ میلیون، بیشک، ارقامی بسیار بالاتر از ۱۰۰ میلیون ارائه شد. (اینهم جواب برای کنجکاوی شما) درس: نقطه شروع تفکر میتواند با تعصبی شدید بروی، برداشتهای اولیه، ایده ها، برآوردها و یا اطلاعات اثر بگذارد و افکار بعدی را مهار کند. این تله در هنگامی که عمداً از آن استفاده میشود، بسیار خطرناک است. مثلا فروشندگان با تجربه، در ابتدا کالای گرانتر را بشما عرض میکنند و قیمت بالاتر را در ذهن شما مهار میکنند، این قیمت در ذهن شما لنگر میاندازد و گیر میکند

چه میتوان کرد؟

مسائل را همواره از زوایای مختلف مشاهده کنید. از گرفتار شدن در یک نقطه شروع فکری جلوگیری کنید. قبل از نتیجه گیری روی مشکلات کار کنید.

قبل از مشاوره با دیگران خودتان روی مشکل فکر کنید. قبل از اینکه تحت تاثیر دیگران قرار بگیرید، تا حد امکان خودتان اطلاعات جمعآوری کنید و به نتیجه برسید

اطلاعات خود را از منابع گسترده و غنی جمعآوری کنید. بدنبال یافتن امکانات بیشتر باشید و مراجع اطلاعاتی خود را گسترده تر کنید. از محدود شدن در یک نقطه نظر اجتناب کنید.

۲ – تله وضعیت موجود: ماندن و گیر کردندر یک آزمایش به گروهی از مردم یک لیوان تزیین شده هدیه داده شد و به گروهی دیگر یک بسته شکلات سوییسی و به آنها گفته شد که میتوانند این هدایا را با یکدیگر عوض کنند. منطق حکم میکند که حدودا نیمی از این افراد که هدایا را دوست نداشتند ترجیحا آنرا عوض کنند ولی در واقع فقط ده درصد اینکار را کردند. ما تمایل به تکرار رفتار مستمر خود را داریم، مگر اینکه انگیزه تغییر آنها بما داده شود. وضعیت موجود بطور خودکار امتیاز و برتری بر هر گزینه دیگر را داردچه میتوان کرد؟

وضعیت موجود را بعنوان یک جایگزین دیگر در نظر بگیرید و گرفتار مقابله موقعیت فعلی در مقابل تعارض فکرهای دیگر نشوید. از خود سوال کنید که اگر وضعیت موجود شما، موقعیت فعلی نبود، آیا آنرا انتخاب میکردیدشناخت اهداف. در مورد اهداف صریح و روشن باشید و آنها را منتقدانه و عینی ارزیابی کنید و مطمئن شوید که با موقعیت فعلی به آنها دسترسی داریداز زیاده روی در راه اندازی در هزینه ها اجتناب کنید. آنها آنقدرها هم که ما فکر میکنیم بد نیستند.

۳ – تله غرق در هزینه: محافظت از انتخاب اول

شما یک بلیط، غیر قابل برگشت، یک مسابقه بسکتبال را سفارش و پرداخت می‌کنید. در شب بازی، خسته هستید و کولاک شدیدی هم در بیرون وجود دارد. از خرید بلیط پشیمان هستید زیراکه، بیتعارف، ترجیح می‌دهید در منزل جلو بخاری دیواری لم دهید و بازی را از طریق تلویزیون تماشا کنید. حال چه می‌کنید؟ احتمالا، اعتراف سخت است، عاقلانه‌ترین تصمیم، ماندن در خانه است. پول بلیط که خرج شده، چاره‌ای نیست: این یک هزینه غرق شده است و نباید تاًثیری روی تصمیم عاقلانه شما داشته باشد.

چه می‌توان کرد؟

با اشتباهات کنار بیائید. از خود بپرسید که چرا اعتراف به اشتباهات گذشته شما را ناراحت می‌کند؟ هیچکس عاری از خطا و کامل نیست، بنابر این ایرادی ندارد که خطا کنید، فقط مطمئن شوید که از هر خطای خود، درسی‌ گرفته‌ایدبه کسانی‌ گوش کنید که گرفتار تصمیمات اولیه خود نشده‌اند. کسانی‌ را پیدا کنید که از تصمیمات گذشته خود پشیمان نیستند و از آنها نظرخواهی کنید.

روی اهداف خود تمرکز کنید. ما تصمیم‌گیری می‌کنیم که به اهداف خود برسیم. به مجموعه خاصی‌ از مراحلی که شما را بسمت هدف سوق داده‌اند نچسبید: همواره چگونگی‌ بهبود تحقق اهداف خود را در نظر داشته باشید.

۴ – تله تائید: آنچه را که دوست دارید، می‌بینید.

احساس می‌کنید که بازار سهام در حال کاهش ارزش است و زمان خوبی‌ برای فروش سهام شما است. فقط برای اطمینان از حدس خود به دوستی‌ که اخیرا تمام سهام خود را فروخته، زنگ میزنید. تبریک میگویم: شما هماکنون در تله تایید گرفتار شدید. شما بجای اینکه در صدد جمع‌آوری اطلاعاتی‌ باشید که خود را بچالش بکشید، در جستجوی اطلاعاتی‌ هستید که نقطه نظر شما را تایید میکنند. اینگونه تعصب نتنها روی شواهد جمع‌آوری شده مؤثر است، بلکه چگونگی‌ تفسیر اطلاعات شما را هم تحت تاثیر قرار میدهد: ما منتقد خوبی‌ برای استدلالاتی که ایده‌های اولیه ما را حمایت میکنند، نیستیم و در مقابل مباحث متضاد با این ایده‌ها مقاومت می‌کنیم.

مهم نیست هنگامی که غرق در تصمیم‌گیری اولیه هستیم چه مقدار بیطرف میمانیم، مغز ما همواره با استفاده از احساس قبل از وقوع (حس ششم)، نسبت به جایگزینی فوری و آنی ‌،ما را مجبور به گرفتار شدن در این تله می‌کند.

چه می‌توان کرد؟

خود را در مقابل اطلاعات باز بگذارید. تمام شواهد و مدارک را با دقت مساوی بررسی کنید. با شواهد ناراحت کننده، نرم نباشید. بدانید که چه هستید و چه می‌خواهید: جایگزینها را جستجو کنید و بدنبال اطمینان باشیدیک مخالف خوب بیابید. بدنبال شخصی‌ باشید که با احترام بر علیه ساختار فکری تصمیمات شما بحث کند. اگر توانستید کسی‌ را پیدا کنید، خودتان بحث را شروع کنیدم.

وقعیت‌های دیگر را با ذهن باز پذیرا باشید. (تله‌های دیگر را که اینجا بررسی خواهیم کرد نیز در نظر داشته باشید) در هنگام مشاوره سوالات راهنمایی کننده، نکنید. پرسش‌های بی‌طرفانه مطرح کنید که از تایید تعصبات شما بوسیله دیگران جلوگیری شود. سوال: “با سهام خود چه کنم؟” بهتر از “آیا سهام‌ام را امروز بفروشم؟” است.

۵ – تله اطلاعات ناقص: فرضیات خود را بررسی کنید.

هری مرد درون گرایی است. میخواهیم در مورد شغل او حدس بزنیم. فروشنده یا کتابدار؟ شما کدام شغل را احتمال بیشتری می‌دهید؟ البته شواهد بیانگر اینست که تقریبا و قطعا او یک کتابدار است. آیا در اینجا شرایط شخصیتی او، ما را مجبور به این نکرد که گزینه فروشنده بودن او را فراموش کنیم؟ اینگونه استدلال بسیار اشتباه و یا حداقل، ناقص است.

این نتیجه‌گیری ندیده گرفتن این واقعیت است که احتمال فروشندگی اوهم یک درصد است. اگر شما از شخصیت او چیزی نمیدانستید شاید فقط یک درصد امکان اینرا می‌دادید که او کتابدار باشد. این نشاندهنده اینستکه اگر حتی کتابداران افراد درونگرایی باشند با اینحال، امکان دارد که یک درصد از فروشندگان، که شاید هری هم جزو آنان باشد، درونگرا باشند.

این فقط یک نمونه از اینستکه اشراف به شواهد ساده چگونه میتواند موجب گمراهی کامل ما میشود. ما با استفاده از تصاویر ذهنی‌ خود و ساده کردن واقعیات، قبل از هرگونه به چالش کشیدن فرضیات مان و دسترسی‌ به اطلاعات کافی‌، نتیجه‌گیری می‌کنیم.

چه می‌توان کرد؟

مفروضات خود را شفاف سازید. مشکلات و مسائل را آنگونه که بنظر میرسند، نبینید. بیاد داشته باشید که برای هر مشکل، اطلاعات ضمنی‌ و مفروضات خود را دارید. معمولا بررسی اعتبار مفروضات کار مشکلی‌ نیست، اگر آنها را بخوبی بشناسیم.

همیشه از اطلاعات پیچیده‌تر، بجای تصویر ساده ذهنی، استفاده کنید. تصورات پیش هنگام، مانند کلیشه، در بسیاری از موارد‌ میتوانند مفید باشند. اما همواره مراقب باشید که روی آنها زیاد تکیه نکنید. از اطلاعات پیچیده‌تر کمک بگیرید.


درس ۱۹۸ – ده تله فکری. ۲- چگونه ذهن خود را ضدّ حماقت کنیم 198

در قسمت اول این مقاله متوجه پنج تله که مانع کارایی تفکر منطقی‌ ما هستند، شدیم. با یک مرور سریع از آنچه گفته شد:

۱ – تله مهار: تکیه بیش از حد روی افکار اولیه

۲ – تله وضعیت موجود: ماندن و گیر کردن

۳ – تله غرق در هزینه: محافظت از انتخاب اول

۴ – تله تایید: آنچه را که دوست دارید، می‌بینید

۵ – تله اطلاعات ناقص: فرضیات خود را بررسی کنید

حال وقت اینست که با افشا کردن پنج تله خطرناک بعدی لیست را تکمیل کنیم

۶ – تله انطباق: همه اینکار را میکنند

در یک سری تحقیقات از گروهی از دانشجویان، برای اطمینان از جوابهای صحیح، چندین سوال ساده پرسیده شد. از گروهی دیگر از دانشجویان هم همان سوالات پرسیده شد ولی‌ عمدا بازیگرانی هم در آنها، به وسیله محققین، ادغام شده بودند، که جواب غلط به سوالات بدهند. اینبار، بسیاری از دانشجویان بر اساس هدایت اشتباه از این گروه بازیگران، پاسخهای اشتباه ارائه دادند. این غریزه، بخواهیم یا نخواهیم، در درجا‌ت مختلف در همه ما موجود است. ما میترسیم که در جمع احمق و گنگ شناختنشان دهنده اینست که فقط بخشی از این برآورد‌ها اشتباه هستند: اگر همین سوال را درست پس از اتفاق افتادن یک سانحه هوایی بپرسند، برای برآورد‌های بیمورد بالاتری هم آماده باشید. ما اطلاعات را بر اساس تجارب و یاداوریهای خود تجزیه و تحلیل میکنیم. برای همین هم، بیشتر تحت تاثیر رویدادها یی که دیگران تجربه کرده‌اند هستیم، مانند تاثیر چشمگیر حوادثی که همواره در حال شکل گیری هستند. و هرچه ویژگی این رویداد بیشتر باشد، پتانسیل بیشتری برای تحریف تفکر ما دارد. البته هیچکس نگران آن ۹۹۹۹۹۹۹ هواپیمایی که سالم به مقصد میرسند، نیست. بنابر این هیچ چیز طبیعی تر از این نیست که آنها را فراموش کنیم.

چه می‌توان کرد؟

اطلاعات خوب را جمع‌آوری کنید. طبق معمول، اگر مجبور نیستید به حافظه خود زیاد از حد تکیه نکنید. البته که میتوانید از حافظه خود هم استفاده کنید، اما همواره سریعاً در تلاش برای یافتن اطلاعاتی‌ باشید که خاطرات شما را تأیید یا تکذیب کنند.

مراقب احساسات خود باشید. در هنگام تجزیه و تحلیل اطلاعات موقتاً از احساسات خود دوری جویید. اگر در حال تجزیه و تحلیل یک رویداد هستید، اینگونه وانمود کنید که این اتفاق خیلی وقت پیش برای شخص دیگری که به شما مربوط هم نیست، افتاده. به همین ترتیب اگر نظر دیگران را خواستارید، کسانی‌ را بیابید که از نظر احساسی‌ با آنها ارتباط ندارید.

مراقب اخبار رسانه‌‌ها باشید. رسانه‌‌ها در برخی‌ از موارد بیش از حد اغراق و از غفلت عمومی سؤ استفاده میکنند. همیشه ارتباط آنها با یکدیگر را بدقت و نه بر اساس آنچه مشهود است، بررسی کنید.

۱۰ – تله برتری: میانگین از متوسط بالاتر است.

در یک مطالعه تحقیقاتی‌ از رانندگان درخواست شد که مهارت رانندگی‌ خود را با رانندگی‌ دیگران مقایسه کنند. تقریبا همه شرکت کنندگان (حدود ۹۳ درصد) خود را بالای میانگین می‌دانستند. بجز چند استثنا، مردم در مورد دیدگاه‌های خود بزرگنمایی‌ میکنند و مهارت و توانایی‌‌های خود را دست بالا میگیرند که منجر به خطاها و قضاوتهای اشتباه بسیاری میشود. همین باعث شد من تصمیم بگیریم که مقاله را با این موضوع تله خاص فکری بپایان برسانم. پس از اینکه خود را مراقب این تله‌های فکری کردیم، ممکن است که مستعد به افتادن در تله‌های بعدی باشیم؛ با این باور که حال که در مورد آنها بیشتر میدانیم و احساس امنیت می‌کنیم. البته که اولین گام اجتناب از تله‌های فکری، آگاهی‌ و هوشیاری مداوم است، اما مراقب باشید که بسیار ساده تر است که متوجه به تله افتادن دیگران باشیم تا خودمان

چه می‌توان کرد؟

فروتن باشید. همیشه بیاد داشته باشید که هر کسی‌ دارای نقاط کور و ضعف است. پیرامون خود را با مردم صادق پر کنید. اگر ما دارای نقاط کور و ضعف باشیم، دوستان صادق این نقاط ضعف را به ما نشان خواهند داد.

از حدود خود خارج نشویم. این تله‌های تفکری بخشی از ذات ما هستند: ما انسانها از آنها ساخته شده‌ایم. سختگیری، تفکر منطقی‌ و تصمیمات مهم هستند، اما این بدان معنا نیست که مکاشفه جایگاه خود را از دست داده است. اشتباه نکنید، من همواره فکر می‌کنم که شناخت تله‌های فکری برای ما بسیار مفید است، فقط روی آنها بیش از حد کار نکنید.

منابع بیشتر: هنگامی که مغرضانه فکر می‌کنیم، این ده تله فکری بسختی سطح تفکر ما را حتی میتواند بخراشند. در ویکیپدیا، لیستی از شناخت تعصبات بیمورد شامل بیش از یکصد عدد از این تله‌ها موجود است که یادگیری‌های بعدی را برای شروع مشکلتر می‌کند. مراجع‌ای با داده‌های بیشتر که مطالعات بعدی را در ویکیپدیا و همچنین کتاب هوشمند امکانپذیر می‌کند. کتاب هوشمند در مورد تصمیم‌گیری، فوق‌العاده است، مطالعه آنرا بشدت پیشنهاد می‌کنم. یکی‌ دیگر از کتابهای عالی‌ اثر توماس گیلوویچ بنام “چگونه میدانیم که اینگونه نیست” است.


درس ۱۹۹ – درآمدی بر تفکر سیستماتیک در سازمان

199

برای آنکه درک روشنی از مفهوم تفکر سیستماتیک به دست آوریم، بهتر است که ابتدا نگاهی به مفهوم تفکر سنتی در مدیریت و خاستگاه آن بیندازیم تا امکان مقایسه بین این دو نگرش در تفکر، فراهم آید.

تفکر سنتی مدیریت، ریشه در کارها و نظرات هنری فورد، آلفرد سلوان، فردریک تیلور و دیگران (نظریه پردازان کلاسیک مدیریت) دارد. نظریاتی که توسط این افراد بسط داده شد، توانست مشکلات مدیریتی زمان خود را حل کند و کارآیی کارگران را بهبود بخشد.

تفکر سیستمی، گامی فراتر از این ایده های سنتی است. این نوع تفکر ریشه در کارها و عقاید آکف، دمینگ، اهنوف، سِنگ و دیگرانی دارد که در واقع نخستین افرادی بودند که وضع موجود تفکر مدیریتی و تفکر سنتی مدیریت را به چالش کشیدند.

“تفکر سنتی مدیریت” با عنوان ” تفکر تولید انبوه” نیز نامگذاری و شناخته می شود. رویکرد تولید انبوه به مفهوم “صرفه های ناشی از مقیاس [تولید]” می انجامد؛ در حالیکه تفکر سیستمی به “صرفه های فرآیندی” – که جهشی است کوانتومی ورای صرفه های ناشی از مقیاس – منجر می شود.

و نتایج، خدمات بهتر و هزینه های کمتر خواهد بود؛ چیزی که یک مدیر سنتی آنرا کاملاً محال می داند. زیرا بهبودخدمات [در تفکر سنتی مدیریت]، همیشه همراه با افزایش هزینه ها است.

199-1

نقطه شروع کسانی که مدیریت سنتی را به چالش کشیدند، واقعیتی بود که به بهینه گی خُرد منجر شد. تقسیم سازمان به بخش ها (وظایف) کوچک تر، هدفگذاری برای هر بخش و مدیریت هر بخش صرفاً به وسیله اعداد و ارقام، کارآیی کلی سازمان را بدتر می کرد.

برای فهم دلایل این کاهش کارآیی لازم است تا مدیران ارتباط قسمت ها و واحدهای مختلف سازمان را با هم ببینند؛ آنها ناچارند دیدگاه سیستمی داشته باشند. و هنگامیکه مدیران به یک چشم انداز سیستمی می رسند، در می یابند که تفکر سیستمی واقعاً راه بهتری برای انجام فرآیندهای کار و به سرانجام رساندن آن است.

تفکر سیستمی یعنی به کل کار به مثابه یک سیستم نگاه کنیم. دیدگاه سیستمی باعث می شود تا طراحی کار و مدیریت آن از بیرون به درون، انجام شود. در این نوع نگرش، ما به مدیریت جریان کار می پردازیم ، نه مدیریت وظایف. در مدیریت بر مبنای تفکر سیستمی لازم است تا معیارها و روش ها تغییر کنند و توسعه یابند. و کاربَست این اصول منجر می شود که تعداد گام های اجرایی انجام کار کاهش یابند، فاصله زمانی پایان یک کار (یک مرحله از فرآیند) تا پایان کار بعدی (مرحله بعدی فرآیند) کوتاهتر شود، هدررفت منابع سازمان تقلیل یابد و خدمات بهتر با هزینه های کمتر به مشتری عرضه شوند.

برخی از اصول کلیدیِ تفکر سیستمی عبارتند از :

– فهم نیاز مشتری : نیاز واقعی مشتریان را بفهمیم و کاری کنیم تا از اینکه خدمات ما را مصرف می کنند، تجربه بهتری داشته باشند.

– حصول اطمینان از کاملی و درستی کار : مطمئن شویم که کارها ۱۰۰% درست انجام می شوند؛ هر چقدر لازم است زمان اختصاص دهیم و تمام منابع لازم را وارد سیستم کنیم

– کار بی عیب : جریان کار را جوری سازماندهی کنیم که تا جای ممکن بی عیب و ضد نقص باشد. [در حصول این مورد، مکانیزم های طراحی و کنترل فرآیند نقش تعیین کننده ای دارند]

– پاسخگویی سریع به تقاضا : در مواجهه با تقاضا، بر اساس اصل “اولین ورودی، اولین خروجی است ” عمل کنیم؛ هر روز در پی راه هایی برای بهبود فرآیندهای “پایان به پایان” کاری در سیستم باشیم

– فروش راه حل به جای فروش محصول : ویژگی هایی را در محصول به کار گیریم که به خوبی برطرف کننده نیاز مشتری باشد؛ با این کار کارکنان در می یابند که بایستی به دغدغه مشتری پاسخ گویند؛ نه اینکه صرفاً مختصات رسمی و از پیش تعیین شده در محصول را رعایت کنند

سازمان هایی که بر مبنای تفکر سیستماتیک اداره می شوند، سه اصل عملیاتی کلیدی دارند :

۱ – حصول اطمینان از اینکه بهبود مستمر در خدمات مشتری و بهره وری، جزء لازم و لاینفک در عملیات کسب و کار است.

برای اینکه بهبود مستمر جرء جدانشدنی کسب و کار ما باشد، باید همه افراد دخیل در فرآیند کسب و کار، اصول یکسانی را به کار گیرند. این باعث می شود که کلیه کارهایی که در راستای بهبود کارآیی در سیستم انجام می گیرد، با هم هماهنگ باشند. این رویکردی است که یگانگیِ تفکر، رفتار و عمل افراد را در جریان انجام درست کارها، بیمه می کند.

۲ – به همه کارکنان ابزار و چشم اندازی بدهید که شرایط خاص محیطی سازمان را درک کنند

انجام این مهم، ارائه خدمات عالی و مورد انتظار را به طور اطمینان بخشی تسهیل می کند. در این صورت به دست آمدن نتیجه درست همان قدر آسان می شود که به دست آمدن نتیجه نادرست، مشکل. به یاد داشته باشیم که موضوع مهم کیفیت، از همان ابتدا در سیستم نهادینه می شود

۳ – بر هر مقاومتی برای تغییر غلبه کنید

برای تغییر از رویکرد “هنجاری” استفاده کنید. به این معنا که به کارکنان “نگویید” باید تغییر کنند، به آنها “آموزش دهید” که تغییر کنند. این رویکرد باعث می شود که کارکنان فهم عمیقی از شرایط موجود و مطلوب سیستم پیدا کنند و دریابند که چگونه ذهنیت و رفتار آنها در قابلیت های جاری سیستم، دخیل است. کارکنان در این جایگاه فکری، قادرند تصمیمات آگاهانه ای در خصوص کارشان، اتخاذ کنند

اولین گام،تحلیل شرایط موجود سیستم است. این گام با بررسی شرایط جاری سیستم در موارد زیر، آغاز می شود : میزان رضایت مشتری، میزان اثربخشی، میزان درآمد و میزان بهره وری

از اینجا به بعد به تحلیل فرآیندهایی می پردازیم که شرایط موجود را در هر کدام از حیطه های بالا، نتیجه داده است (کارکردهای سیستم) و سپس به این می پردازیم که چگونه ذهنیت و عملکرد کارکنان دخیل در سیستم، به ادامه وضع موجود می انجامد.

کنترل آماری فرآیند و معیارهای قابلیت

اندازه گیری می تواند به ما در نظارت بر روش ها کمک کند و این نکته ای اساسی در موضوع اندازه گیری است. داده های مربوط به قابلیت سیستم، این توانایی را دارند که ما را در کشف روش انجام کار یاری رسانند. و ما با بررسی داده ها از خود می پرسیم : ” دلیل این اختلاف بین آنچه برنامه ریزی شده و آنچه در عمل، واقع شده است، چیست ؟”

وقتی تفاوت های واقعی و محسوس در کارآیی نمود پیدا می کند، همه از خود می پرسند: چرا؟ “چه عاملی این تغییر تدریجی را باعث شده است ؟”

هدف اندازه ها (معیارها) روش ها

در رویکرد سیستماتیک، معیارهای قابلیت برای سنجش میزان کارآیی به کار می روند. معیارهای قابلیت، میزان قابل پیش بینی بودن عوامل (متغیرهای اثرگذار فرآیند کسب و کار) را مشخص می کنند. آنها می توانند دو جنبه مهم فرآیند کار را برای ما معلوم کنند : عرضه و تقاضا خوب است که بدانیم تا چه حدی توانسته ایم به استانداردها نزدیک شویم؛ ولی بهتر آن است که دریابیم تا چه حدی توانسته ایم کارها را بر اساس پیش بینی ها، انجام دهیم، و سنجش قابلیت می تواند این موضوع را برای ما روشن سازد.

وجه کلیدی در سنجش قابلیت، کنترل آماری فرآیند (SPC) است. SPC روشی اثرگذار برای دیده بانی یک فرآیند از طریق نمودارهای کنترل است.

با جمع آوری داده هایی از نقاط مختلف فرآیند، انحرافاتی که از هدف و برنامه داشته ایم (و روی کیفیت خدمات ما اثرات نامطلوب گذاشته اند)، شناسایی و اصلاح می شوند؛ در نتیجه ضایعات کاهش می یابد و احتمال اینکه مشکلات و مسائل ما به مشتریمان انتقال پیدا کند، نیز تقلیل می یابد. امتیاز برجسته SPC نسبت به سایر روش های کنترل کیفیت (مثل روش “بازرسی” ، که به تشخیص و اصلاح مشکل در پایان فرآیند می پردازد) ، تاکید آن بر شناسایی زودهنگام مشکل و جلوگیری از ادامه آن در طول فرآیند است.

علاوه بر کاهش ضایعات (و کاهش اتلاف منابع) ، SPC می تواند زمان لازم برای ارائه خدمات را نیز کاهش دهد. زیرا SPC می تواند گلوگاه ها ، زمان های انتظار و سایر علل تاخیر در یک فرآیند مرحله ای را مشخص کند.

SPC به ما می گوید که چه زمانی باید در فرآیند دست ببریم و در آن تغییراتی ایجاد کنیم. همچنین می گوید که چه زمانی نباید دخالتی در فرآیند، داشته باشیم

از اینرو SPC ابزار مدیریتی بسیار کارآیی است.


درس ۲۰۰ – ده حقه شگفت انگیز برای بازی با مغز

ذهن مجموعه ای از تجربه عقل و آگاهی با ترکیبی از اندیشه, ادراک, حافظه, احساس, اراده و تخیل و شامل شناخت تمام فرایندهای ناخودآگاه است. ذهن, خود را بعنوان یک جریان آگاهی آشکار میکند. اعصاب شناسان, معمولا مغز را عضو اصلی آنچه ما بعنوان ذهن میشناسیم, معرفی میکنند. مغز هر زمان که بتواند ما را گول میزند و ما نه تنها آنچه را که میبینیم واقعی نیست بلکه آنجه را میشنویم, میبوییم و یا حس میکنیم, آن چیزی نیست که باید باشد. حال زمان آن رسیده که ما با مغزمان بازی کنیم و اطمینان میدهم که این بازیها کاملا امن هستند.

۱۰ – روش کاترفیلد

200-1

ممکن است که در ابتدا این یک شوخی بنظر بیآید. اینگونه شروع میشود که رادیو را روی یک ایستگاه تنظیم میکنیم که صدای ساکن و یکنواختی داشته باشد, سپس روی کاناپه دراز کشیده و با چسب نواری یک نیمه از توپ پینگ پنگ راروی هر یک از چشمان خود میبندیم. در مدت چند دقیقه باید مجموعه ای از تجربیات جدید حسی را شروع کنید. برخی جفتک زدن اسب در ابرها را میبینند و برخی دیگر صدای بستگان مرده خود را میشنوند. این نشاندهنده اینستکه ذهن به احساسات معتاد است بطوری که وقتی احساس کم میشود مغز شروع به ساختن احساسات برای خود میکند. توپ پینگ پنگ و صدای ساکن رادیو احساس دیدن و شنیدن را محدود میکند

200-2
۹- کوچک کردن درد
در صورت آسیب دیدگی قسمت آسیب دیده را با دوربین وارانه ببینید, بزودی شاهد کاهش درد خواهید بود. بتازگی یک مطالعه در دانشگاه آکسفورد بروی مسکنهای جدید منجر به کشف اثر دوربین وارانه و ارتباط آن با کاهش درد شده است. دانشمندان شاهد کاهش درد شخص آسیب دیده که قسمت صدمه دیده دست خود را با وارانه گرفتن دوربین نگاه کرده است, بوده اند. بدین ترتیب دست کوچکتر دیده شده و باعث درد و تورم شده است. به گفته محققان, این نشاندهنده اینستکه حتی اساسی ترین احساسات بدن از جمله درد از دیدگاه ما شکل میگیرند. بنابراین دفعه بعد اگر دست خود را بریدید به خود لطف کنید و آنرا از دورتر نگاه کنید.
200-3
۸ – حس عمقی خود را گیج کنید
این آزمایش مستلزم دو عدد صندلی و یک چشم بند است. شخصی که چشم بند را میزند و چشم خود را میبندد باید روی صندلی عقبی بنشیند و سعی در خیره شدن به پشت شخصی که روی صندلی جلویی نشسته است کند و سپس با یک دست بینی شخص جلویی را و با دست دیگر بینی خود را لمس کند. این نوع لمس کردن بایدبا انگشتان از نوک بینی ها و از عقب به جلو باشد . پس از حدود یک دقیقه بیش از نیمی از افراد مورد مطالعه گزارش داده اند که بینی هایشان بیش از حد بزرگ و دراز شده است . برای همین این آزمایش را اثر پینوکیو می نامند.
اثر پینوکیو همان توهم رشد بینی در شخص است، همانگونه که در شخصیت داستانی پینوکیو، وقتی که دروغ می گوید دماغش درازتر میشود. این توهم از حس عمقی نشات میگیرد و توسط لاکنر در سال ۱۹۸۸بررسی شد . راه دیگر توضیح این اثر این است که بوسیله تاندونهای عضله دو سر دستی که بینی شخص را گرفته ایجاد میشود . این ارتعاش باعث تحریک دوکهای عضلانی در عضله دوسر میشود . در حالات عادی این تحریک توسط کشش عضلانی انجام میشود که باعث ایجاد این توهم همزمان با جدا شدن دست از صورت میشود. زیرا انگشتانی که بینی را لمس میکنند هنوز هم در حال دادن اطلاعات لامسه در تماس با بینی هستند، در همان حال و بصورت جذب ادراکی به نظر میرسد که بینی هم در حال دور شدن از صورت است.
۷- تفکر خود را گیج کنید
پای راست خود را حدود ۵ سانت بالاتر ببرید و بسمت عقربه های ساعت حرکت دهید و در همان زمان انگشت اشاره دست راست خود در هوا بسمت خلاف جهت عقربه های ساعت حرکت دهید. حرکت پای شما خلاف جهت عقربه های ساعت تغییر جهت میدهد و شما هم هیچکاری در این مورد نمیتوانید انجام دهید. نیمکره راست مغز کنترل سمت راست بدن را دارد و مسئول ریتم و زمان بندی است و نیمکره چپ مغز توانایی انجام عمل متضاد در یک زمان را ندارد, بنابراین حرکات متضاد تبدیل به یک حرکت و یک سمت میشوند.
۶ – شنوایی خود را گیج کنید
این آزمایش با سه نفر اجرا میشود, یک نفر موضوع یا سوژه و دو نفر ناظر. در ضمن به یک گوشی هدفون که از هر دو سمت به لوله های پلاستیکی معمولی متصل است, نیاز است. از نفر موضوع یا سوژه بخواهید که درست در وسط شما و ناظر دیگر روی صندلی بنشیند. حال هر یک از شما یک سر لوله های پلاستیکی را که به هدفون متصل است بگیرید و به نوبت در آنها صحبت کنید. نفر سوژه بدرستی جهت هر صدا را تشخیص میدهد. حال سر لوله ها را عوض کنید و باز هم به صحبت ادامه دهید. حال دیگر نفر سوژه جهت صداها را اشتباه میکند.
محل تشخیص صدا در شنونده, توانایی شناسایی محل یا اصل تشخیص صدا در جهت و فاصله یا روش تکنیکی بازتاب صدا با همانند سازی آن در یک فضای سه بعدی است. سیستم شنوایی انسان تنها محدود به تعیین فاصله از منبع و بطور عمده بر اساس اختلاف زمان بین شنیده ها است. عوض کردن لوله ها باعث درک توسط اعصاب متضاد در مغز میشوند و به این ترتیب نفر سوژه قادر به تشخیص محل صدا نیست.
۵ – درک عمق خود را گیج کنید
درک عمق, توانایی چشمی برای درک جهان سه بعدی است. نگاه کردن به منظره ای که تاکنون ندیده اید یا ورود به سینمای سه بعدی با یک چشم, راه درک چیزها را در ذهن شما تغییر میدهد.
برای چیزهایی که تابحال دیده اید این اتفاق نمیافتد زیرا که مغز شما از قبل قضاوت زمان و مکان را دقیقا تنظیم کرده است. با این حال اگر با یک چشم بنگرید, مغز قادر به پر کردن شکاف اختلاف نخواهد بود. درک عمق ناشی از انواع نشانه های عمق است. این نشانه ها نوعا به ورودی از هر دو چشم نیاز دارند و نشانه های یک چشمی که نیازمند ورود از یک چشم هستند, جداسازی میشوند. نشانه های چشمی عبارتند از استریواوپسیس, عمق بازده از دید دو چشمی از طریق بهره برداری از اختلاف مناظر است. از انجا که تعریف درک عمق دو چشمی نیازمند عملکرد هر دو چشم است, اگر شخص فقط با یک چشم بنگرد هیچ درکی از عمق نخواهد داشت. و از این رو ورود به سینمای سه بعدی با یک چشم هیچ پدیده شگفت انگیزی نخواهد بود. این بیشتر برای اشخاصی که با یک چشم متولد شده اند محسوس است.
۴ – حس خیال (فانتوم) را احساس کنید
احساس خیال تعریفی است که بعنوان برداشت شخصی تجربیاتی که مربوط به نبود عضو و یا اندامی از بدن است. این احساس معمولا پس از قطع یک عضو مثل دست یا پا ثبت شده است ولی ممکن است پس از برداشتن یک سینه یا یکی از ارگانهای داخلی نیز رخ دهد.
http://www.youtube.com/watch?v=TCQbygjG0RU&feature=player_embedded
۳ – موج سینوسی ۱۸۰۰۰ هرتزسعی کنید این صدا را بشنوید.
نام این صوت “زیر ۲۰” است. بدین معنا که افراد مسن تر از بیست سال قادر به دریافت این صدا نیستند. این یک موج سینوسی ۱۸۰۰۰ هرتز است (برای مقایسه, سوتی که برای سگها بکار میرود ۱۶۰۰۰ تا ۲۲۰۰۰ هرتز است, گوش سگ قادر یه شنیدن آن است و نه گوش انسان) بعضی نوجوانان این صوت را برای زنگ گوشی موبایل خود استفاده میکنند چراکه که فقط گروه سنی آنان, ونه بزرگترها, توانایی شنیدن آن را دارند. این صوت در کشور انگلستان در برخی موارد برای عدم تجمع نوجوانان در مناطق ویژه ای که مقامات تمایل ندارند که نوجوانان جمع شوند, استفاده میشود.گوش داخلی انسان طوری طراحی شده است که فرکانسهای مختلفی از صداها میشنود. شنیدن انسان تنها به گوش او ختم نمیشود بلکه این دامنه به مغز میانجامد. با کهولت سن, انسان توانایی شنیدن صدا های فرکانس بالاتر را از دست میدهد و به همین دلیل است که تنها نوجوانان فقط این صدا ها را میشنوند, صدا هایی که بسیاری از مسن ترها توانایی شنیدن آنرا ندارند.

۲ – حس درک (دریافت) عکس خود را گیج کنید

به نقطه مرکزی (علامت بعلاوه) در تصویر سیاه و سفید و حداقل برای مدت سی ثانیه خیره شوید و سپس به دیوار مقابل خود نگاه کنید, یک نقطه روشن میبینید, سپس چند بار چشمان خود را باز و بسته کنید. حال چه میبینید؟ ویا حتی چه کسی را میبینید؟
200-4

به چشمان طوطی قرمز رنگ خیره شوید و تا بیست بشمارید. سپس بلافاصله به نقطه ای در قفس خالی نگاه کنید. شبح یک پرنده سبز و آبی باید در قفس ظاهر شود. همان کار را با پرنده سبز انجام دهید و شبح یک پرنده قرمز کمرنگ ظاهر میشود.
200-5

وقتی که به تصویری برای مدت طولانی (معمولا بیش از سی ثانیه) نگاه میکنیم و سپس با یک میدان سفید جایگزین میشود, یک نوع اثر “تصویر بعدی” ظاهر میشود. توضیح عمومی برای این “تصویر بعدی” اینستکه سلولهای دریافت تصویر در انتهای چشم (سلولهای استوانه ای و مخلوطی) خسته میشوند و بخوبی کار نمیکنند. این خستگی در نتیجه سفیدی موقتی که از رنگدانه های حساس بوسیله سلولهای دریافت تصویرگرفته میشود, ایجاد میگردد و در نتیجه این اطلاعات که بوسیله سلولها, که متعادل نیستند, در “تصویر بعدی” ظاهر میشود. اگر این سلولها کمتر خسته شوند, که در نتیجه خیره شدن به تصویر در مدتی کمتر از سی ثانیه رخ میدهد, این تعادل در سلولها بهبود میابد و “تصویر بعدی” ناپدید میگردد.
حال یک حقه دیگر که حس دریافت تصویر خود را گیج کنید. این حقه باعث کوری موقت یک چشم میشود (برای مدت سی ثانیه ولی نگران نباشید. ضرری ندارد). داخل یک اتاق شوید و درب را ببندید. چراغها را خاموش کنید تا اتاق تاریک شود. صبر کنید تا چشمانتان عادت به تاریکی کنند. شما با نور کمی که از زیر درب اتاق وارد میشود, حدودا قادر به تشخیص اشیا درون اتاق هستید. چشم راست خود را ببندید و با دست انرا بپوشانید. جراغ را روشن کنید ولی چشم خود را همانطور بسته نگهدارید. چراغ را برای مدت یک دقیقه روشن بگذارید تا چشم چپ شما به نور عادت کند. حال چشم راست خود را باز کنید و به اطراف خود در اتاق تاریک نگاه کنید. چه میبینید؟ چیزهایی که شما ممکن است ببنید توسط یک محقق دانشگاه یوتا بنام ولف کشف شده است. بنظر میرسد که چشم چپ شما بسته است حتی اگر باز باشد! توضیح اینستکه: چرخه بینایی طول میکشد تا عادت کند, همانگونه که چشم چپ عادت نکرده بود. این چشم شروع به فرستادن علائم و اطلاعات اشتباه به مغز میکند در نتیجه تصاویر تاریک بنظر میرسند تا اینکه چشم عادت کند.

۱ – حس شناخت خود را گیج کنید

نگاهی به دختر در حال چرخش کنید. چرخش آنرا در جهت یا خلاف جهت عقربه های ساعت میبینید؟من این چرخش را خلاف جهت عقربه های ساعت میبینم اما میتوانم این جهت چرخش را تغییر دهم. این برای بسیاری از مردم مشکل است. شما هم امتحان کنید.
200-6
دختر در حال چرخش یک شکل کلی تر شبح توهم در حال چرخش است. تصویر یک چرخش در یک جهت مشخص, عینی نیست. این یک تصویر دو بعدی است که بسادگی تغییر به جلو یا عقب است. ولی مغز ما برای بازنمایی جهان دو بعدی تکامل نیافته بلکه جهان را سه بعدی میشناسد. بنابراین پردازش بینایی ما بدنبال تغییر تصاویر سه بعدی است ویا بدون شواهد کافی, خودسرانه بهترین گزینه را میابد, چرخش در جهت ویا خلاف جهت عقربه های ساعت, و بمحض اینکه انتخاب مناسب اتخاذ شد, توهم هم تکمیل میشود و ما تصویر چرخش را سه بعدی میبینیم.
با نگاه کردن به پیرامون تصویر و یا تمرکز روی سایه ها و بخشهای دیگر ممکن است که نیروی سیستم بینایی خود را بازسازی کنید و یا ممکن است که جهت چرخش را انتخاب کنید و ناگهان تصویر جهت چرخش خود را تغییر میدهد.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مرجع تخصصی آموزش و ارائه خدمات GD&T و پرینت 3 بعدی