دروس ۲۱۱ تا ۲۲۰

درس ۲۱۱ – چگونگی یادگیری هر موضوعی

211

پس از اجرای مربیگری ماهانه برای بیش از یکسال و پاسخ به ایمیلهای دانشجویان برای چهار سال، این امتیاز نصیبم شده که با دید و نگرش دانشجویان با پیشینه های مختلف از اقصا نقاط دنیا بیشتر آشنا شوم. همچنین برای اینکه معلم دروسی که آنها تحصیل میکنند نیستم، از ارائه پاسخ مستقیم و یا توضیح برای یک درس و یا موضوع ویژه به آنها محدودیت دارم. در عوض، میباید به همه مشکلات از نظر یادگیری ازطریق فرامشاوره ای پاسخ داده و حل مشکلات مسائل ظریف از طریق استراتژیهای قوی برای یادگیری دروس و موضوعات مختلف رابه آنها بیاموزم

تکرار صدها مرتبه ای این کار با دانشجویان مختلف در زمینه های متفاوت باعث یادگیری قوانینی شده است که مولد استراتژی یادگیری هر موضوعی میباشد. در این بخش، با شما برخی از این قوانین را به اشتراک میگذارم

چگونه باید برای یادگیری یک موضوع ویژه مطالعه کرد؟ این یک سئوال کلی است. جالب است، زیرا هیچ جواب جامعی هم برای آن وجود ندارد. به عوامل بسیاری بستگی دارد: موضوع در چه موردی است؟ هدف برای یادگیری چیست؟ اگر منظور تنها گذراندن امتحان است، چگونه آنرا آزمایش کنیم؟

از یک دیدگاه کلی، چندین روش خوب برای شروع تفکر درمورد چگونگی یادگیری موضوعات وجود دارند. این قوانین کمک به گسترش تقسیم موضوع میکنند تا شما توانایی ابداع طرح ایده خود را بیابید

قانون ۱: تمرین بدست آوردن مهارتها، ارتباط برای درک مفاهیم

بطور کلی هر موضوع آموختنی به دو دسته تقسیم میشود: اول؛ مسائلی که نیازمند درک هوشی و تفکر هستند و دوم؛ مهارتهایی که نیازمند توانایی انجام آن موضوع میباشند. بیشتر موضوعات آموزشی شامل این دو ترکیب هستند. برنامه نویسی هم تئوری است و هم عملی، ریاضیات شامل درک ایده ها است، ولی نیاز به وقت در روشها و راههای خود دارد، در بازرگانی تئوری و دانایی و ذکاوت و تلاش نیاز است. و این فهرست همچنان ادامه دارد

در بخش اول (مقاله قبل – نکته ۲۱۰، مترجم) اشاره شد که بوسیله درک بهتر مفاهیم یادگیری، تمایل به انجام بهتر کار هم بوجود میاید که البته برای یادگیری مهارت کافی نیست. درغیراینصورت تمایزی بین باهوش کتابی و دانشگاهی و باهوش خیابانی وجود ندارد

اول؛ درک دانشگاهی یا تفکری، مفید است، اما این نشانه چیرگی ناخودآگاه نیست. یک برنامه نویس خوب توانایی حس الگوهای موجود در شیوه های علمی برای حل مسائل را دارد، اما اینگونه حس برای راه حل مسائل ویژه بی اثر است، حتی اگر ساعتها صرف نوشتن و اثبات آن شود. تنها تمرکز بروی مفاهیم هم قطعا اشتباه است، حتی اگر در محیطهای دانشگاهی که اغلب انجام آزمایشات تاکید بر راه حلهای سریع برای حل مشکلات، متداول است

با این حال، اگر شروع به دیدن تمایزات بین مفاهیم و مهارتها کنید میتوانید دو استرتژی یادگیری جداگانه برای هر کدام بیابید. برای بدست آوردن مهارت ساعتها وقت لازم است و بدنبال آن تلاش برای تمرین اصول عملی برای به حداکثر رساندن نتایج. ولی مفاهیم توسط ارتباطات یادگرفته میشوند. بنابراین درک چیزها سریعتر انجام میگیرد. مطلب شما به کدامیک بیشتر نیازمند است؟ مهارت یا درک فکری؟ هنگامی که تفاوت را ببینید، وقت خود را صرف نتایج بیهوده نخواهید کرد

قانون ۲: مفاهیم بر واقعیات ارجحیت دارند. (۹۵% از مواقع)

برخی فکر میکنند که آموختن بوسیله ترفندهای حفظ کردن بهتراست و نه بوسیله ارتباطات. بعنوان مثال: اگر من بشما یک لیست از ۳۰ عدد اقلام متفاوت بدهم و از شما بخواهم که اینها را بخاط بسپارید، تلاش برای ابداع یک الگوی فراگیری احتمالا اتلاف وقت است. در صورتی که اکثریت قریب به اتفاق موضوعات قابل یادگیری دارای الگو هستند، البته بصورت پنهان. اگر این الگوها پنهانی نبودند، احتمالا موضوعات مفیدی هم برای یادگیری نبودند. الگوها، مفاهیم را مفید میسازند. مفاهیم بدون الگو استفاده بسیار محدودی هم دارند، برای همین هم مورد مطالعه قرار نمیگیرند

این بدین معنی است که اگر شما در حال یادگیری مطلبی هستید که شامل : ایده های بزرگ و جزییات کم است، که احتیاج به بخاطر سپردن دارد، همیشه از ایده های بزرگ شروع کنید. دلیل اول اینست که بسیاری از جزییات تصادفی بنظر میرسند، ولی در واقع در داخل ایده های بزرگ جای دارند. اغلب میتوان از حفظ کردن مطالب زیادی صرفنظر کرد زیرا که مفاهیم، واقعیات را توضیح میدهند

دلیل دوم این است که واقعیات اهمیت کمتری از تفکرات عقلانی اکثر دانشجویان دارند. بارها ایمیلهای دریافت کرده ام مبنی بر اینکه چگونه برخی معلمان بی انصاف آنها را وادار به حفظ کردن این وقایع بیهوده کرده اند. اما بطور کلی درست نیست. بسیاری از مربیان هم میخواهند که دانشجویان به درک عمیق اصول برسند، اگر این دسته از دانشجویان قادر به حفظ کردن جزییات هم نباشند باز هم از پس امتحان بخوبی برخواهند آمد. البته استثنا هم وجود دارد. اما این یکی بعنوان یک قاعده کلی بخوبی عمل میکند

قانون ۳: هرگز خود را با شتاب برای امتحان آماده نکنید. (هرگز خرخوانی نکنید!)

ناچارا، امتحانی وجود خواهد داشت که شما تنها بیست و چهار ساعت فرصت دارید و هیچ چیزی هم از آن نمیفهمید. بهیچوجه قصد ربودن جایزه ای برای اثبات اینکه مطالعه با شتاب (خرخوانی) نتیجه ای ندارد را ندارم. اما شتاب در مطالعه و خرخوانی درست نیست. نه بخاطر اینکه تمام نیروی یادگیری شما را در یک زمان کوتاه تحت فشار قرار میدهد بلکه بشما فشار میاورد که مطالب را حفظ کنید

یادگیری بوسیله ارتباطات در شرایط شتابزده انجام نمیگیرد. معمولا زمان زیادی نمیگیرد (به تجربه من زمان بسیار کمتری از حفظ کردن مطالب) . اما نیاز بیشتری به زمان برای جا افتادن در مغز دارد، درحالی که شما به کارهای دیگر هم مشغول هستید. از همه بدتر، اگر تحت فشار شرایط زمانی و استرس باشید کاملا با شکست مواجه خواهید شد. هنگامی که ادعا کردم بدون مطالعه زیادی هم میتوان شاگرد ممتاز شد، متقلب نامیده شدم. البته این روزها مشغول بررسی های دیگر هم هستم، زمان بیشتری برای نگاه کردن فیلم در هنگام امتحانات آخر سال را دارم. فکر میکنم دلیل مطالعه نکردن زیادی و قبول شدن در امتحانات این بود که یادگیری دروس در واقع از طریق ترمهای شش ماهه انجام میشد و نیازی به شتاب در مطالعه نبود، زیرا که در تمام کلاسها حضور داشتم و مطالعات و تکالیف را انجام میدادم و تلاش میکردم که در طول ترم شش ماهه تولید ارتباطات با موضوعات درسی را انجام دهم

هر کسی ممکن است نسبت به توان خود به کار و تکلیف و یا مطالعه بیشتر نیازمند باشد. ادعای اینکه همه بدون مطالعه هم میتوانند امتحانات را با موفقیت بگذرانند را ندارم. اما عقیده دارم؛ بجای اینکه در آخر ترم با شتاب و عجله درس بخوانید، از طریق یادگیری همراه با تولید ارتباطات با موضوع، انرژی و وقت زیادی را میتوانید صرفه جویی کنید

قانون۴: تهیه فهرست برای کنترل مفاهیم مفید است

بتازگی به دانشجویانی که برنامه های من را دنبال میکنند پیشنهاد میکنم که فهرستی از مفاهیم برای موضوعات و مطالب خود تهیه کنند. تهیه این فهرست روش خوبی برای رسیدگی و چیرگی به لحظات ترسناک “من هیچی از این نمیفهمم!” است که بسیاری از دانشجویان با آن موجه هستند

تهیه فهرست برای کنترل مفاهیم یک راهنمای گام بگام است که اجازه میدهد بر هر موضوعی بآرامی تسلط بیابید و همچنین کمک میکند که (بدون توجه به ترس و نگرانی و اضطراب) به راه حلهای مسائل پیچیده برسید

اصول اولیه تهیه فهرست مفاهیم ساده است: تمام مفاهیم اصلی موضوع درسی را بنویسید. اگر به مشکل برخورد کردید از دروس اولیه و پیشین خود شروع کنید، اینکار میتواند بشما یک ایده کلی عرضه کند که بدانید نیازمند به چه چیزی هستید. سپس یک لیست مفاهیم جزیی تر را تهیه کنید. مثلا برای کلاس امور اقتصادی و مالی میتواند اینطور باشد:

*محاسبات ارزش فعلی

*اوراق بهادار و سود سهام

*تئوری موجودی اوراق بهادار و سودسهام

– محاسبه اوراق بهادار و سودسهام

– حداقل دگرگونی وتغییر سودسهام و اوراق بهادار در سطح جهانی

– ……………

*………

وقتی تهیه این لیست به اتمام رسید، برای هر مفهومی که متوجه شدید یک علامت بزنید. و هر مفهوم دیگری که بخوبی متوجه نشدید، بازگردید و فرآیند ۵ مرحله ای (مقاله قبلی، نکته۲۱۰، مترجم) را تکرار کنید تا زمانی که مطمئن شوید مفاهیم را بخوبی درک کردید

ممکن است که تمام اینها کار زیادی بنظر برسد (و همینطور هم هست، بویژه اگر شما آپ تودیت و بروز نباشید!) ولی هر کدام از درک مفاهیم بروی شما اثری عمیق میگذارند. هنگامی که اولین مفهوم را بخوبی درک کردید، درک مفاهیم بعدی سادهتر خواهدشد. تلاش برای به یکباره یادگیری همه آنها در یک زمان اشتباهی است به شکست منجر میشود

ابتکارات برای یادگیری بهتر: این تنها یک نقطه برای شروع است. اما شما را به عمق بیشتری میبرد. نکته اینجاست که اگر برای یادگیری، استرتژی های گسترده تری داشته باشید؛ میتوانید به هر مطلبی وارد شوید (بویژه مطالب خودآموز بدون معلم) و مسائل را از طریق کنترل جزءبه جزء حل کنید

در بخش بعدی، قصد دارم که روشهای سادهتری را برای یادگیری سریعتر بشما عرضه کنم.


 درس ۲۱۲ – روشهای دستیابی به یادگیری بهتر 212

در بخش اول (مقاله ۲۱۰، مترجم) مشکل بدین سان مطرح شد که چگونه یک موضوع را به راحتی و عمیقا یاد بگیریم. درواقع، بسیاری از ما در گذشته تجربه “گرفتن” یک ایده را داشته ایم. تکرار این روند در همه یادگیریهای آینده یک چالش است

در طی سه سال گذشته هدف من (نویسنده) طرح روشهایی برای دستیابی به یادگیری بهتر بوده است. میخواستم راههایی بیابم که روند خودانگیخته یادگیری را به چیزی بیشتر عمدی و دلبخواه تبدیل کنم. همانگونه که قبلا هم اشاره شد؛ چیرگی بر این امر آسان نیست. افرادی که تنها به خواندن چند مقاله و کتاب در مورد یادگیری جامع در اینترنت بسنده کرده اند، اغلب نتیجه دلخواه را نتوانسته اند بدست بیاورند، چراکه آنها قدرت ایده ها را دیدند ولی چگونگی کاربرد آنها را درک نکردند. حال چگونه ارتباط با یک ایده را بسازیم؟

یادگیری بوسیله ارتباطات و اتصالات بسیار شبیه به خلاقیت است. بطور کلی نمیتوان یک روش ویژه برای آن تعریف کرد. با این حال، میتوان از ترفندهایی استفاده کرد که عقل و ذهن را در چهارچوب و بستر صحیح ایده جای داد، بطوریکه اتصالات و ارتباطات، خود بصورت طبیعی جلوه گر شوند

همچنین میتوان خود را برای ایجاد ارتباط بیشتر با ایده، هل داد. برای یک برنامه ماهانه عنوان “آموزش داروسازی” را انتخاب کردم (قبل از آن درمورد نمونه های بد دانشجویانی که داروهای اضافی مصرف میکردند، مطالعه کردم). ایده، دستیابی و تقویت روشی بود که مقدار مصرف معمولی و طبیعی داروها را به دانشجویان بیاموزد. عمدا تلاش برای شبیه سازی با تمرینات وزنه برداری و زیبایی اندام نمودم که عینا همان نتیجه را برای ماهیچه ها دارد که در اینجا برای ذهن بوجود میاورد. یعنی، ذهنی بزرگتر از آنچه که دانشجو بتواند آنرا کنترل کند

قبلا دلایلم را برای یادگیری سریعتر توضیح داده ام، بنابراین حالا، در اینجا میتوانیم از این نقاط شروع کنیم و واقعا سریعتر و بهتر یادبگیریم

روش دستیابی ۱: روش پنج ساله ها

با استفاده از این روش میتوان با استدلال یک کودک ۵ ساله مفاهیم را بخود توضیح داد. از آنجایی که فکر کردن تنها به رسیدن ایده ها کمک نمیکند، اطمینان حاصل کنید که مطالب را با صدای بلند برای خودتان بخوانید و آنها را بروی کاغذ بنویسید. در اینجا هدف توضیح فیزیک کوانتوم به یک بچه کودکستانی نیست، بلکه هدف اینست که ایده ها را تا آنجا که نیاز است، برای فهم بهتر، ساده کنیم. این روش بدین دلیل کارآیی دارد که ما اغلب متوجه سردرگمی در ایده ها نیستیم تا اینکه شروع به توضیح آنها کنیم. ایده ها غلب بخودی خود کارآیی ندارند تا اینکه شما با استفاده از این روش، نقاط ضعف خود را بیابید و آنها را تقویت کنید. این روش دسیابی احتمالا مضحک و کودکانه بنظر میرسد ولی کارآیی خوبی دارد

در یکی از پروژههای مطالعاتی، در شرکت آر. جی. وایس، از این روش بصورت گسترده ای برای شکست سختی که طرحهای حرفه ای مالی این شرکت متحمل شده بود، استفاده شد و با آماده سازی در کمتر از یک ماه، نتیجه ای بالاتر از حد انتظار ارائه داد

روش دستیابی ۲: استفاده از استعاره و تمثیل

استفاده از استعاره ها و تمثیلها کلید رویکرد یادگیری سریعتر است. اگرچه استعاره ها در ادبیات بیشتر استفاده میشوند ولی جالب اینجاست که در واقع کارآیی بهتری در موضوعات ریاضی، شیمی، فیزیک و امور اقتصادی و مالی دارند. زیرا این موضوعات بسیار پیچیده هستند و در موضوعات پیچیده مشکل اساسی درک مفاهیم است، و وقتی آنها را درک کردید، دیگر چیز زیادی از این مطالب برای یادگیری باقی نمیماند. حساب انتگرال و دیفرانسیل دشوار است، ولی راههای توضیحی و اطلاعاتی بسیار کمتری از کلاس آناتومی دارد

توصیه میشود از طوفان ذهنی برای استعاره ها و تمثیل ها استفاده شود. از سئوال های باز شروع کنید. مانند: این ایده مرا یاد چه چیزی می اندازد؟ این ایده درچه شرایط واقعی زندگی مورد استفاده قرار میگیرد؟ چه پدیده ای باعث تقلید از این ایده شد؟ چگونه میتوانم داستانی برای این ایده بسازم؟

با آقای خلید آزاد (وبلاگ نویسBetter Explain.com) صحبت میکردم. او علاقمند است که به بستر و چهارچوب ایده ها به منظور تولید شباهت ها در ریاضیات نگاه کند. با دانستن این موضوع که”E” اساسا در زمینه پرداخت سود استفاده میشده و میتواند برای شما سرنخهایی برای استفاده از استعاره و تمثیل ایجاد کند

روش دستیابی ۳: استفاده از غریزه

یکی دیگر از روشهای دستیابی به ایده های مشکل چیزی بیشتر از یک تصویر، ترکیبی از شم، احساس و حرکت بطرف یک تصور است. مقدمه و پیش آورد این ایده ها، بسیاری از مفاهیمی هستند که لازم به دیده شدن (یا حس شدن و یا شنیده شدن) هستند تا بصورت مستقیم فهمیده و درک شوند. برخی از اساتید دانشگاه (و بهترین استادی که خودم داشتم، کسی که سازنده کمکهای بصری است) این مطلب را اینگونه درک کرده اند؛ برای زمینه سازی تدریس این ایده، باید از کمکهای بصری، نمودار و حتی نمایش استفاده شود. متاسفانه، وسایل کمکهای بصری گران هستند و نیاز به زمان بیشتری برای آماده سازی دارند، و درضمن بسیاری از اساتید دانشکاهها تنبل هم هستند، پس بجای بحثهای زنده و بیاد ماندنی از یک مفهوم، به تمثیلهای کتابهای خشک درسی بسنده میکنند

درهرصورت، این بدان معنا نیست که شما توانایی تصور صحنه های ذهنی خودتان را نداشته باشید. من هنوز هم بوضوح محاسبه تعیین ۲×۲ ماتریکس را بیاد دارم که چگونه با دستهایم آنها را زیرورو میکردم. در واقع میتوان ارزش فعلی مالی را مثل یک چشم انداز مسطح ترسیم کرد و این لیست را در یک کامپیوتر، بعنوان یک پرونده متصل شده ثبت نمود

این روش نسبت به روشهای دیگر به تمرین بیشتری احتیاج دارد و احتمالا برای برخی کاملا نامانوس است. اما بسیار مفید است زیراکه یک ایده ، بویژه مشکل را از طریق غریزی میتوان عمیقتر درک کرد

روش دستیابی ۴: پیوند عمیق یافتن

بدست آوردن تصاویر خلاق و تمثیلها تنها یک روش برای یادگیری از طریق ارتباطات و اتصالات است. روش دیگر این است که ایده ها رامیتوان بسادگی به چهار چوب و بستر خودشان پیوند زد. پیوند عمیق با یک ایده اساسا تمرین و انجام پژوهشهای عمیقتر برای کشف ارتباطات و اتصالات بیشتر است

اغلب در یک محیط درسی، دانشجویان تلاش میکنند چیزی که در محدوده درسی ایشان نیست، یاد نگیرند. اصلا چرا باید تکلیف بیشتر انجام داد؟ در حالی که، اگر بدانید واقعا مطلبی را مجبور نباشید یاد بگیرید، با عمیقتر شدن به درون آن موضوع، ایده اصلی را راحتتر درک میکنید

امروزه استفاده از ویکیپدیا کاملا راحت است. من بارها و بارها از جستجو در ویکیپدیا درباره مفاهیمی را که نمیفهمیدم، استفاده کردم و باعث شد که چهارچوب ایده ها را مشاهده کنم. ویکیپدیا در توضیحات کامل نیست و با زبان بی حس دانشنامه ای نوشته شده است نه با زبان تصویری یک معلم خوب. درهرصورت، تنها بخاطر اینکه برخی تعاریف آن روشن و واضح نیستند، نمیتواند بدین معنا باشد که برداشت از چهارچوب متون هم امکان ندارد. بیاد دارم وقتی که باید در علوم کامپیوتر درمورد دو سه نوع درخت مطالعه میکردم، برخی از مفاهیم کمی برای بخاطر سپردن مشکل بودند، اما وقتی که حدود چهارچوبها و همچنین جایگزینها (مانند درختان قرمز سفید که هرگز تدریس نشده اند) را درک کردم، شروع به فهمیدن آن دو سه درخت کردم

چگونگی یادگیری سریعتر و بهتر

متاسفانه یادگیری بوسیله ارتباطات و اتصالات و تمرینات که در بالا به آنها اشاره شد، یک مهارت است و نه یک ایده. درواقع برای دسترسی و موفقیت، باید آنها را تمرین کرد

این یکی از دلایلی است که من این مطلب را تدریس میکنم که بشما اجازه میدهد ماهانه و با مربیگری، اطلاعات خودتان را بروز کنید. زیراکه فقط خواندن و مطالعه درمورد ایده ها کافی نیست که انتظار داشته باشید در زندگی روزمره شما ادغام شوند. اگر در لیست پنج مرحله ای که در بالا اشاره شد (مقاله ۲۱۰، مترجم) مرحله ششم هم اضافه شود، شما از آن اطلاع خواهید یافت. تنها با استفاده از ایده ها، آنها برای شما سودمند خواهند بود.


 درس ۲۱۳ – چرا آتش باید خاموش شود؟

213

در اوایل امسال یک ایده عالی برای راه اندازی یک وبلاگ به فکرم رسید. از ویژگیهای بالقوه شروع به نقشه برداری، ترسیم و طراحی و تحقیق برای چگونه قراردادن چیزها در کنار یکدیگر کردم. کاملا در جریان خلاقیت و ایجاد غوطه ور بودم. این ایده، پدیده ای تازه، جدید و هیجان انگیز بود و عاشق لحظات مشغولیتم در آن بودم. ولی پس از گذشت چند ماه، به مراحل سخت خود رسید. هنوز هم عاشق آن بودم ولی دیگر علافه ای به کار روی آن نداشتم . آتش در پشت این ایده بطور رسمی خاموش شده بود

روزی میرسد که ایده ها و الهامات، که در آغاز جذاب و گیرا بودند، شروع به محو شدن میکنند و در طول زمان، گسترش و توسعه آنها به عملی مشکل تبدیل میشود. و گویا، منابع ناشناخته ای در تلاش برای دور ساختن توجه ما از ایده اولیه هستند، یک ایده “بهتر” به ذهنمان میرسد

بمنظور توسعه یک ایده، میتوان آنرا از آغاز تا پایان تخلیه و جذب نمود

اکثر مردم متوجه این نیستند که ایدها در نقطه ای ویژه به یک کار عاشقانه تبدیل میشوند. اتمام آنها ،هدف نیست، بلکه تلاش است

با این حال، فوت و فن های ظریفی برای یادگیری و باانگیزه ماندن در ایده ها وجود دارند. بیشترین تلاش خود را بکنید

بهر دلیلی، در هنگامی که در حال ایجاد پتانسیل کامل خود هستیم، ناگهان “کار” به یک فرآیند انرژی زا تبدیل میشود. کار، بجای یک عمل نیرو گیرنده، به یک عمل رضایت بخش تبدیل میشود و در حالی که انرژی خود را روی آن میگذارید، به شما نیرو میدهد

بیاد میاورم که در دبستان، آموزگاران همواره به ما پاداش برای انجام کار بهتر و بیشتر میدادند و مخالف به پایان رسانیدن با عجله در کارها بودند. (مطمئن نیستم که همین نوع تدریس در مدارس کنونی هنوز هم رایج باشد؟!) در حالی که در “دنیای واقعی” یادمیگیریم که انجام هر کاری، مهلت دارد. سرعت و کارآیی ستایش میشوند. جای تعجب نیست که مردم در طی سالهای اخیر،  بسرعت بیکار میشوند زیرا که بجای خلاقیت و ایجاد شگفتی مجبور به رعایت مهلت ها هستند

اگر ما، بجای عجله در انجام کارها،  بیشترین تلاش خود را انجام دهیم، آتش هرگز نباید خاموش شود. ما توانایی سوزاندن پاک و بدون دود را داریم. باید ارزش کیفیت بر کمیت را بشناسیم

این راه چگونگی خلق شاهکارها در یک چرخه مداوم بوسیله نخبگان است. اینان آموخته اند که روزانه،  چگونه و با لذت بوسیله پتانسیل کامل خود، کارها را انجام دهند.


 درس ۲۱۴ – تفکر بیش از اندازه… بیماری نسبتا همه گیر

214 بسیاری از ما تحت تاثیر یک مصیبت وحشتناک هستیم، یک بیماری که باعث رنج و بدبختی میلیاردها انسان در جهان است. شگفت انگیزترین علامت این بیماری این است که اکثر مردم حتی از وجود آن هم در خود خبر ندارند. علائم دیگر آن شامل سردرد، اضطراب، بیقراری، سوزش قلب، زخمها و مشکلات گوارشی، بیخوابی، تنگی نفس، از دست دادن حافظه، عزت نفس پایین، سوء مصرف داروها و عدم تصمیم گیری است. این حالت “تفکر وسواسی” نیز نامیده میشود. با بیماری وسواسی بلااختیار اشتباه نشود، اگرچه معتقدم که این دو به هم مرتبط هستند

در حالی که لنگان لنگان بسوی سرنوشت خوشبخت خود میروم، اغلب متوجه امواج بی پایان ذهنم در مورد موضوعات کم اهمیت میشوم. ذهنم درگیر بررسی و تکرار هر واقعه ای که در زندگی ام رخ داده، میشود و فشار  بروی نکات دقیق و ظریف، احتمالا از هر خاطره و یادآوری آنها و تکرار سئوالات بی وقفه درباره “چه میشد اگر…”ها، بدون توجه به بی ارزشی و خسته کننده بودن آنها. همه چیز را بحالت جامع تجزیه و تحلیل میکنم و گویا بررسی هر خاطره آنرا برایم شادتر خواهد ساخت. در حالی که در این فعالیت کاملا بلااستفاده و بی ارزش غرق هستم به خودم در زیر ضربات مهلک حالتهای انجام نشده در گذشته و فرآیندهای فکری بیمورد آسیب میرسانم. گویا که تشریحات خاطراتم کافی نیست، خیالبافی چگونگی بازی در سناریوهای مختلف باتوجه به آنچه میگویم یا در حال انجام است نیز شروع میشوند. خیال بافی های وسواسی درمورد اینکه چگونه کارها اشتباه پیش خواهند رفت و چه کنم که ازاین اشتباهات جلوگیری کنم. و اینها نیز نگرانیهایم را به سطح بالاتری ارتقاء میدهند. این نوع تفکر “بدترین حالت سناریو” نام دارد

هزاران سال پیش، دغدغه اجداد ما اتمام مجموعه غذایی بود که برای خودشان تهیه کرده بودند. درک و تجزیه و تحلیل علائم هشدار دهنده مانند رد پای جانوران درنده و یا مدفوع دایناسورها، فاصله بین مرگ و زندگی بود و آمادگی فوری برای بازتاب خطر، یک مکانیسم دفاعی بود که به طولانی تر شدن زندگی کمک میکرد.  حال مشکل اینجاست که دیگر خطرات ناشی از خورده شدن وجود ندارند، اما این مکانیسم دفاعی همچنان به درک و اجرا و تجزیه تحلیل وسواسی، آنچه در پیرامون ما میگذرد، ادامه میدهد و تکامل یافته است

هنگامی که درگیر تفکر “بدترین حالت سناریو” هستیم، درک ما از هرچیزی یک تهدید بالقوه میسازد و دائما در حال تجزیه و تحلیل این داده ها بمنظور امید به غلبه براین تهدیدات هستیم. دراین حال، شروع به برنامه ریزی تعداد نامحدودی از احتمالات و امکانات و جابجا کردن آنها به آینده دور و نامعلوم و نگران شدن درمورد چگونگی زندگی خود و اجتناب از این مشکلات غیرمنتظره میکنیم

مغز ما مانند کامپیوتر کار میکند که بطور مدام در یک “حلقه” بدون هیچ نتیجه گیری ممکن، در حال اجرای برنامه ای است که به آن داده شده است. هنگامی که ما بیش از اندازه تجزیه و تحلیل و فکر میکنیم، دو عدد از قویترین ابزار بقاء خود را از دست میدهیم، غریزه و شهود

برای مشکلتر ساختن مشکلات، هنگامی که درگیر این الگوی تفکری هستیم، اغلب آنچنان به آنچه در ذهنمان میگذرد بسته شده ایم که تنفس را هم فراموش میکنیم. برخی واقعا تنفس خود را در هنگام تفکرات تحلیلی برای مدتی طولانی متوقف میکنند که در نتیجه جریان رسیدن اکسیژن به لبه های جلویی پیشانی متوقف میشود و شخص به حالت بحرانی بنام “مغز میمون” سقوط میکند. دراین شرایط تنها دو حالت انتخاب داریم؛ بجنگیم یا فرار کنیم. باوجودی که این حالت در هنگام رویارویی با ببر دندان شمشیری کارآیی خوبی داشت ولی در دنیای امروز لازم نیست

تفکر تحلیلی در هنگام برنامه ریزی جنگی و یا برنامه نویسی کامپیوتر مفید است. ولی هیچگونه کارآیی در زندگی شخصی و بویژه در روابط ما ندارد. هر چه بیشتر به گذشته فکر و رفتارمان را تجزیه و تحلیل کنیم، بیشتر رنج میبریم. هرچه بیشتر در تفکر “بدترین حالت سناریو” درگیر شویم، بیشتر رنج میبریم. هرچه بیشتر آرزوی تغییرات انجام نشده را داشته باشیم، بیشتر رنج میبریم. هرچه بیشتر خودمان را با دیگران مقایسه کنیم، بیشتر رنج میبریم. هرچه بیشتر سئوال “چه میشد اگر…” از خود بپرسیم، بیشتر رنج میبریم. هرچه بیشتر به خود ضربه بزنیم، بیشتر رنج میبریم

هرچه بیشتر رنج ببریم، استرس بیشتری به زندگی خود وارد میکنیم که باعث ایجاد مشکلات پزشکی بیشتر میشود و به معنای واقعی “تا حد مرگ فکر میکنیم”. پس چه باید کرد؟ چگونه میتوان کمتر فکر و بیشتر احساس کرد؟ تمرینات بسیار ساده ای برای بهبود این بیماری وجود دارند

اول: از افکار خود جدا شوید. شعار “من افکارم نیستم” را سرلوحه خود قرار دهید. این یک تمرین برای مراقبه ای خوب است: روبروی یک صندلی خالی بنشینید و خود را روی آن صندلی خالی تصور کنید. هرچه بیشتر خود را روی آن صندلی مجسم کنید، از افکار خود آسانتر جدا میشوید

دوم: ورزش کنید. در هنگام نفس نفس زدن، تفکر تحلیلی امکان پذیر نیست. دراثر ورزش، اندروفین در مغزجاری میشود، یک ماده شیمیایی قدرتمند که ایجاد شادی و سرخوشی و کاهش تفکر وسواسی میکند

سوم: خوردن غذاهای سالم. هنگامی که بدن شما شاد و مسرور است، شما نیازی به تفکر برای بقاء زندگی ندارید و ذهن شما آرام کار میکند. توجه داشته باشید که مصرف غذاهای خام باعث احساس بهتر نسبت به خودتان میشود و ذهنتان آرام میشود. برعکس، خوردن غذاهای آماده باعث از جا در رفتن ذهن میشود

چهارم: تمرکز بروی تنفس. همیشه سعی کنید که آرام، شمرده و طولانی تنفس کنید. استادان یوگا میگویند که تعداد تنفسهای محدودی در زندگی بما داده شده است و هنگامی که طولانیتر و آرامتر و شمردهتر تنفس کنیم، زندگیمان طولانیترو شادتر میشود

پنجم: آب بیشتر بنوشید. کم آبی باعث میشود که ذهن به حالت بحرانی وارد شود

ششم: تمرین بخشش و سپاسگزاری کنید. مجبور نیستید که دیگران را ببخشید. تنها خودتان را ببخشید. سپاسگزار از زندگی خود و افراد درون آن باشید

از هنگامی که تفکر بیش از اندازه را کنار گذاشته ام متوجه تفاوتهای بسیاری در زندگی شدم. اتفاقاتی که مولد ایجاد صحنه های پرسوز و گداز در زندگیم بودند بسادگی تبدیل به پلکانهای شادی شده اند. سلامت ترم، وزنم کمتر شده و بیشتر مواقع لبخند بر لب دارم. مردم دوست دارند که دور و برم باشند و حتی از من دعوت به ملاقاتهای بیشتر میکنند. از دیدنم خوشحال میشوند و دوباره دعوتم میکنند. حتی به جوکهای من میخندند

شگفت انگیز اینجاست که هرچه از ذهن من میگذرد، به واقعیت تبدیل میشود. درحالی که تعداد افکار منفی خود را کاهش میدهم، زندگی ام مثبت تر میشود. بجای فرسوده کردن فکرم در مورد اینکه لیوان، نیمه خالی یا نیمه پر است، آب را مینوشم و دوباره لیوان را پر میکنم. این وفور نعمت است.


 درس ۲۱۵ – هوش گرسنه

215

آیا میخواهید که به خودتان یک مزیت شناختی بهتر بدهید؟ آزمونی بزرگ در راه است؟ یک جلسه مهم؟ یک فروش اجباری تلفنی؟ پس کمی گرسنه باشید و نه کاملا سیر

گزارش کریستوفر شیا نشان دهنده آنست که پژوهشگران در دانشکده پزشکی ییل به رهبری تاما هارواث، کشف کردند که یک موش گرسنه، اطلاعات را با سرعت بیشتری بدست میاورد و آنها را بهتر نگهداری واستفاده میکند. این دانشمندان بر این باورند که این نتیجه گیری احتمالا برای انسان هم درست است

دانشمندان دریافتند که راهیابی این مسیر، در مغز موش بوسیله گهرلین*، یک هورمون که بوسیله معده خالی ترشح میشود، انجام میگیرد

بنظر شیا، دانشمندان هنگامی شگفت زده شدند که دریافتند، گهرلین نه تنها روی سلولهای بخش ابتدایی مغز (هیپوتالاموس) که گرسنگی را ثبت میکند، بلکه بروی منطقه ای مهم (هیپوکامپ) که نقش بسزایی در یادگیری، حافظه و تجزیه تحلیل فرازمانی دارد نیز اثر گذار است

سپس پژوهشگران موش تزریق شده با گهرلین و موشهای دیگر را با آزمونهای هوشی و راههای پرپیچ و خم مورد آزمایش قرار دادند. و در هر مورد، موش گرسنه بیوشیمیایی یا همان موشی که با گهرلین تزریق شده بود، کارکرد قابل توجه بهتری نسبت به موشهای دیگر که در سطح طبیعی ترشح هورمون بودند، از خود نشان داد

هارواث میگوید که این یافته ها پرمعنی هستند. “هنگامی که شما گرسنه هستید، نیاز به تمرکز کل سیستم خود برای یافتن غذا در محیط زیستتان را دارید.”ء

این توضیح نشان میدهد که چرا توانایی تفکر ما درست بعد از یک وعده غذای سنگین، رو به وخامت می گراید. همچنین میتوان نتیجه گرفت که چرا انجام یک سمینار یا سخنوری درست بعد از نهار یا شام یک چالش است. تجربه شخصی من (نویسنده) هم همین است

برای تفکربهتر، گرسنه بمانید!ء


 درس ۲۱۶ – عقلانیت در مقابل معنویت

216

آیا یک کشمکش اساسی بین معنویت و عقلانیت وجود دارد؟ آیا آنها همواره در تضاد با یکدیگر هستند؟ آیا باید برای فراگیری و توجه بین عقلانیت و معنویت یکی را انتخاب کنیم؟ و آیا هرگز نمیتوان هردو را همزمان استفاده کرد؟ جواب من به این سئوالات در گذشته “بلی” بود. اما امروز میبینم که این درگیری تنها یک توهم است. در واقع، فکر میکنم که عقل و معنویت در نهایت از یک مسیر پیروی میکنند و منظورم این نیست که تلاش کنم تا مغز شما را با آموزشهای مذهبی شستشو دهم و بعد هم سعی کنم که شما را با دستکاری واقعیت متقاعد سازم. منظورم این است که شما بوسیله استفاده در حد کمال از عقلتان، در نهایت به حس معنویت و روحانی دسترسی خواهید یافت. احتمالا برچسبی برای آن وجود ندارد ولی در بیشتر انسانهای وارسته و روشنگر پیرامون خود، ایجاد نتایج مشابهی را خواهید یافت

این مشکل کشمکش عقل در مقابل معنویت،  ناشی از درک تضاد فرضی بین این دو است. این درک، مانع از تفاهم بین این دو در درون ما میشود و هر کدام را از دیگری دور نگه میدارد. ما هر یک از آنها را به تنهایی استفاده میکنیم و نه هردو را همزمان. ما مشغولیات فکری و معنوی خود را جدا میدانیم و هرگز این دو را با هم هماهنگ نمیکنیم. آنها را جداگانه نگهداری میکنیم. در دنیای کسب و کار، اعمال ما توسط عقلمان اداره میشوند. بهترین نتایج را هنگامی بدست میاوریم که عقلانیترین تصمیمات را گرفته باشیم. اما اگر در منزل مراقبه کنیم و شروع به پرسشهایی مانند “هدفم از زندگی چیست؟” از خود کنیم، آنگاه با مجموعه متفاوتی از قوانین مواجه خواهیم شد. در این زمان است که ظاهرا از قلمرو عقل وارد عالم معنوی و روحانی میشویم. ما باید تلاش کنیم که با دنیای بیرونی با تعامل هوشمندانه وبا دنیای درونی با معنویت برخورد کنیم

با این حال، مفهوم این کشمکش ساخته شده است. اگر شما تنها یکی از این راهها را (عقل یا معنویت) دنبال کنید، خواهید دید که هر دو به یک مکان ختم میشوند و این درگیری کاملا خیالی و تنها در افکار ما است

اجازه دهید که امکان پذیری و تحقق این امر را در زندگی خودم توضیح دهم

تربیت و رشد من بیشتر در جهت عقلانی بوده است. مادرم استاد کالج در ریاضیات و پدرم یک مهندس هوافضا بودند. خانواده نسبتا مذهبی داشتم، اما هرگز روحانی به آنصورت نبودیم. با یک حس قوی مذهبی بزرگ شده ام. حضور هر یکشنبه در کلیسا و رفتن ۱۲ سال متوالی را به مدرسه کاتولیک نمیتوان نادیده انگاشت. اما برای من در پشت این عقاید و باورهای تزریق شده هیچ معنویت عمیقی وجود نداشت. درس دینی تنها به معنای یک موضوع درسی مانند ریاضیات و تاریخ بود. بیشتر موضوعات حفظ کردنی بودند و با قوانین پیچیده پیروی میشدند و آیین های مذهبی مانند اعتراف به گناهانم به یک غریبه و توبه و طلب بخشش. آنزمان ۱۷ ساله بودم، و همین باعث قطع شدن همان مقدار ناچیز مذهب از زندگیم شد، بنابراین، بی دین شدم و همین امر باعث آزرده خاطری و غم برای خانواده ام شد. فکر میکنم که آن تصمیم در زمان خود بسیار پرمعنا بود. به من آموخته شده بود که عاقل باشم و تصمیمات عقلانی بگیرم. تربیت مذهبی من بشدت غیرمنطقی بود. بنظر خودم احتمالا فکر میکردم که اشتباهات منطقی والدینم را تصحیح میکنم و هنگامی که واکنش آنها را در مقابل خود دیدم، این تصور قویتر شد و بطور غیرقابل توجیحی از عقلانیت خارج گشت. در آنزمان خوشحال بودم که بعد از اتمام  دوران دبیرستان از خانه پدری نقل مکان خواهم کرد و بغیر از مراسم ازدواج و ترحیم (البته اگر برای خودم اتفاق نمیافتاد) دیگر هرگز پایم را به کلیسا نخواهم گذاشت

در کالج در دو رشته ریاضیات و کامپیوتر، دو رشته ای که عقلانیت بر آنها حاکم است، مشغول تحصیل شدم. تمایلی به احترام برای اشخاص معنوی، که کمی آنان را خل وضع تصور میکردم، نداشتم. بنظر من، در آنموقع، آنها وقت خود را تلف میکردند و در ایجاد مشارکتهای ارزشمند در جهان نقشی نداشتند، البته جدا از چند مورد قابل توجه استثنایی (در مورد آنها هم شک داشتم). بنظرم، درونگراها از هوش کمتری برخوردار بودند و احساسات زودگذر بیشتر از عقل سلیم بر آنها حاکم بود. بطور کلی، چنین افرادی را گنگ و بی منطق، و در بهترین حالات، گمراه میشمردم. وجود خودم را یک منطق صرف میدانستم و از هر چیز معنوی و یا مذهبی اجتناب میکردم

سالها بعد شروع به در نظر گرفتن چگونگی احتمال ایجاد باورها (و نه صرفا از طریق مشاهده) از تجارب خود در واقعیات کردم. تفاوت بین اعتقادات سازنده و باورهای غلط را آموختم. اینها در اوایل بیست سالگی، هنگامی که در معرض طیف وسیعی از موارد رشد شخصی خود بودم، اتفاق افتاد. اندیشمندانی چون ارل نایتینگل، ناپلئون هیل، نورمن وینست پیل، بریان تریسی و تونی رابینز به من آموختند که افکار و رفتار و نگرش من، نقشی حیاتی در نتایج زندگیم بازی میکنند. اگر اعتقاد داشته باشیم، میتوانیم چیزهایی را بدست آوریم که حتی به فکرمان هم نمیرسد. اگر در افکار خود شکست بخورم، تنها مانع پیشرفت خودم خواهم شد

این مفهوم در عقلم طنین انداخت. دیدن نقشی که افکارم در نتیجه گیریهای من داشتند، زیاد مشکل نبود. قبلا هم شواهدی در این مورد، هم در زندگی خودم و هم در زندگی دیگران، دیده بودم و میتوانستم مشاهده کنم که با نگرش مثبت داشتن و متمرکز ماندن بر آنچه که میخواستم، نتایج بهتری بدست میاوردم تا اینکه بدبین و نگران باشم. برایم این یک درک و حس کلی بود، اما هنوز هم شکاف عمیقی وجود داشت زیرا که قبلا هم عقیده داشتم که نگرش نمیتواند نقش حیاتی ای در زندگی من داشته باشد. همچنین قبلا متوجه این نبودم که اگر نگرشم را دگرگون کنم، نتایج متفاوتی هم بدست خواهم آورد. حدود سن بیست و یکسالگی، فکر کردم که “بهتر است که مطمئن باشم نگرشم مثبت باشد. بهتر است که متمرکز بروی آنچه میخواهم باشم. در غیراینصورت، تنها خودم را نابود میکنم”.  و خود را نابود کردن هم خیلی هوشیارانه نیست

همانگونه که به خواندن کتابهای بیشتر درمورد گسترش شخصیتی ادامه میدادم، این مفهوم بتدریج فراتر از داشتن نگرش مثبت پیش رفت. کتابهای تونی رابینز، همراه با بسیاری از کتابهای دیگر، به من مفهوم عقاید سازنده و باورهای غلط را شناساند. برای نمونه: اگر باورم این شد که کامپیوترها بسیار پیچیده و گیج کننده هستند، از استفاده از آنها اجتناب خواهم کرد. حال اگر باور مثبت داشته باشم، از فنآوری استقبال میکنم. این باور دوم (مثبت) سازنده است زیرا که گزینه استفاده از تکنولوژی را هنگامی که انجام آن موثر است، به من ارائه میکند، اما با باور اول گزینه های کمتری برایم باقی میماند. توانا بودن انتخاب عقلانی تری نسبت به ناتوان بودن است

همزمان در موقع تحصیل در کالج، کنجکاوی ام درمورد این اندیشه مبهم اعتقادات سازنده در مقابل باورهای غلط بالا گرفت، بویژه چگونگی احتمال تاثیر این باورها بروی نتایج زندگیم، شاید حتی در مسیری که خودم هم متوجه آن نبودم. در آن هنگام هیچ معنویتی وجود نداشت. هنوز به خدا معتقد نبودم و این تنها یک امر کاملا عقلانی بود. رشته های مدیریت زمان و بهره وری و نوآوری عمیقا برایم جالب بودند و شروع به طرح پرسش از خودم کردم: آیا باورهای کنونی ام، بهترین هایی هستند که میتوانم داشته باشم

بعنوان یک برنامه نویس کامپیوتر که شاهد پیشرفتهای سریع فنآوری بودم، از سن ۱۰ سالگی زمانی که برنامه اولیه اپل ۲ را آموختم تا سن ۲۱ سالگی که برنامه سی دابل پلاس برای کامپیوترهای شخصی را نوشتم، درمورد این مفاهیم از نظر شباهتهای کامپیوتری فکر کردم. مغز فیزیکی من یک سخت افزار کامپیوتر بود. باورهای و نگرشهای من در آنزمان یک سیستم اجرایی او اس بودند، و افکارم (از جمله افکاری که رفتار من را کارگردانی میکردند) برنامه های نرم افزار بودند. نرم افزارها بروی سیستم اجرایی و از آنجا بروی سخت افزارها اجرا میشوند. چگونه میتوان یک کامپیوتر بهتر ساخت؟ با ارتقاء کیفیت سخت افزارها. پس این امر میتوانست دلیل خوبی برای ارتقاء کیفیت مغز خودم باشد. گزینه های زیادی برای این امر موجود نبودند بغیر از رژیم غذایی خوب و ورزش. اما درمورد سیستم کاربری چه میتوانستم انجام بدهم؟ بیاد میاورم که ارتقاء کیفیت سیستم  ام اس دوز به ویندوز ۳٫۱ در برخی از نقاط، چه تفاوتهای بزرگی بوجود آورده بود. سخت افزار کامپیوترها همان بودند اما توسط بروز رسانی و آپگرید سیستم اجرایی، همه چیز تغییر کرد. پس من هم یک برنامه نرم افزار دیگر اجرا کردم و به نتایج متفاوت (و مسلما بهتر) دیگری دست یافتم

با خود فکر کردم، چه میشد اگر میتوانستم یک سیستم اجرایی در مغزم نصب کنم؟ چه مشکلی میتواند بوجود آید؟ این امر نیاز به “ارتقاء و آپگرید” اعتقادات و نگرشهایم داشت. و این، به معنی برنامه ریزی درباره اساسی ترین اعتقاداتم درمورد “حقیقت” بود. این امر باعث تغییر طرز فکرم شد (اجرای یک برنامه متفاوت)که نتایج متفاوتی را نیز تضمین میکرد. هرچند مشکل این بود که تغییرات و ارتقاء چیزها بروشنی مشخص نبودند، چه چیزهایی ارتقاء و چه چیزهایی تنزل خواهند داشت، یا اینکه اینهمه، ارزش توجه کردن را لازم دارد یا خیر؟ آیا تغییر اعتقادات من تفاوت قابل توجه ای در نتایج برایم ببار میاوردند؟ بااینحال، پس از قیاس با کامپیوتر، و کمی هم فراتر، سوءظن من نسبت به اینکه احتمالا روی یک معدن پنهان طلا نشسته ام، شدت یافت

ماهیت تغییر ارتقاء یک سیستم اجرایی خوب چیست؟ کسب ویژگیهای جدید، اجرا سریعتر نرم افزار بهره وری، و انجام دادن کارهای بیشتر در زمان کمتر. پس اگر من میخواستم که سیستم اجرایی مغزم را بروز کنم، اینها نتایجی هستند که باید بدنبالشان میبودم. درغیراینصورت، احتمالا تنها یک اتلاف وقت میشد. حتی احتمال این خطر بود که نتایج بدتری نسیبم شوند. مثل ویندوز نسخه هزاره یا میلنیم (سرفه!!!) برای مایکروسافت

باوجود خطرات، این فهم مرا به پژوهش برای کشف نظامهای اعتقادی دیگر برانگیخت، پژوهشی که همچنان تا به امروز هم ادامه دارد. آگاهانه و عمدا تصمیم گرفتم که به باورهای خود سروسامان جدیدی بدهم تا ببینم که نظام اعتقادات متفاوت چه تاثیراتی در نتایج را بدنبال دارند. شروع به بهم ریختن سیستم اجرایی خود کردم. ظاهرا شبیه یک پیگیری معنوی بود، و اغلب آنرا بعنوان یک مثل بکار برده ام -سیستم اجرایی شخصی خودم، بطوری که قادر به انجام کارهای بیشتر و بهتر در مدت زمان کمتری شدم

این یک فرآیند ساده نبود. از اوایل دهه ۹۰ میلادی تا به امروز در حال کسب تجارب بیشتری دراین زمینه هستم. نکته دراینجاست که انسان، توانایی تشخیص و شناسایی تاثیرات اعتقادات ویژه برای نتایج را تا زمانی که آنها را به اجرا نگذارد، نخواهد داشت. زمینه های پیچیده ای وجود دارند که قادر به پیش بینی دقیق تمامی آنها از قبل نخواهیم بود، و مجبور به اجرا و آزمایش آنها هستیم. برای نمونه: آیا ایمان به خداوند یک اعتقاد سازنده است یا یک باور غلط؟ اگر به خداوند اعتقاد داشته باشیم، به نتایج بیشتر و بهتری در مدت زمان کمتر دست خواهیم یافت تا اینکه ایمان نداشته باشیم. پس اگر چنین است، چه نوع ایمانی به خداوند بهتر است

یک شکل عمیقتر اینست که اعتقادات خاص، احتمالا تعریفات چندگانه از “نتایج” را بدنبال دارند. اما بدلیل اینکه من بدنبال “ارتقاء” خود بودم، حداقل از خطوط قرمز شروع نکردم. در همان موقع هم روی برنامه اجرایی خودم شروع به کار کرده بودم. در نتیجه، همواره توانایی مقایسه نتایج فعلی را با نتایج گذشته داشته و توانسته ام که درمورد بهتر بودن هرکدام تصمیم بگیرم. از آنجاییکه اختلاف نتایج اغلب بارز و مشهود بودند، تشخیص اینکه کدامیک بهتر است، حتی در موارد مبهم هم زیاد سخت نبود. برای نمونه: ثروتمند شدن بهتر از ورشکستگی است. سلامتی بهتر از مریضی است. شادی بهتر از افسردگی است. خلاقیت بهتر از بیفایدگی است. هوشیاری بهتر از کودنی است. عاشق بودن بهتر از تنهایی است. برنامه داشتن بهتر از بی برنامگی است. موفقیت بهتر از شکست است. باقی چیزها هم تقریبا همینطور. کمتر کسی است که بر سر این موضوعات بحث کند. اگر هم چیزی بروشنی مشخص نبود که کدام بر دیگری ارجحیت دارد، بسادگی آنرا خنثی درنظر میگرفتم، و هنگامی که شک داشتم از احساس خود یاری میطلبیدم

پیشنهاد من اینست که با پیجاندن و تزکیه و پالایش سیستم اجرایی خودتان، به نتایج بهتری دست یابید. شما خودتان میبایست تشخیص دهید که تصمیمات شما کارکرد بهتری دارند یا اینکه سیستم اجرایی خود را باید ارتقاء دهید. هیچکس دیگر نمیتواند این کار را برای شما انجام دهد. آیا نرم افزار شما (افکار و رفتارتان) کار آمد و هموار هستند؟ یا اینکه دارای مشکلاتی با ویروسها مانند ترس از شکست، امروز و فردا کردن و به تعویق انداختن کارها یا افسردگی، هستید

اجرای ویژگیهای خودشناسی با تهیه سه لیست: ۱) ویژگیهای جدید برای اضافه کردن ۲) فرصتها برای ارتقاء و بهینه سازی ویژگیهای موجود ۳) اشکالات و نواقصی که نیاز به بهبود دارند. اینها به شما ایده میدهند که کجای سیستم اعتقادی شما نیاز به تغییرات دارد. برای نمونه: اگر علاقه به یادگیری نواختن یک آلت موسیقی دارید (یک نرم افزار جدید برای اجرا در مغز شما) ممکن است که متوجه یک ویروس یا یک عامل اِشکال در اجرای سیستم شوید. “من یک موسیقیدان نیستم.” بنابراین باید سیستم اجرایی را تعمیر کنید که باورهای محدودکننده شما را که قبلا نصب شده اند را با برنامه ریزی جدید عوض کنید تا بخودتان اجازه باورهای جدید مانند یادگیری نواختن یک آلت موسیقی را بدهید. این باورهای جدید میتوانند اینها باشند، “من عاشق موسیقی هستم.” ویا “هر سازی را که دوست داشته باشم میتوانم یاد بگیرم.” یکی دیگر از اصول اساسی از سیستم اعتقادی من، چگونگی شناسایی خودم است. خودم را بعنوان یک جسم فیزیکی در حال حرکت در اطراف دنیای مادی نمیبینم، بلکه درعوض، تمامی واقعیات را بعنوان وجودی در درون آگاهی خالص میبینم، و خود را (آنچه را که بعنوان “من” فکر میکنم) در نقش آن آگاهی و نه بعنوان یک کالبد فیزیکی میبینم. من دارای یک کالبد فیزیکی هستم، درست مانند اینکه دست و پایم انگشتانی دارند، ولی این تنها یک قسمت از “من” است. من واقعیت را بگونه ای درک میکنم که اکثر مردم در هنگام رویا دیدن از چشم انداز بیداری مشاهده میکنند. اگر یکی از رویاهای خود را بیاد بیاورید، آنرا بعنوان یک تجربه ذهنی در درون آگاهیتان میبینید. “شما” آن کالبد واقعی شما، کسی که روی تخت خوابیده و در حال خواب دیدن است، نیست. در رویا همه چیز در درون آگاهی شکل میگیرد و “شما” واقعی خوابیدید و در حال خواب دیدن هستید، و نه چیزی در خود رویا. درک چگونگی بیداری منهم به همین عجیبی است

سیستم اعتقادی فعلی من، بهترین نتایج را برایم داشته است. توانایی و کارآییم بالاست و توانایی تعیین و دستیابی به اهداف بلندپروازانه و بزرگ را دارم، از شکست و مردود شدن نمی هراسم، درآمد خوبی دارم و نیازهایم را براورده میکنم، روزانه به مردم کمک میکنم و تلاشم اینست آسیبی به کسی یا چیزی وارد نکنم و بیش از اندازه شاد و خوشبین هستم. برای من اینها انتخاب های هوشمندانه هستند، البته با مقایسه با زندگی دیگران. من هوش خود را بسمت دستیابی به موثرترین، بهترین و چشمگیرترین نتایج و اثرات آنها رهبری میکنم. اما این نتایج تنها با اقدامات متفاوت و مختلف بدست نمیایند. کاش به همین راحتی باشد. میباید در عمق بیشتری جستجو کنم و سیستم اجرایی را قبل از نصب سیستم ارتقاءدهنده و اجرایی بهتر، تعمیر کنم. اگر قبل از تعمیر سیستم اجرایی فعلی یک سیستم ارتقاءدهنده جدید نصب کنم، بدون شک بعلت مسائل و مشکلات عدم هماهنگی و ناسازگاری موجود، کل سیستم خراب میشود

اگر واقعیت در درون آگاهی اتفاق میافتد، پس تمامی زندگی بیان خود آگاهی است. این تشخیص باعث نمیشود که من بی تفاوت شوم، کاملا برعکس، باعث حذف ترس میشود. بنابراین، میتوانم سادهتر عمل کنم و با تلاش کمتر به نتایج بیشتری برسم. بجای دیدن درگیری بین “من و آنها”، درگیری را یک اتفاق یا تضاد مابین جنبه های مختلف آگاهی خودم میبینم. حال چگونگی تصمیم گیری و حل و فصل این درگیریها با ایجاد تغییرات در درون خودم، بمن بستگی دارد

آرزوی هر تغییری را که در جهان داشته باشیم، در درجه اول باید آن تغییر را در خودمان آشکار سازیم. این تغییرات بوسیله ایجاد شعور و آگاهی  از درون من، امواج گونه به جهان بیرون ارسال میشود. این راه مثبتی است که میتوانیم دنیا را دگرگون کنیم. مثل یک ویروس، هرگونه القاء به سیستم اجرایی من نهایتا اطراف را هم آلوده میکند. البته تنزل هم همین اثر را دارد، بهمین دلیل هم میباید عواقب طویل مدت هرگونه تغییر را درنظر داشته باشیم

بدن من وسیله نقلیه اولیه ای است که از طریق آن ایجاد آگاهی میکنم. تمامی آگاهی من از طریق افکار و اعمالم متاثر میشود. من برای بهترین و بیشترین خوبی موجود، درمورد چگونگی وجود آگاهی خودم تصمیم میگیرم، سپس شکل و تجسم کیفیتها را هدف قرار میدهم. برای نمونه: جهانی صلح آمیز آرزو دارم، بنابراین با خودم و دیگران صلح آمیز رفتار میکنم. یا میخواهم که جهان با “دلیل” وجود داشته باشد، حال روی اهداف زندگیم متمرکز میشوم. یا اینکه میخواهم جهان دلسوز و با شفقت باشد، پس آسیبی به حیوانات، مردم و طبیعت نمیزنم. میخواهم  جهان شجاع باشد، با ترسهای خودم با میل و رغبت روبرو میشوم

درگیری ای در دنیا درمیگیرد، آنرا یک کشمکش در درون خودم تفسیر میکنم. و هنگامی که این کشمکش را درون خودم حل کردم، بهترین و بیشترین تلاشی که میتوانم داشته باشم این است که کاری برای آن انجام دهم. یک کشمکش و درگیری را با ایجاد درگیری بیشتر نمیتوان ازبین برد. تنها راه از میان برداشتن درگیری، بدست آوردن صلح و آشتی در درون خود است، سپس انتشار دادن طنین صلح و آشتی به بیرون از خود. تلاش برای تغییر دادن مردم بی فایده است. به هیچکس نمیتوان برنامه ای بنام صلح و آشتی یا دوستی و عشق را آموزش داد، تا هنگامی که خود شخص برنامه اجراییش را ارتقاء دهد و بدین وسیله اجازه اجرای یک برنامه جدید را بخود بدهد، و این ارتقاء، تنها با انتخاب آگاهانه میتواند بدست آید و نه با فشار و زور. در صورت خواست، میتوان برنامه هایی مثل ترس، حرص و بزدلی را با فشار و زور اجرا کرد، زیرا که اینگونه برنامه ها، نسبت به صلح و آشتی یا عشق و دوستی، نیاز به اجرای سیستمهایی با کیفیت بسیار پایین دارند و حتی حیوانات هم میتوانند آنها را اجرا کنند

هنگامی که یک درگیری موجی از احساسات درونی برایم ایجاد کند، آگاه میشوم و میدانم که این درگیری را باید در درونم حل و فصل کنم. با وجود یک وجدان خوب نمیتوان آنرا نادیده گرفت. بسیاری از مردم از چیزهایی که اشک از چشمان آنان راه میاندازند، آگاه میشوند. ولی از ترس، پشت خود را به آن میکنند. تلاش من این است که بخود این اجازه را ندهم، زیراکه این امر آگاهیم را تنزل میدهد و مرا تبدیل به انسانی کم ارزش میکند

برای نمونه: اگر به ویدئو یک کارخانه کشاورزی تولید گوشت و مرغ نگاه کنید و شاهد شکنجه حیوانات باشید، هیچگونه همدردی با زجری که آن حیوانات میکشند دارید؟ وقتی از چنین اطلاعاتی آگاه میشوید، هیچ حس درگیری و کشمکش درونی بشما دست نمیدهد؟ آیا زجر آن حیوانات با غذایی که میل میکنید، ارتباط میدهید؟ با نهار خودتان؟ آیا آگاهانه پذیرای اینگونه اطلاعات هستید و آنها را با دنیای دلخواه خود که بتوانید انتخابهای هوشمندانه تری داشته باشید، هماهنگ میدانید؟ یا اینکه سعی میکنید که آنها را نادیده بگیرید و درنتیجه سطح آگاهی و هوش خود را تنزل دهید

من چنین درگیری و تضاد درونی خودم را بوسیله گیاهخوار شدن حل میکنم. هنگامی که چگونگی اعمال و رفتارم آگاهانه در مقابل چنین درد و رنجهایی بمن کمک میکنند، دیگر نمیتوانم گوشتخواری را ادامه دهم. اگر به انجام کاری که مضر میدانیم ادامه دهیم، باعث کاهش سطح آگاهی خود میشویم. صرفنظر از آنچه دیگران انجام میدهند، در اینمورد بخودم اجازه ندادم که اطلاعات را نادیده بگیرم تا خود را متقاعد سازم که خوردن گوشت و مرغ ایرادی ندارد. هنوز هم درگیریها و تضادهای بسیاری درونم وجود دارند که درحال حل و فصل آنها هستم. دراین شرایط از وجود تضادها و درگیریها، بجای کوچک شمردن آنها، از آنها قدردانی میکنم. بسادگی بخود میگویم: “بله، در اینجا تضادی موجود است که منتظر راه حل است. ولی در حال حاضر قدرت حل و فصل این مسئله را ندارم.” پس شروع به تمرکز و جذب قدرت مورد نیاز برای بهبود و تغییر، میکنم، و در پایان هم آن نیرو را بدست میاورم. و هربار هم توانایی حل مناقشات ” درونی” خود را دارم، و تنها در اینصورت است که جریان درد و رنج “بیرونی” متوقف میشود. صلح، آشتی، شادی، دوستی وعشق بیشتری را تجربه میکنم و همواره خود را آگاه تر و بیدارتر حس میکنم. درواقع حس میکنم که گویا یک ارتقاء درونی را تجربه کرده ام

این یک راه ساده و راحت برای زندگی کردن نیست، اما بنظرم هوشمندانه ترین راه است. یکی از نیازها برای زندگی هوشمندانه این است دادهها و اطلاعات را نمیتوان و نباید نادیده انگاشت. میباید روی هر بخش از اطلاعات بدست آمده مطالعه کنیم. اگر بدانیم که مردم در جایی از دنیا در حال زجر کشیدن هستند، باید درباره آن مکث و تفکر کنیم، بویژه اگر بفهمیم که توانایی کمک را هم داریم. حتی اگر در حال آماده کردن یک وعده غذایی برای خودمان هستیم، باید عواقب انتخابهای خود را درنظر داشته باشیم. برای نمونه: من مشتری غذاهای آماده باصطلاح ” فست فود” مثل مک دانالد و برگرکینگ نیستم زیرا که علاقه ای به کمک به اینگونه کسب و کارها و جزییات و مشکلاتی که ایجاد میکنند، ندارم. در اجرای این برنامه بهچوجه کامل و بی نقص نیستم، اما هر سال قویتر و هماهنگتر میشوم. این یک روند در حال انجام و گسترش است

هنگامی که مشغول حل و رسیدگی به این تناقضات درونی هستم، نه تنها از تولید بیشتر آنها برای خودم جلوگیری میکنم، بلکه تغییریی که درونم رخ میدهد، از طریق اعمال و رفتارم به دنیای بیرون انتشار میابد. انتخاب من برای گیاهخوار شدن به دیگران نیز القاء و باعث میشود که آنها نیز تلاش و حتی اتخاذ به انجام گیاهخوار شدن، کنند. ولی این بیشتر مانند یک تغییر درونی در هویت من عمل میکند، یک پیامد طبیعی از به آنچه تبدیل شده ام، و نه بخاطر اینکه روزهایم را صرف فعالیت برای گیاهخوار کردن مردم کنم. در واقع، فکر میکنم که قانع کردن مردم برای تغییر عقایدشان یک اتلاف وقت زیادی است. معمولا نتیجه ای هم جز نا امیدی بدنبال ندارد، بیشتر استمرار مناقشه است. کمک به افزایش آگاهی مردم موثرتر است و به آنها اجازه میدهد که برای خود تصمیم بگیرند. با سطح آگاهی ای که اکنون دارم، در غیر اینصورت اگر کار دیگری انجام دهم، آگاهانه بخودم آسیب میرسانم زیراکه از قصابی و شکنجه شدن حیوانات حمایت میکنم و این آسیب به افراد دیگری که در دام سیستم کنونی افتاده اند نیز سرایت میکند، منابع بیشتری از محیط زیست بیشرمانه ازبین میروند و در نتیجه آسیبی جدی به محیط زیست وارد میشود. اگر در این درد و رنج شریک باشم، اینها را به درونم دعوت میکنم و تبدیل به موجودی بی احساس تر، کم شفقت تر و وحشی تر میشوم. قطعه ای از وجود الوهیت و ربانی من در زیر لایه ای از ترس مدفون میشود. تنها کاری که در این شرایط میتوان بکنم اینست که آگاهی خود را کاهش دهم… زیرا به آنچه که واقفم، آگاهانه به فراموشی میسپارم… اطلاعات و داده ها را نادیده میگیرم. اگر حاضر به قبول عواقب ناشی از روی ترس باشم، بدان معنا است که درد و رنج و ستمها بخاطر من رخ داده اند. از دانستن این نکته میتوان دور شد اما از حس مسئولیت آن هرگز نمیتوان شانه خالی کرد. بنظرم این یک نکته خیلی روحانی هم نیست بلکه روشنگری است. برایم زیاد هوشمندانه نیست که باعث درد و رنج غیرضروری باشم. در محله خود قدم نمیزنم که حیوانات خانگی همسایگان را آزار دهم یا به آنها ضربات مهلک و کشنده وارد کنم، پس چرا به کس دیگر پول برای این کار بپردازم؟ آیا این بهانه خوبی است که من اینکار را فقط بدلیل اینکه بچه گربه شما بامزه است انجام دهم

بسیاری از مردم اینرا یک اعتقاد روحانی میدانند. حق هم دارند. اما در درجه اول یک اعتقاد عقلانی است. در اینجا هیچ مناقشه ای بین معنویت و عقلانیت وجود ندارد. هردو یک نقطه را نشان میدهند. آنگونه که من میبینم، اگر بخواهم هوشیارانه به حل مسائلی در دنیا کمک کنم، این مجموعه از اعتقادات معنوی بمن نیروی انجام آنرا میدهد. تمام زندگی من در ایجاد بهبود آگاهی متمرکز شده است، نه صرفا خودم، بلکه هر چیزی که در زمینه ادراک من اتفاق میافتد. این هدف برای من از پول، پیشرفت شغلی، ایمنی و امنیت هم مهمتر است. من توانایی صرف انرژی و منابع ام را بدون ترس از شکست و مردود شدن، دارم. اگر شکست بخورم، بخاطر این است که هستی مرا بدلیلی متوقف کرده و نه برای اینکه از تلاش کردن ترسیده باشم. کاری بیشتر از آنچه از دستم بر میاید، نمیتوانم انجام بدهم، و اگر نهایتا هستی حکم شکست مرا صادر کند، باید قضاوت آنرا قبول کنم

اگر بخواهیم که این سیاره را به مکان بهتری تبدیل کنیم، در ابتدا باید خود را دگرکون و بهتر کنیم. هرگاه که از مناقشه ای در دنیا آگاه شدید، متوجه باشید که شما آن را بعنوان یک درگیری دریافت میکنید، زیراکه آن به چیزی در وجود شما چنگ انداخته است. این یک نشانه برای حل مناقشه در درون شماست. شما توانایی حل هیچ مشکلی در دنیا را نخواهید داشت، مگر اینکه درگیری اساسی در درون خود را رفع کنید. واقعا بی معنی است که از مشکلات دنیا شکایت میکنیم ولی خودمان به وجود این مشکلات کمک میکنیم. ما باید از تغییر مشارکت خود در درگیریها و مناقشات و رنجها شروع کنیم. باید اول با خودمان آشتی کنیم و تنها در آنزمان است که میتوانیم این آشتی و صلح را به دنیای بیرونی منتقل سازیم و دیگران را دعوت به چنین تغییراتی کنیم

در سیستم اعتقادی من هیچگونه جدایی بین من و دیگران نیست. ما همه بخشی از آگاهی کل هستیم. وقتی کسی، دیگری را آزار میدهد، آن درگیری یک طرح با دو فکر مخالف در درون خود آگاهی است. با بیداری و هوشیاری بیشتر این مناقشات حل میشوند. میتوان مناقشه را بررسی کرد و بهترین و هوشیارانه ترین تصمیمات را درمورد آنها گرفت. اینگونه است که میتوانیم آگاهی خود را افزایش دهیم. ما تجربه رشد شخصی و درنتیجه توانایی حل، حتی مناقشات بزرگتر و ایجاد صلح و آشتی را داریم. همانطور که جبران خلیل جبران در “پیامبر” نوشت: هر چه اندوه در وجود شما عمیقتر حک شود، شامل لذت بیشتری خواهدشد

یکی از درگیریهای کلیدی که باید درون خودمان آنرا حل کنیم، عقلانیت در مقابل معنویت است. درک من از موضوع این است که، این به یک مشکل عمومی و جهانی تبدیل شده است، و شک دارم که در سالهای آینده این مشکل افزایش نیابد. در روی کره زمین میتوان آنرا با مشکل شرق و غرب، کارگر و لیبرال، زن و مرد، ماده و انرژی مقایسه کرد. درک ما اینگونه است که مادیت و معنویت دو عامل جداگانه و مجزا هستند، ولی بسیاری از ما شروع به پرده برداری از آن حجاب جدا کننده و ایجاد زندگی در تجسم اتحاد این دو تضاد ظاهری کرده ایم

شاید شما درنظر اول فردی باشید که خود را بیشتر متفکر میداند تا معنوی. فکر میکنم که خیلی هم خوب است. اغلب اصطلاح معنویت و روحانی به عنوان یک ابزار دستکاری و کنترل مورد استفاده قرار میگیرد و یا آنکه معنویت، مقدار زیادی از ارتباط با عقلانیت عقب افتاده است. با بکار بردن عمیق عقل خود باندازه کافی، نهایتا مقابله با محدودیتهای سیستم اجرایی ذهنی را آغاز خواهید کرد. یک راه خوب برای پیگیری ویروسها و مشکلات اینست که از خود سئوال کنیم: “از چه میترسم؟ آیا این ترسها منطقی و عقلانی هستند؟ آیا این ترسهای بلااحتیاج و بی ارزش مرا عقب نگه نداشته اند؟” اینها سئوالات بسیار ساده، کاری و تمرینی هستند. اگر از شکست یا مردود شدن و عقب ماندگی میترسید، چشم انداز زندگی شما بطور جدی محدود میشود. نتایج شما، مسلما تحت تاثیر بد آنها قرار خواهد گرفت. اما اگر بتوانید سیستم اجرایی ذهن خود را اِشکال زدایی کنید و ترس ها را از میان بردارید، زندگی شما، بیش از حد تصورتان، هموار و سریع، پیشرفت خواهد کرد. و شما توانایی انجام کارهای بیشتر و بهتر در مدت زمان کمتری را بدست خواید آورد

نهایتا این فرآیند اِشکال زدایی و ارتقاء، شما را به عمیقترین سئوالات خود درمورد واقعیت اعتقاداتتان که تا بحال داشته اید، راهنمایی میکنند. سئوالاتی که بنظر بیشتر مردم طبیعت معنوی دارند. نیازی به ترس در این تجربه نیست. اعتقادات دینی و معنوی بخشی از سیستم اجرایی شما هستند. آنها درواقع، مغز و هسته مرکزی تمام موارد اجرایی دیگر شما نیز هستند. اگر هسته مرکزی شما به ویروس آلوده شود و در بهترین حالات خود کار نکند، کیفیت نتایج   زندگیتان بسیار پایین خواهد بود. هیچیک از نرم افزارهای شما بدرستی کار نخواهند کرد. افکار و اعمال شما بهمریخته و ناهماهنگ خواهند شد و اغلب با خودتان، در ذهن، سر جنگ دارید و تلاش برای یافتن هماهنگی بی مورد خواهد بود

بااینحال، اگر شما توانایی تعمیر حتی یک اِشکال کوچک و دستیابی به ارتقایی جزیی  در هسته مرکزی اعتقادات معنوی خود را داشته باشید، میتوانید تفاوتهای زیادی در نتایج خود حاصل کنید. در نتیجه همین تعمیر کوچک تمامی نرم افزارهای سیستم اجرایی، کارآیی بهتری خواهند داشت. تمامی افکار و اعمالتان تغییر خواهند کرد. تغییر در چند مورد محور اعتقادات معنوی شما، دگرگونی چشمگیری در نتایج زندگیتان بوجود خواهند آورد. با این وجود، این نوع بهینه سازی نیاز به بیشترین میزان هوشیاری و توجه را دارد. بیخیالی، بی بندوباری و قدم زدن رویایی در چمنزارهای تپه های سرزمین عجایب نخواهد بود

درمورد مقدسترین اعتقادات و باورهای خود کنجکاو باشید. سئوال کنید: آیا خداوند وجود دارد؟ اگر خدا وجود دارد، طبیعت او چیست؟ آیا زندگی پس از مرگ وجود دارد؟ آگر چنین است، به چه شکلی است؟ آیا تجارب فراروانی و علوم باطنی امکان دارد؟ و اگر چنین است، چگونه میتوان به آنها دست یافت

در هنگام انتخاب باورها و عقاید، هدف اول دقت است و بعد هم توانمندسازی. در درجه اول شما میخواهید که اعتقاداتتان با درک واقعیتهای وجود شما هماهنگ باشند. ناتواتمندی از بی دقتی است. ناتوانمندی بشما کمک میکند که باور کنید زمین صاف و مسطح است. زیرا در دانش ما شکافهای عمیق و زیادی از جهان هستی موجود است. هنوز هم “نمیدانم” های زیادی وجود دارند و هنوز هم راههای زیادی موجود هستند که اطمینانی به درستی آنها نداریم. واقعیات شناخته شده هم اطلاعات کافی ارائه نمیدهند. شکافهای جهان دانش را میتوان با انتخاب اعتقادات و باورهایی که شما را برای دستیابی به بهترین نتایج سوق میدهند، پر کرد. این قسمت نیاز به مقدار زیادی صبر و آزمایش و تمرین دارد. بالاتر از هر چیزی، برای تغییر باورهای خود همواره آماده و پذیرا باشید، حتی اگر مقدسترین هستند، این را بعنوان دقت و توانمندسازی بیشتر قبول کنید. هرگز سیستم اجرایی خود را در نهایت، خالی از ایراد و بهترینها فرض نکنید. ارتقاء یافتن یک فرآیند مادالعمر و ابدی است، و گاهی برای دستیابی به کارکردهای بیشتر ، باید به عقب برگشت و بوسیله بازنگری، شکلی جدید به شناسه های قدیمی که شما قبلا آنها را بی عیب و ایراد میدانستید، داد

اعتقادات و باورها در امتداد یک طیف از عدم اطمینان و شک سازنده به یقین و ایمان تبدیل میشوند. اگر”۱″ به معنی شک کامل باشد و “۱۰” به معنی اطمینان کامل (ایمان)، بسیاری از اعتقادات شما بین شمارههای ۴ تا ۷ قرار دارند. بر خلاف سخت افزار کامپیوتر، سخت افزار شما باینری (دوگان یا متشکل از اعداد ۱ و صفر)نیست. شما توانایی برخورد با انواع مشکلات را دارید، و از این توانایی میتوانید برای ایجاد تنظیمات و هماهنگی های ظریف و دقیق و زیبا استفاده کنید. در حالی یک کامپیوتر دیجیتال فقط، دادههای گنگ راباید از طریق نرم افزارها دریافت کند. ولی این قابلیت مستقیما بروی سخت افزار شما نصب شده است. شما میتوانید برای هریک از باورهای خویش مقداری جای باز بگذارید که توانایی تغییرات بعدی را داشته باشید. حتی اگرهمان باورهای دیروز را حفظ میکنید، میتوانید نتایج متفاوتی بوسیله مشکوک شدن به عقاید راسخ و کاهش درجه این عقاید به شک را بدست آورید. میتوان از چیزی که تا دیروز به آن شک داشتیم به یقین برسیم و یا اینکه شروع به پرسش از چیزی که تا دیروز اعتقاد داشتید، بکنید. مجبور نیستید که هر باوری را تنها روی اعداد ۱ ویا ۱۰ تنظیم کنید. در واقع، یکی از نقاط قوت اصلی شبکه های پرپیچ و خم عصبی ما، توانایی مسئولیت رسیدگی به ابهام و تغییر است. ما میتوانیم انسانها را حتی بعد از تغییر مدل مو بشناسیم. ما میتوانیم کارهای قدیمی را تحت شرایط جدید، همراه با موفقیت بانجام برسانیم.. ما توانایی کارکرد با اعتقادات گنگ و نامفهوم را داریم

باور شما، بشما مربوط است. اما اجازه دهید که عمدی باشد. باورهای خود را آگاهانه انتخاب کنید

اگر آگاهانه باورهای خود را انتخاب نکنید، کسان دیگر برای شما انتخاب خواهند کرد. کسان دیگری میایند و برای بهینه سازی نتایج خودشان ، شما را برنامه ریزی میکنند، که احتمالا نتایجی که شما خواهان آنها هستید، نخواهند بود. بیاد داشته باشید که شما برنامه ریزی شده اید. رسانه های جمعی احتمالا تاثیر عظیمی بر باورهای اصلی شما گذاشته اند. اگر برای شرکت بزرگی کار میکنید، بدون شک، آنها روی باورهای شما کار میکنند، آنها تعیین کننده شرایط شما، و نه لزوما خود شما، برای ارائه خدمات به منافع خودشان هستند. آیا سیستم اجرایی شما توسط ویروسهای مصرف گرایی آلوده شده است؟ آیا از شکست دیوار دفاعی خود هراس دارید؟ آیا برنامه “از رییس خود پیروی کنید” را در لیست پروسه فعال خود دارید

شما در سیستم اجرایی خود، گزینه بروز رسانی را دارید، حتی اگر بطور جدی از نگهداری آن غفلت کرده باشید، هرگز برای بروز رسانی دیر نیست. اگر آنچه را که دنیای روزمره بروی شما نصب کرده، دوست ندارید، میتوانید آنرا پاک کنید. اگر به مجموعه ای از اعتقادات رسیدید که فکر میکنید میتوانند برای شما سازندهتر باشند، آنرا بروی سیستم خود نصب کنید. احتمالا نیازی به پاک کردن برنامه های قبلی هم نیست تا دوباره به یک نوزاد تبدیل شوید، اما هنوز هم میتوانید اِشکال زدایی و بهینه سازی شناسه ها را، حتی بروی سیستم در حال اجرا، راه اندازی کنید. این یکی از موارد بسیار خوب زندگی انسانی است. ما توانایی ارتقاء نرم افزارهای خود، در محل و بدون نیاز به راه اندازی مجدد، را داریم

هر باور یک انتخاب است. تعداد معدودی از انسانها متوجه این هستند، زیرا که هیچگاه انتخاب های خود را آگاهانه انجام نداده اند، ولی هرگاه تشخیص داده شود که باورها، انتخاب شده خود شما هستند و میتوانید آنها را از طریق تصمیم گیری هوشمندانه تغییر دهید، آنگاه شما کنترل بیشتری روی سخت افزار خودتان و نتایجی که تولید میشوند را دارید. اگر نتایج بدست آمده را نمیپسندید، درآنصورت از گزینه تغییر ثبت شناسه خودتان استفاده و آنها را تغییر دهید

شما ممکن است بتوانید تمامی همفکران خود را درمورد اینکه یک قربانی دنیای روزمره هستید، گول بزنید، ولی نمیتوانید مرا فریب دهید. من و شما، مستقیم و یا غیرمستقیم، مسئولیت کامل نقش خودمان را در این جهان داریم. ممکن است که کنترل از دست شما خارج شود ولی بار مسئولیت همواره بروی شانه های شما باقی میماند. بهرحال شما روزی در انتخاب بین زندگی در انکار و نادیده گرفتن اطلاعات، و زندگی آگاهانه و خواستهای شجاعانه برای بهترین و بالاترین کارها، مواجه خواهید شد. اگر تا بحال این انتخاب را انجام نداده باشید، در آینده مجبور به این انتخاب خواهید بود. اما هرگز برای تغییر عقیده دیر نیست.


 درس ۲۱۷ – قدرت روشنگری

217اچ. ال. هانت، مردی که یک کشاورز پنبه ورشکسته در سالهای ۳۰ میلادی و یک میلیاردر در سالهای ۷۰ بود، در یک مصاحبه تلویزیونی در جواب سئوالی که او چه توصیه ای میتواند به دیگران برای دستیابی به موفقیتهای مالی بدهد، گفت: تنها دو چیز مورد نیاز است. اول اینکه شما باید تصمیم بگیرید که دقیقا چه چیزی را میخواهید بدست آورید؛ اغلب مردم در طول زندگی خود هرگز این موضوع را نمیدانند.  دوم اینکه چه قیمتی برای برای بدست آوردن آن چیز حاضرید بپردازید و چگونگی آن

اهداف روشن ضروری هستند

اهداف روشن و واقعی برای موفقیت در تجارت ضروری هستند، و این درمورد بنای ساخت سابقه کار هم صدق میکند. اگر وقت برای روشن کردن آنچه که واقعا تلاش برای بدست آوردنش میکنید، نگذارید، پس برای همیشه محکوم به وقت گذاشتن برای رسیدن به اهداف کسانی هستید که وقت برای روشنگری اهداف خود گذاشته اند. درصورت عدم وجود یک مسیر روشن در زندگی، یا بدون هدف پرسه خواهید زد و یا وارد کار یا حرفه ای که به آن علاقه ندارید، میشوید. احتمالا پولی بدست میاورید و حتی کارهای جالبی هم میکنید ولی در پایان، شبیه آن چیزی نخواهد بود که شما با یک تصمیم آگاهانه میتوانستید بدست بیاورید و نهایتا با احساس اینکه در جایی از راه، چرخش اشتباه داشتید تنها خواهید ماند. آیا تا به امروز نگاهی به کار و حرفه خود انداخته اید؟ آیا با خود اندیشیده اید که اصلا چه شد که در آنجا هستید؟

اگر تعیین اهداف، چنین با اهمیت است پس چرا تعداد معدودی از افراد برای روشن کردن اهداف خود زمان میگذارند؟ بخشی از آن بخاطر عدم دانش درمورد چگونگی تعیین اهداف روشن است. حتی پس از سالها تجربه آموزش در مدارس و دانشگاهها، هیچگاه آموزش درسی درمورد تعیین هدف وجود نداشته است. عدم درک اهمیت فوق العاده زیاد در ایجاد تعیین هدف نیز بسیار رایج است. اما آنها که واقعا میدانند چه میخواهند، به نسبت بالایی بروی دیگران هم تاثیر میگذارند

یک مانع عمومی ایجاد تعیین هدف، ترس از اشتباه است. یکبار تدی روزولت گفت: “در هر لحظه تصمیم گیری، بهترین کاری که میتوانید انجام دهید، کار درست است و بهترین کار بعدی، یک اشتباه است و بدترین کاری که میتوانید انجام دهید، این است که هیچکاری نکنید.” تعیین هر هدفی بهتر از این است که بدون هدف و مسیری روشن، شناور باشید. بهترین راه تضمین اجتناب از شکست، تصمیم گیری روشن و متعهدانه است. اگر ندانید که هدفتان چیست، هر روزتان یک اشتباه خواهد بود. شما احتمالا وقت بسیار زیادی از زمان خود را صرف رسیدن افراد دیگر به اهدافشان میکنید. رستوران غذای آماده (فست فود) نزدیکتان، تبلیغات تلویزیونی،… و برای همین سهامداران اینگونه تجارتها از مشتری بودن دائمی شما بسیار خرسند هستند. اگر تصمیم نگرفته اید که واقعا چه میخواهید، پس تصمیم گرفته اید که آینده خود را بدست هوی و هوس های دیگران بسپارید، و این همیشه یک اشتباه است. با راست نگهداشتن قامت و بدست گرفتن زمام امور خود و تصمیم گیری اینکه بکجا میخواهید برسید، یک حس فوق العاده از کنترل، که بیشتر مردم هرگز آنرا تجربه نکرده اند، بدست میاورید

بسیاری از افراد می پندارند که این قدرت را دارند، چونکه مسیر راه را میدانند، پس هدف هم دارند، اما اینچنین نیست و صرفا یک توهم پیشرفت است.”درآمد بیشتر داشتن” و یا “پایه ریزی یک تجارت” اهداف نیستند. یک هدف، ویژه است، بطور روشن تعریف شده، حالتی قابل اندازه گیری است. یک نمونه از تفاوت بین مسیر راه و هدف، تفاوت مسیر شمالشرقی قطب نما و نوک برج ایفل در پاریس است. یکی صرفا جهت و دیگری یک مکان مشخص است

تعریف اهداف در شرایط دوگانه

یکی از جنبه های مهم اهدف این است که آنها باید در شرایط دوگانه تعریف شوند. در هر نقطه از زمان ، اگر از شما بپرسم که آیا به هدف خود رسیده اید؟ شما باید توانایی یک جواب قاطع “بلی” یا “خیر” را به من داشته باشید،  گزینه هایی مانند “احتمالا”، “شاید” ، “ممکن است” وجود ندارند. شما نمیتوانید با اطمینان مطلق بگویید که به نتیجه “درآمد بیشتر”رسیده اید، ولی میتوانید پاسخ قاطع دوگانه که آیا در حال حاضر در بالای برج ایفل ایستاده اید، یا خیر را بدهید.یک نمونه از هدف تجاری روشن این خواهد بود که درآمدتان، در ماه اپریل سال جاری حدود ۵۰۰۰ دلار است. این چیزی است که شما در پایان ماه میتوانید محاسبه کنید، در نتیجه میتوانید یک جواب قاطع به آن بدهید که آیا به این هدف رسیده اید، یا خیر. شما به منظور تشکیل یک هدف در ذهن خود به این سطح از روشنگری نیاز دارید که بروی آن متمرکز و در جهتش بسرعت حرکت کنید

دقیق و موشکاف باشید

در هنگام تعیین اهداف، تا حد ممکن، دقیق و موشکاف باشید. اعداد خاص به تاریخها و زمانها بدهید، اطمینان حاصل کنید که هر یک از اهدافتان، حتی درصورت عدم دستیابی به آنها، قابل اندازه گیری هستند. اهداف خود را بگونه ای تعریف کنید که گویا میدانید چه اتفاقی خواهد افتاد. گفته شده که بهترین راه پیش بینی آینده، خلق آن است

اقدام به نوشتن اهداف خود کنید

اهداف باید در شکل جملات مثبت، زمان حال و تصدیق شخصی نوشته شوند. هدفی که نوشته نمیشود، تنها یک تخیل است. اهداف را برای آنچه میخواهید تعیین کنید، نه برای آنچه که نمیخواهید. ذهن ناخودآگاه شما میتواند بروی اهداف روشن و تعریف شده قفل کند، البته فقط  درصورتی که این اهداف در حالات مثبت تعریف شده باشند. اگر شما فقط بروی آنچه که نمیخواهید تمرکز کنید، احتمالا همان را که در تلاش اجتناب از آن هستید، بدست خواهید آورد. اهداف را بگونه ای بنویسید که گویا آنها را بدست آورده اید. بجای گفتن “امسال سی هزار دلار درآمد خواهم داشت” بگویید “امسال سی هزار دلار درآمدم است”. اگر جملات اهداف شما زمان آینده باشند، این پیام را به ذهن ناخودآگاه خود منتقل میکنید که همواره این پیام برای آینده خواهد ماند، وآینده همواره کمی دورتر از درک ما است. در هنگام تعیین اهداف، از بکارگیری کلمات “احتمالا”، “شاید”، “ایکاش”، “ممکن است” خودداری کنید. چنین کلماتی، توانایی واقعی شمارا برای آنچه که بدنبالش هستید، مشکوک میسازند. و در پایان اهداف خود را شخصی کنید. برای دیگران نمیتوانید اهداف تعیین کنید، برای نمونه، بجای عبارت “ناشر تا پایان امسال کتاب مرا منتشر میکند” از جمله “قرارداد چاپ نشر و خرده فروشی در امریکای شمالی را تا پایان امسال امضاء میکنم و حداقل پنجاه هزار دلار درآمدم است” استفاده کنید

ماهیت و خاصیت اهداف را بنویسید

حال اگر نیاز به تنظیم اهداف ذهنی مانند افزایش سطح انضباط شخصی خود داشته باشید، چه باید بکنید؟ چگونه اینچنین اهدافی را در شرایط دوگانه میتوان تعیین کرد؟ برای حل این مشکل، من از یک مقیاس درجه بندی از ۱ تا ۱۰ استفاده میکنم. برای نمونه، اگر میخواهید که انضباط شخصی خود را بالاتر ببرید، به وضعیت انضباطی فعلی خود چه شماره ای بین ۱ تا ۱۰ میدهید؟ سپس یک هدف با شماره و تاریخ مشخص تعیین کنید. این بشما اجازه میدهد که پیشرفت خود را اندازه گیری کنید و بدانید با چه درجه ای از اطمینان هدف خود را بدست میآورید

تعیین هدف یک فعالیت است

تنظیم اهداف روشن یک عمل غیرفعال نیست. بخودی خود انجام نمیگیرد. شما باید یک عمل مستقیم آگاهانه بمنظور اجرای آن انجام دهید. همه چیز محاسبه میشود و هیچ چیزی خنثی نیست. شما یا بسوی اهداف خود حرکت میکنید و یا درحال دور شدن از آنها هستید. اگر هیچ کاری انجام ندهید یا بروشنی عمل نکنید، به احتمال قریب به یقین، قربانی “بی هدفی” خواهید شدو به عبارتی دیگر، شما بدون اینکه بدانید وقت خود را روی اهداف دیگران صرف میکنید. مشتاقانه درحال کار برای جیب صاحبخانه، شرکتهای بزرگ تجاری، شرکتهای تبلیغاتی، سهامداران و غیره هستید. هر روزی که وقتتان را بدون حس روشنگری صرف کنید، یک قدم به عقب برداشته اید.اگر باغ خود را بدون هرگونه فعالیت رها کنید، علفهای هرز بطور خودکار، رشد خواهند کرد. علفهای هرز نیازی به آبیاری و کود ندارند. آنها به تنهایی و بدون حضور باغبان هوشیار رشد میکنند. به همین ترتیب، در غیاب آگاهی و عمل هوشیارانه هم، کار و زندگی شما خودبخود پر از علف هرز خواهد شد. نیازی به انجام هیچ کاری در این زمینه نیست. و در انتها هنگامی که شما بطورجدی به اطراف خود نگرستید که واقعا بدانید به کجا میروید، اولین کار بیرون کشیدن این علفهای هرز خواهد بود

خواندن این مقاله برای شما هیچ  کاری انجام نمیدهد مگراینکه، درمورد خود وارد مرحله عمل شوید. بهترین تفکرات هم، متاسفانه، هیچ نتیجه ای ندارند. درواقع، شما هیچ مزدی برای افکار خود دریافت نمیکنید. میتوانید خلاقانه ترین ایده های جهان را داشته باشید، ولی ایده ها خودشان به تنهایی کاملا بی ارزش هستند. شما تنها هنگامی نتیجه بدست میاورید که اقدام به عمل کنید. نتایج به تنهایی از ایده ها بدست نمیایند. بمنظور بدست آوردن هرگونه نتیجه ملموس، باید بروی یک ایده کار کرد، باید بروی آن عمل کرد. باید با آن ارتباط برقرار کرد. باید آنرا ساخت. آنرا به اجرا درآورد. و آنرا به واقعیت تبدیل کرد

روشنگری یک انتخاب است

اگر با بی توجهی درحال ساختن سابقه کاری خود هستید، یا هر روز صبح از خواب بیدار میشوید که ببینید چه پیش میآید، پس کاملا مهم است که زمانی را برای تصمیم گیری و نوشتن آنچه که واقعا میخواهید بگذارید. تا چه مقدار از نردبان ترقی میخواهید بالا بروید؟ فقط زمانی فرا میرسد که تشخیص خواهید داد که این نردبان ترقی شما روی یک ساختمان اشتباه تکیه کرده است. تنها یک نقطه در آینده را انتخاب کنید، فرقی نمیکند، شش ماه دیگر یا پنج سال دیگر، و چند ساعتی زمان صرف روشنگری آنچه از جایی که در آنزمان میخواهید برسید، بکنید. افرادی را میشناسم که مطمئن نیستند که به کجا میخواهند برسند، پس از نوشتن هر چیزی درمورد گزینه های خود هم خودداری میکنند. اگر شما بدنبال نگرش و نتیجه گیری منطقی رفتار خود هستید، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر شما همواره گزینه های خود راباز نگذارید و هرگز تعهدات محکمی به آنها نداشته باشید، هیچگاه به ترویج و گسترش تجارت، ازدواج، تشکیل خانواده، نقل مکان و غیره نخواهید رسید، مگراینکه، شخص دیگری، آن تصمیمات را برای شما اتخاذ کند

دوستی داشتم که همینطور بود، کسی که برای زندگی خودش هنوز تصمیمی نگرفته بود. او کنترل زندگی خود را، بدون اینکه خودش متوجه باشد، بدست دیگران سپرده بود. فقط بخاطر اینکه از ترس تصمیم اشتباه، حاضر نبود زمانی را صرف توصیف نگرش زندگی خودش بکند. زندگی او بوسیله دیگران اداره میشد، کسانی که اهداف خود را به او تلقین میکردند و او هم با کوتاهی درمورد خودش، آنها را قبول میکرد. از خود بپرسید که آیا در همان شرایط  قرار دارید؟ آیا  یکی از دوستانتان شما را مجبور به تغییر چیزهایی در پیرامون شما، مثل سابقه کارتان، وضعیت زندگیتان، ارتباطاتتان، و غیره، میکند؟ آیا او مطمئن است که این تغییرات برای شما کاملا درست است؟ آیا هیچیک از همکاران شما میآیند که برنامه هفتگی شما را اساسا تغییر دهند، بدون اینکه شما هرگز آگاهانه تصمیم به چنین تغییراتی که شامل اهدافتان نیز میگردد، بگیرید؟ همه ما بنوعی از چنین مشکلاتی که خود ما در اثر تعیین نکردن روشن اهدافمان بدست آورده ایم، رنج میبریم. یک تفاوت عمده میان شناخت و عمل روی فرصتهای واقعی ، و خارج شدن از مسیر، بدلیل نبود تصمیم آگاهانه است

انتظار چیزی که الهام بخش شما باشد و امید به اینکه بدون دلیل نتیجه ای کامل برای شما ایجاد شود، یک خواب و خیال است. تصمیم گیری روشن، بدون فعالیت کردن، اتفاق نمیافتد. درواقع، شما میباید عملا برای اجرای آن زمان صرف کنید. اگر شما اهداف روشنی ندارید و نمیدانید که چه میخواهید، پس بنشینید و فعالانه تصمیم بگیرید که چه میخواهید. حس دانستن اینکه چه میخواهید، در یک شکل الهام الهی از آسمان برای شما نمیرسد. روشنگری یک انتخاب است، نه یک اتفاق یا هدیه! روشنگری برای شما بدون دلیل بوجود نمیآید، باید بسمت آن حرکت کنید. تعیین نکردن اهداف، همان تصمیم،  برده بودن برای اهداف دیگران است

اهداف روشن، تصمیم گیری در زمان حاضز را تشدید میکند

واقعیت شما دقیقا با نگرش شما منطبق نیست، ولی مهم نیست. نکته در اینجاست که به نگرش خود اجازه تصمیم گیری روشن در جهت حرکت به سمت اهداف خود را بدهید. هنگامی که یک هواپیمای مسافربری از نقطه ای به نقطه دیگر میرود، نود درصد از زمان را در مسیر دقیق خود طی نمیکند، بنابراین، با اندازه گیریهای مداوم و پی در پی، مسیر تصحیح میگردد. تعیین اهداف هم به همین شیوه است. یک لیست روشن از اهداف خود تهیه کنید، نه تنها بدلیل اینکه بدانید در پایان  کار کجا خواهید بود، بلکه بدلیل اینکه با اطمینان کامل در تصمیم گیری نسبت به آنچه که امروز نیاز است، انجام دهید. هنگامی که کسی برای کاری که یک “فرصت طلایی” بشمار میرود، با شما تماس بگیرد، آنگاه خواهید دانست که این واقعا یک فرصت طلایی یا یک اتلاف وقت است. دیدگاه بلندمدت، دیدگاههای کوتاه مدت را تقویت میکند

همانطور که بسمت اهداف خود حرکت میکنید، دانش جدیدی را در طول مسیر بدست میآورید، و میباید برنامه های خود را در حال پیشرفتن، منطبق کنید. حتی میتوانید در طول مسیر، نگرش خود را نیز تغییر دهید، و تصمیم بگیرید که این دقیقا چیزی نیست که میخواهید. هر هدفی داشتن، بسیار بهتر از هیچ هدفی نداشتن است

یکبار شخصی بمن گفت که باید در پایان هر روز روی تقویم، روی آن روز را خط بکشم و با صدای بلند اعلام کنم که “روز دیگری از زندگی گذشت و هرگز برنمیگردد.”  برای خودتان این را امتحان کنید، و مشاهده خواهید کرد که چگونه تمرکز شما تقویت میشود. وقتی روز شما با حس به اینکه اگر این روز تکرار میشد، آیا همان کارهای مشابه را انجام میدادید یا کارهای دیگری میکردید، را به پایان برسانید، یک حس قدردانی خوب بوجود میاید و بشما کمک میکند که تمرکز بیشتری بروی آنچه که واقعا مهم است را بدست آورید. وقتی روزی را با احساس تاسف یا از دست دادن به پایان میرسانید، این آگاهی را بدست میآورید که با روز بعد رویکرد متفاوتی داشته باشید

در همان روز اول بعد از برقراری تعیین اهداف روشن، تفاوت قابل مقایسه ای را در زندگی خود مشاهده خواهید کرد. حتی اگر چند تلاش اولیه شما کامل نباشند. شما توانایی سرعت بالاتر تصمیم گیری را بدست خواهید آورد، چرا که چگونگی حرکت در جهت یا مخالف جهت اهداف خود را خواهید دید. والت دیسنی در آستانه مرگ خود، در حضور خبرنگاران، چشم انداز خود را برای دنیای دیسنی ، که هنوز شش سال به تکمیل آن مانده بود، به اشتراک گذاشت. هنگامی که دنیای دیسنی باز شد، خبرنگاری به برادر والت دیسنی (روی دیسنی) گفت: “خیلی حیف شد که والت زنده نیست که این را ببیند.” و روی در جواب گفت: “والت اینرا قبلا  دیده بود. برای همین هم ما اکنون میتوانیم اینرا ببینیم.” اهداف روشن به شما اجازه دسترسی به قسمت نیمه اول فرمول اچ. ال. هانت را میدهند. بوسیله تصمیم گیری دقیق آنچه که میخواهید انجام دهید، به نوشتن آن اقدام کنید، و روزانه آنرا بررسی کنید، دراینصورت است که شما با قدرت تمرکز، اهداف خود را به واقعیت تبدیل میکنید.


 درس ۲۱۸ – ده نکته برای حل بهتر مسائل

218

جای تعجب نیست که حل مسائل و مشکلات، بخش بسیار بزرگی از موفقیت در تجارت برای مدیران تجاری است. برخی از مدیران تجاری در مدیریت مسائل، شکوفا میشوند و برخی دیگر هم تغییر زیادی نمیکنند. اما چه عاملی باعث موفقتر شدن یک مدیر نسبت به دیگری میشود؟ اتخاذ تکنیکهای خاص، مشاوران بهتر و یا کارمندان وظیفه شناس تر؟ در واقع، ترکیبی از همه اینها، با تکیه بسیار قوی بروی تمرکز. توانایی تمرکز بروی مسائل و هر آنچه که بدنبال دارند، و نه چیزی بیشتر یا کمتر. مسائلی که تنها نیاز به راه حل از طریق تفکر عینی و واقع بینانه دارند. در اینجا ده نکته که بسیاری از مدیران تجاری بمنظور حل مسائل استفاده میکنند، معرفی میشوند

یک- باور داشتن: “مشکل روند است و نه افراد.” ۸۵% از خدمات، کیفیت و مشکلات بهره وری مستقیما به طراحی و مدیریت فرآیند تجارت مربوط است. مدیران خوب میدانند که چگونگی نگاه به تغییر روال مهمتر از تغییر افراد برای پیشرفت است

دو- گوش دادن: به افرادی که برای شما، با شما و یا حتی علیه شما کار میکنند. مدیران خوب میدانند که دیدگاههای چندگانه به مسائل و مشکلات وجود دارند. آنها تلاش میکنند که به تمامی آنها دقیقا گوش فرا دهند و آنها را بخوبی درک و سپس بهترین ها را انتخاب کنند

سه- بکارگیری قانون ۲۰ / ۸۰ (قانون پاراتو): این قانون همان توانایی کاربردی را که برای فروش دارد برای حل مسائل هم دارا است. برای نمونه: “۲۰% تلاش برای فروش، تولید ۸۰% فروش میکند.” مدیران تجاری کارآمد همواره این سئوال را از خود میپرسند: “چه چیزی واقعا در اینجا مهم است، در کجا باید وقت برای حل این مشکل گذاشته شود؟”ء

چهار- استفاده از اطلاعات: مدیران تجاری به قدرت نظرات و اطلاعات روایتی این و آن کاملا آگاه هستند. آنها همچنین، پذیرای هرگونه تلاش برای حمایت از هرگونه پیشنهاد و اطلاعات هرچه بیشتر هستند. آنها میدانند که تصمیمات درست و خوب بر پایه و اساس اطلاعات صحیح میباشند

پنج- تولید ایده از طریق دیگران: مدیران تجاری بهترین نتایج را از افرادی که با آنها کار میکنند، بدست میآورند. آنها میدانند که ایده های بزرگ از کسانی که انجام دهنده کار هستند، مثل فروشندگان و مشاوران قابل اعتماد بدست میآیند. مدیران خوب همواره بدنبال راه حلهای متعدد و فرصتهای مناسب برای حل مشکلات هستند

شش- درک مشتری: به اندازه کافی گفته شده!ء

هفت- برنامه ریزی و هشت- اجرای برنامه ریزی: این دو در کنار هم، به ویژه برای حل مشکلات پیجیده قرار دارند. حل مشکلات نیاز به نظم همراه با روش خوب دارد. البته که موشک درست کردن نیست ولی حل مسائل پیچیده نیاز به مقدار مشخصی از علم مدیریت دارد، که میتوان بسادگی با بکارگیری یک حس مشترک با برنامه ای دنباله دار، مشکل را حل کرد. برای نمونه: ۱- تعریف مشکل ۲- تجزیه و تحلیل مشکل ۳- گسترش جایگزینی ۴- انتخاب و برنامه ریزی یک راه حل ۵- اجرای راه حل ۶- بررسی و تنظیم. البته مواقعی وجود دارند که حل مشکلات و اساس تصمیم گیریها به جرات و شجاعت انسان بستگی دارد، که در زمان خود باید انجام پذیرند. اما خودتان را گول نزنید، زمانی که امکان پذیر است، باید از فرآیند راه حلهای واقعی و عینی مشکلات استفاده شود

نه- تمرکز به روی نتایج: مدیریتهای موفق، علائم را از مشکلات بسرعت تشخیص میدهند و روی عقاید در مقابل واقعیات و یا روش در مقابل اصل، متوقف نمیشوند. آنها علل ریشه ای مشکلات را جستجو میکنند و بدنبال نتایج جامع و راه حلهای کوتاه و بلند مدت هستند

ده- درک تغییر: مدیران موفق تجاری میفهمند که برای حل مشکلات، یک فرد یا یک جایی، و یا به هر شکلی باید تغییر کرد- کم یا زیاد- ولی باید تغییر داد. پیامدهای این واقعیت ساده بسیار مهم هستند، چون اهمیت تغییرات را میدانند. برای اکثریت هم دشوار است. لذا اجرای یک راه حل، نیاز کمک به افراد از طریق تغییرات است و شما باید آماده برای ارائه این کمک باشید

این فهرست راهنما قطعا کامل نیست. بااینحال، با استفاده از تنها چند نکته در زمان و مکان مناسب، توانایی حل مسائل شما  بصورت قابل توجه ای بهبود خواهد یافت.


 درس ۲۱۹ – پانزده نکته اضافی برای تمرکز مغز

219

برایان کازلو میگوید: “اگر شما ذهن، بدن و روح خود را پرورش دهید، وقت خود را گسترش داده اید. یک دیدگاه جدید بدست میآورید که بشما اجازه خواهد داد که کارهای خیلی بیشتری را انجام دهید.” ساده است. مغز مرکز همه کارها، احساسات، افکار، و چگونگی تمامی نکات دقیق و ظریف که در ارتباط با دیگران دارید، است. نه تنها ابررایانه ای است که زندگی پیچیده شما را اجرا میکند، بلکه عضو شکننده ای است که خانه روح شما نیز هست. پس بنابراین، بسیار مهم است که مغز خود را متمرکز نگهداریم

با مشغولیت به فعالیتهای مناسب، میتوانید حافظه، توانایی حل مسائل، مهارت و خلاقیت خود را افزایش دهید. در اینجا برخی نکات اضافی درمورد چگونگی نگهداری مغز در شرایط خوب ومتمرکز توضیح داده میشود

یک- تفکر ممنوع: هرروز ۲۰ تا ۳۰ دقیقه به هیچ چیز فکر نکنید. نخوابید، بلکه باید مراقبه کنید. به آرامی بنشینید، ورودیهای حسی را کاهش دهید، و تلاش کنید که بروی چیزی آرام مانند یک صحنه یا یک رنگ آرام، تمرکز کنید. (درابتدا فکر نکردن به چیزی راحتتر است.) مطالعاتی در دانشگاه کنتاکی نشان میدهد گروهی از دانشجویان بعد از سی دقیقه مراقبه نسبت به گروهی دیگر که بعد از ظهر به همان مدت خوابیده بودند، نمرات بهتری داشتند

دو- به خیابان بروید: بند کفشهایتان را  ببندید و حرکت کنید. تحقیقاتی در دانشگاه ایلینوی، امریکا، نشان میدهد که تمرینات بدنی، حجم مغز را افزایش میدهد. در این مطالعات افراد به دو گروه مختلف تقسیم شدند. یک گروه، افرادی که تمرینات بدنی هفته ای سه روز و روزی یکساعت در بیرون،  و گروه دیگر، افرادی که فقط تمرینات سبک و در داخل منزل، انجام میدادند. افرادی که تمرینات بیرون از خانه را انجام میدادند، حجم مغز آنها و ماده سفید (ماده ای که ارتباط بین سلولهای عصبی را تشکیل میدهد)  افزایش یافته بود

سه- بهم بریزید: از گذشته های دور، ورزش یک کمک به طول عمر و قدرت مغز بشمار میرفته است. اما برای اینکه در هشتاد سالگی نیروی شما تمام نشود، روال تمرین بدنی خود را تغییر دهید. تلاش در تغییر حرکات منظم خود کنید و  این باعث میشود که مغز شما هم هماهنگی بیشتری بیابد، چراکه بارها و بارها یک حرکت را تکرار نمیکنید

چهار- کتاب بخوانید: از ادبیات کلاسیک، کتابهای علمی تخیلی و یا کتابهای توسعه شخصی و خودشناسی انتخاب و مغز خود را تقویت کنید. قبل از رفتن به تعطیلات و پرواز بعدی یک رمان انتخاب کنید. در بالاترین امتیازات مغزی، گریزگرایی و فرار از واقعیات زندگی روزمره، کتابخوانی میتواند بسیار آرامش بخش باشد. خواندن، کمک به تمرین مهارتهای شناختی و افزایش لغت شناسی میکند. بطور منظم کتاب بخوانید و از اطلاعاتی که جذب میکنید، اطلاعاتی که از شما یک سخنور بهتر میسازند، شگفت زده خواهید شد

پنج- یک فنجان مهارت و چیرگی: زیاده روی در نوشیدن قهوه، گیجی و گنگی به همراه دارد. پژوهشگران اتریشی با اندازه گیرهایی از مغز دریافتند که حافظه کوتاه مدت و تمرکز پس از نوشیدن ۱۰۰ میلیگرم کافئین توسعه و بهبود پیدا میکند. اما پس از گذشت تنها چهل دقیقه، این توسعه و بهبود پرارزش!، به سطح قبلی و حتی کمتر باز میگردد

شش- در مناظره شرکت کنید: یک بحث پرجنب و جوش سرحالتان میاورد. البته تا زمانی که از پرت شدن به مرحله بی منطقی و دعوا جلوگیری شود، شما میتوانید از بحث با دوستان یا همکارانتان و در رد و بدل کردن جوانب مثبت و منفی یک مسئله، لذت فراوان ببرید. بازی با مغز باعث تحریک و جریان یافتن خون و تقویت ارتباط سیناپس ها (محل تماس اعصاب) بین سلولهای عصبی در مغز میگردد. از این طریق، شما تمرین مهارت در سرعت تفکر، منطق و خلاقیت خود میکنید و همچنین، ارائه نظریه های قانع کننده لحظه ای و آنی بشما کمک میکند که روابط شخصی و حرفه ای خود را گسترش دهید

هفت- کنترل یک “مغز باکس ۳۶۰” را در دست بگیرید: باور کردنی نیست ولی، به اعتقاد متخصصان دانشگاه روچستر نیویورک، بعضی از بازیهای ویدئویی برای سلامت شما خوب هستند. مهارت گسترش بینایی شما تقویت میشود و ۸۵% هم از کسانی که بازی نمیکنند، سریعتر تصمیم میگیرید. بازیکنان کامپیوتری توانایی خواندن یک روزنامه، شناسایی یک صحنه و انتخاب ویژگی یک شکل را، سریعا، و در فاصله کشتن دو موجود بد فضایی انجام میدهند

هشت- مشترک شدن در خبرنامه روزانه: بیشترین استفاده را از وبگردی خود بکنید. فرقی نمیکند که واژه “روز” یا “نقل قول روز” یا “امروز در تاریخ” باشد، اطلاعات روزانه را دریافت و به هارد درایو (دیسک سخت) در مغز خود اضافه کنید. با تحریکات ذهنی، مهارت درک مطلب خود را بالا ببرید. دانش اضافی، شما را سخنورتر و باهوشتر نشان میدهد

نه- ادویجات زردرنگ: یک وعده غذای زردرنگ برای پاک کردن گرفتاریهای ذهنی بسیار خوب است. دانشمندان دانشگاه کالیفرنیا کشف کرده اند که کورکامین (ماده زردرنگ موجود در ادویه کاری و زردچوبه) توانایی جلوگیری از سرعت کاهش حافظه را دارد. همچنین مصرف مقدار کم از این ادویجات، از ابتلاء به بیماری آلزایمر جلوگیری میکند، حداقل روی موشهای آزمایشگاهی چنین نشان داده شده است. ادویجات زردرنگ بالاترین مقدار کورکامین را دارند

ده- یک چوب بیلیارد بدست بگیرید و بازی کنید: با یک چوب بیلیارد توپهای روی میز را نشانه بگیرید و بروی استراتژی خود تمرکز کنید. بازیکنان بیلیارد باید تمرکز آنی و فوری داشته باشند و موانعی را که باعث حواس پرتی میشوند، نادیده بگیرند و حرکات بعدی خود را برنامه ریزی کنند. برنامه ریزی استراتژک باعث شفافیت ذهنی میگردد و تمرکز آنی باعث تیز هوشی مغز میشود. علاوه براینها، این بازی زاویه ها، اقتضاء میکند که بازیکنان فیزیکی فکر کنند، چیزی خیلی از ما بندرت در زندگی روزمره انجام میدهیم. این راه بسیار هوشیارانه ای برای وقت گذراندن است

یازده- نوازندگی یک آلت موسیقی را بیاموزید: یک مطالعه علمی در دانشگاه استانفورد، برای اولین بار نشان داد که آموزش تمرینات موسیقی باعث بهبود فرآیند مغز برای بیان کلام میگردد. پس گیتار قدیمی خود را از انباری بیرون بکشید، برای آموختن پیانو نامنویسی کنید و یا یک ترومپت یا کلارینت قرض بگیرید. آموختن چگونگی ساخت موسیقی، باعث تحریک قوه خلاقه میشود. خواندن موسیقی تحریک ذهنی را فراهم میکند. نواختن یک آلت موسیقی نیازمند قدرت فراخوانی و تمرکز بروی حفظ سرعت حرکات است

دوازده- بورون (عنصر شیمیایی غیر فلزی): غذاهای چرب آماده باعث افزایش چربی سلولهای خاکستری میشوند. به گزارش بنیاد تغذیه بریتانیا، میوه های خشک کم چرب مانند خرما، منبع خوبی برای مغز و سرشار از بورون هستند. مصرف روزانه ۲۰۰ گرم میوه باعث میشود که شما نمرات بمراتب بالاتری نسبت به همکلاسیهایی که کمتر کشمش میخورند، بیاورید

سیزده- تنفس و بازی در هوای تازه بیرون شهر: به بیرون از شهر فرار کنید و چند ساعتی از هوای تازه و دیدن پرندگان و طبیعت لذت ببرید. بازی کنید، این برای مغز خوب است. پیاده روی در هوای تازه راه بسیار خوبی برای آرامش مغز و استراحت است. پیاده روی و بازی کردن در هوای تازه باعث شادابی، رشد مهارت تصمیم گیری، برنامه ریزی و تحریکات ذهنی میشود وهمچنین شامل حرکات منظم بدنی است

چهارده- استرس کمتر با یوگا: یوگا بیشتر از چند تمرین ورزشی است و احتمالا شگفت زده میشوید اگر بدانید که چه مقدار طاقت فرسا است. تمرینات یوگا فراتر از خواسته های فیزیکی بدن شما، به شما عرضه میکند و دارای کیفیت بالای آرامش است. یوگا به شما میآموزد که چگونه عضلات و تنفس خود را کنترل کنید و قسمت نگران خود را بدور بریزید تا ذهنتان از استرس خالی شود

پانزده- مدلهای میناتوری بسازید: بیاد میآورید که کودک بودید و مدلهای کوچک ماشین و هواپیما میساختید؟ با خلق مدلهای میناتوری دوباره آنرا در خود بازسازی کنید. این یک راه بسیار عالی برای فعال کردن و نگهداری مغز در شرایط خوب کاری است. دنباله روی از این نوشته های بالا، قدرت تمرکز شما را افزایش خواهد داد و درضمن، تمرکز بروی کاری که به آن مشغول هستید، نیز بسیار آرامبخش خواهد بود

بیاد داشته باشید، برای حفظ قوای ذهنی خود مقدار زیادی فرصت به تحریکات ذهنی بخود بدهید و ذهن خود را همواره فعال نگهدارید. از این طریق از تولیدات درو شده مغز خود، بخوبی استفاده خواهید کرد.


 درس ۲۲۰ – هفت نکته برای کار کردن در سفر؛ آموخته شده از راه سخت

220

همانطور که نشسته، به صدای نوای باران به پنجره های فرودگاه دنور گوش میدهم، کاری بجز مقایسه فضاهای کاری ام را در چند روز گذشته نمیتوانم انجام دهم. بیاد دارم که هفته گذشته، در مکانی مطلوب مشغول تایپ بودم، ولی امروز، خیر

بجای خوابیدن در بستر گرم و نرم، در داخل ترمینال فرودگاه، بروی صندلی  چمباتمه زده ام. هوای طوفانی محلی، پرواز را تا فردا صبح به تاخیر انداخته است. بنابراین، با کار بروی این مقاله، یک ای بوک برای نهار، مقداری کار مستقل برای انجام دادن و عادت مراقبه برای حفظ تعادل، بنظر میرسد که محیط کاری، چه ایده آل باشد یا نباشد،  من باید به شرایط موجود غلبه و شروع به کار کنم

پس با خوشحالی هر چه بیشتر، تمام کارهایی را که در” تعطیلات دوست دارم انجام بدهم” را کنار میگذارم و باید مشغول به کار شوم. آیا واقعا در حرکت و سفر میتوان کار کرد؟ آیا در شرایط افتضاح میتوان تمرکز کرد؟ بدون رختخواب؟ بی خوابی؟ ولی مهم نیست

در حالی که در پایان تعطیلات هستم، یک راهبرد برای چک کردن ایمیلها، فیسبوک و توییتر و انجام برخی از کارهایم خلق میکنم. مطمئناً بخش نیمه اول تعطیلات برای کار کردن راحتتر بود و در همان زمان نشستن در تراس و بیرون هم، کارها را میتوانستم انجام دهم. اما ثابت شد که در نیمه دوم تعطیلات اینکار کمی چالش برانگیزتر است. بطور غیرمنتظره ای، خوابیدن بروی زمین در مکانهای پیش بینی نشده، به لطف همسفرم، و سفرهای کاری بدون مطالعه با قطار و اتصالات بد پرواز، این هفته را به یک زندگی نامناسب از لحاظ بهره وری، تبدیل کرد. اما به لطف این تجربیات، آموختم که چگونه در سفر کارهایم را هم انجام دهم. قطعا نه به همان مقدار که در شرایط راحت میتوان انجام داد ولی در حال پیشرفت هستم

در اینجا برخی از روشهای انجام کار، حتی در زمانی که در منزل نیستید، در تعطیلات یا فقط در راه سفر کاری هستید، توضیح داده میشوند

یک- تنها و تنها درمورد ملزومات نگران باشید: اگر شما چیزی شبیه به من باشید، شدیدا درمورد توانایی انجام کارها در زمان معین، زیاده روی میکنید. اگر از دفتر کار خود دور هستید، تنها بروی مهمترین وظایف خود تمرکز و مابقی را برای زمان برگشت خود به دفتر تنظیم کنید. ور رفتن در توییتر و فیسبوک و غرق شدن در آنها را برای زمانی که وقت بیشتری دارید، بگذارید. شما تنها زمان برای انجام کارهای مهم خود دارید. هیچکس نمیداند که اتصال اینترنت تا چه مدتی طول خواهد کشید و یا برنامه میزبان شما چه خواهد بود؟ درهر صورت، زمان شما محدود است و شما باید از آن حداکثر بهره را ببرید

دو- زمان کار را برنامه ریزی و بر آن تکیه کنید: امکان ندارد که شما بتوانید از گذشت زمان برای انجام کارهای بیشتر جلوگیری کنید، اما میتوانید روی زمان بندی تکیه کنید. در زمان مسافرت و تعطیلات، بسیاری از متغیرها از کنترل ما خارج هستند. هنگامی که زمان کارها برنامه ریزی میشوند، دیگر جای نگرانی نیست

متاسفانه، اگر شما هم مثل من در تعطیلات باشید، بدین معنا است که برنامه ریزیها، در صبح زود و یا در اواخر شب که شما وقت بیشترکنترل شده ای دارید، باید انجام شوند

سه- همواره ابزار کار خود را همراه داشته باشید: اگر یک وبلاگ نویس هستید، لپ تاپ خود را در همه جا همراهتان ببرید. مهم نیست که برای انجام کارهایتان از چه ابزاری استفاده میکنید، سعی کنید که آنها را همیشه همراه خود داشته باشید. هیچکس نمیداند که زمان فراغت برای انجام کار در چه لحظه ای بوجود میآید

کتابخوانها به این امر مشهورند و یک کتاب جیبی را همیشه بهمراه دارند، بطوری که هرگاه فرصت شود، چند صفحه ای از آن را میخوانند

توجه: این مهم است که توجه همیشگی به همراه داشتن ابزار را نداشته باشید. اگر این باعث نگرانی شما میشود، بهتر است که ابزار خود را همراه نبرید. هرچه بیشتر درمورد کارهایتان نگران باشید، احتمالا، بیشتر هم به سراغ آنها میروید. معنای تعطیلات، استراحت است. تنهازمانی که این استراحت معنا پیدا کرد، از ابزار کار استفاده کنید

چهار- در لحظات اضافی خلاق باشید: همه میتوانند اینکار را انجام دهند. شما باید لحظات و امکان استفاده از آنها را کنترل کنید. آیا نیاز است که این ایمیل را به اتمام برسانید؟ از آنجایی که کارهای مهم برای همه مشترک نیست، هیچکس نمیتواند قضاوت کند. اما فکر میکنم که پرداختن به کارهای کوچک بدور از دفتر کار، تا حدودی جبران عقب افتادگیها را بکند

پنج- انتظار بدترینها را داشته باشید: فکر نمیکنم که نیازی به تکرار بیان قوانین مورفی باشد. نگران نباشید. مورفی همسفر خوبی است

امروز خوش شانس بودم که لپ تاپم، با کابل شارژ آن، همراهم بود. فکر کنید چه مقدار زمان را بیهوده از دست میدادم اگر آنرا همراه به چمدانها به بار تحویل داده بودم. بنابراین، حدس میزنم که یکی از برنامه ریزیها برای جلوگیری بدترینها، همراه داشتن ابزار کار باشد

شش- درمورد راه حلهای آفلاین فکر کنید: در حالی که بنظر میرسد بیشتر نقاط جهان از ارتباط اینترنت بدون سیم (وی فی) استفاده میکنند، هنوز هم بسیاری از مکانها وجود دارند که از این امکان برخوردار نیستند. از روی خوش اقبالی شماخواهد بود، اگر در جایی که در تعطیلات هستید، مجهز به این سیستم باشد. بنابراین، از زمان جلوتر حرکت کنید و کارهای دانلود، چک کردن ایمیل مشتریان، یا نسخه پشتیبانی اینترنت بدون سیم را از قبل تهیه و پیش بینی کنید. باعث خوشحالیتان خواهد شد اگر این کارها را از قبل انجام دهید و از زمان جلوتر باشید

هفت- بخودتان فشار نیاورید: ما اغلب، در هنگام دوری از دفتر کار، در زمان محدود، بخودمان فشار میآوریم که کارهای بیشتری را بتوانیم انجام دهیم. گاهی اوقات به یک استراحت ناب نیازمندیم

اگر در تعطیلات بسر میبرید، بخودتان فشار نیاورید. درواقع، در هنگام تعطیلات، اگر بیش از حد، درمورد انجام کارها استرس داشته باشید، احتمالا در درجه اول نباید به تعطیلات میرفتید. از لحظات خود لذت نخواهید برد، چراکه همواره در حال کار کردن هستید و استرس خواهید داشت چون کار نمیکنید

در همه چیز تعادل را رعایت کنید.


 

مرجع تخصصی آموزش و ارائه خدمات GD&T و پرینت 3 بعدی